وقتی از عشق حرف میزنیم…

 

 

 

نئاندرتال  گوشه ای منتظر نشسته بود..شاید عشقش برمیگشت.او که اینقدر قوی بود.که بلد بود شکار کند. که خدای ان نور پر رنگی بود که نئاندرتال ازش خیلی میترسید .هماننوری که جلوی سواخی که او وقتی اسمان سیاه میشد  تویش میرفت  بود..که همیشه از شکارهای خوشمزه اش که از توی  نور پر رنگ در میاورد برای نئاندرتال میگذاشت.وقتی او میخوابید، نئاندرتال میرفت مینشست بالای سرش و ارام برایش اواز عاشقانه میخواند .نئاندرتال عاشق ان موجود قوی شده بود که به نظر شکست ناپذیر میرسید.موجود قوی ایکه نماد پیروزی بر جنگلی بود که همیشه اینقدر میترساندش . گرچه..نمیفهمید چرا شب ها خودش را از چیزهای براق و دور اسمان سیاه قایم میکند و چرا یک جاهایی از بدنشازجنس درخت هاست….

با همه اینها دوستش داشت …عاشقش بود.با تمام میلش به ادامه نسل..با تمام نیروی زناناه اش عاشقش بود.بچه شان حتما قدرت پدر را داشت…اینقدر نمیترسید  و میتوانست ان نوررا زیر فرمانش در بیاورد.ان شب حتما راه های عاشقانه ای که بلد بود نتیجه میداد.زمانش رسیده بود  خدای نورپر رنگ  به عشقش جواب بدهد.  

خسته شده بود.از دست این موجودی که هیچ چیز حالیش نمی شد.غذایی را که برای فردایش گذاشته بود می خورد و هیچ چیز انگار نمیفهمید .تنها صدایی که ازش درمیامد هو هوی بی معنایی بود که هموساپینس نمیتوانست بفهمدش . حالش از نئاندرتال به هم میخورد .شاید  هم از او بدش میامد چون اجدادش را یادش میاورد .ضعف هایش را…چیزهایی را کههموساپینس ، حالا که اتش و لباس را کشف کرده بود و توی غار زندگی میکرد از فکر کردن بهشان شرم داشت. تصور اینکه یکروزی مثل این موجود زبان نفهم پشمالوی حریص بوده حالش را به هم میزد.باید از شرش خلاص میشد.هر طور شده باید از شر این نیروی بدوی که خواب ارام شب هایش را تبدیل به کابوس میکرد راحت میشد .از این موجودی که شبها تا صبح بالای سرش  مینسشت و با ان زبان بی معنیش هو هو میکرد….

ازش متنفر بود..متنفر…ان شب حتما سنگی کنار دستش میگذاشت.زمان  برای همنوعان ان موجود تهوع اور به پایان رسیده بود.

Advertisements

2 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. نلی
    ژوئن 11, 2009 @ 17:53:47

    are jeiran jan

  2. مصطفی
    ژوئن 11, 2009 @ 08:45:06

    می بینم که…
    به به.
    مبارکه قالب جدید. خیلی دلبازتر شده به نظر من.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s