چند صدایی بودن

چند صدایی بودن را یادمان رفته…یادمان رفته که فقط دو ورژن اصلاح طلب و بنیاد گرا از اندیشه وجود ندارد.یادمان رفته  که ادم ها میتوانند حرف بزنند.حق دارند حرف بزنند.حق دارند هر چیزی..هر چیزی که دلشان میخواهد بنویسند…

شاید هم یادمان نرفته…ترجیح میدهیم فراموشش کنیم.ترجیح میدهیم چون مواجه شدن باهاش ارامشمان را به هم میریزد.مثل حرف زدن راجع به زندگی زناشویی…باز همان حکایت کهنه رخت چرک راجلوی مردم نشستن…باز همان حکایت خود سانسوری..که نگوییم.که یکدستیمان به هم نخورد.یادمان رفته که همین نا همگنیست که اندیشه های نو را میسازد.که همه دنیا  از این ناهمگنی ها میگذرد….

خودت را سانسور کن…راجع به ان چیزی که فکر میکنی حرف نزن.خشمت را بخور..به دشمنت لبخند بزن…دروغ بگو..حقیر باش..محافظه کار باش….از نظر سیاسی درست باش.

الان مدح مخملباف را بگو…باهاش توی یک جبهه بایست و به رویش نیاور که بایکوت و توهم را ساخته … یادش نیاور…خودت هم از یاد ببر این را..چیزهایی هست که هرگز نباید به یاد بیاوری..چیزهایی که باید فراموش کنی.اگر فراموش نکنی نمیتوانی دیگر زندگی کنی.اگر فراموش نکنی نمیتوانی ادامه بدهی به این دروغ محافظه کارانه ای که زندگیت را میسازد.اگر فراموش نکنی نمی توانی به دشمن قدرتمندت لبخند بزنی….

سوال پسر جوان فیلم «کتابخوان » توی ذهنم میپرخد: چطور خودتان را نکشتید؟چطور ان موقع که میدانستید دارد هولوکاست رخ میدهد خودتان را نکشتید؟چطور توانستید زندگی کنید  با این حقیقت که ادم ها را دارند کنار دستتان میکشند؟

جوابش را میدانم.ما فراموش میکنیم.ما هرچیزی را که باعث خجالتمان باشد فراموش میکنم.ما فراموش میکنیم با  زوج  قبلیمان خوابیده ایم چون انوقت دیگر نمیتوانیم به همسرمان بگوییم تو یگانه ای…ما فراموش می کنیم پدرمان کتکمان زده چون انوقت نمیتوانیم نقش دختر خوب را موقع بله گفتن سر عقد بازی کنیم: با اجازه پدر و مادرم….

به قول عمو مایادمان رفته که یکروزی مبارزه میکردیم .

یادمان رفته که امیدداشتیم .محافظه کار نبودیم.اینقدر حساب و کتاب نمیکردیم.برای دوزار خودمان را خوار نمیکردیم .ما یادمان رفته که حضور رنگین کمان  را چند صدایی رنگها ست که معنا میکند.

Advertisements

3 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. mehrnoosh
    ژوئیه 11, 2009 @ 12:30:07

    من چرا تازگیا هر چی می خونم گریم میگیره!!!

  2. بابک
    ژوئیه 10, 2009 @ 16:31:11

    هر کبوتر می پرد در مذهبی
    وین کبوتر جانب بی جانبی
    …ما نه مرغان هوا،نی خانگی
    دانه ما دانه بی دانگی

  3. دارا
    ژوئیه 08, 2009 @ 18:52:26

    اگر مطمئن بودم که هیچگاه افکارم رو جایی ننوشتم، قطعا از شما در این یادداشت میپرسیدم: آهای ایده های منو از کجا کش رفتین؟!

    احساس قرابت شدیدی میکنم با این نوشته ها. واین برام حیرت آوره!

    البته به نظرم دگردیسی نه فقط مخصوص نباتات هست. آدمها در طول زندگی این حق رو دارند تا متحول بشند. اما تحول به فهقرا جایز نیست.
    نوستالژی رو تا حد زندگی دوس دارم، هر جند با شنیدن یک قطعه موزیک یا دیدن مکانی در شهر یا تصویر یا … به یکباره ضعف به زانوهام میخزه. نه اینکه بوجد نمیام. بلکه یادی میکنم ار آنچه بوده و نیست و این رنجم میده. نرده های سبز دانشگاه تهران از مناظری است که هر بار و هر بار آهی از دل من بیرون میاره. تلخه. سخته. درده. اما دوسش دارم این حس رو.

    اما چند صدایی … منو یاد آوازهای زیبای گریگوری میندازه.!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s