با تو زندگی میکنم.

داریم دو تا واقعیت متفاوت را تجربه میکنیم. دو تا زندگی متفاوت را.هزارها کیلومتر فاصله را.اما به من نزدیکی .خیلی به من نزدیکی. شاید من این واقعیت پیرامونم را زندگی نمیکنم.شاید دارم با تو زندگی میکنم. حس عجیبی است فقدانت وقتی از خیابان میایم.انگار که باید خانه باشی…بی حوصله.منتظر من..که همه کار های انروزت را برایم تعریف کنی..که جیغم را دربیاوری و بهم بخندی .احساس غریبی است وقتی در را باز میکنم و میایم تو ی خانه .. و میبینم تو منتظرم نیستی که خانه  به قول تو پر سایه من  مثل همیشه خالی است .احساس غریبی است وقتی وسط یک مکالمه سرم را بلند میکنم و نیستی. که هیچکس نیست…که بفهمم با خودم حرف میزده ام.فکر میکردم از تو که جدا بشوم راه زندگیمان از هم جدا میشود.امدم اینجا که دست از سر تو بردارم.فکر کردم این واقعیت های مختلف ما را به ادم های دیگرعلاقمند میکند.که راهی را که سالها قبل باید جدا میکردیم حالا جدا میکنیم….

اما زمان گذشت و بر عکس همه چیز هایی که به من از دوری گفته بودند درد من درمان نشد.نه اینکه نخواهم ..نه..اما هیچ کس به نظرم به اندازه تو جالب نرسید.با هیچ کس گریه نکردم.با هیچ کس به اندازه تو نخندیدم. هیچ کس بدون اینکه حرف بزنم جواب فکرم را نداد.هیچ کس خاطراتش ، کودکیش ، ترس هایش اینقدر به من شبیه نبود.خواستم ازت ببرم و نشد.خواستم دست از سرت بردارم و نشد.خواستم بگذارم بروی.بگذارم نفس بکشی و نشد.اصلا دیگرنمی شود که نباشی.نمیشود که من ترجمه کنم و تو نباشی که بخوانی.نمیشود که وقتی خسته ای من نتوانم دستهایت را بگیرم ونتوانم وقتی خسته ام سرم راقایم کنم توی گودی گلویت وبا اشک هایم یقه بلوزت را ابچکان کنم..

حساب ساعت هایی که درس می خوانم از دستم در رفته است .فکر کنم روزی 6،7 ساعت درس میخوانم. امروز استاد راهنمام بهم میگفت که اگر اینجوری خودم را درگیر موضوع کنم هرگز راجع بهش چیزی نخواهم نوشت…که باید اینهمه خواندن را رها کنم و شروع کنم به نوشتن.به استاد راهنما نگفتم که همه این درس خواندن بیمارگونه فقط نتیجه علاقه ام نیست.که میخواهم انگار زندگی نکنم وقت هایی را که با تو نیستم.ورزش …درس..خرید.انگار می خواهم خودم را غرق کنم توی ساعت هایی که از تو دورم که اینقدر کش نیایند.

داریم دو تا واقعیت مختلف را تجربه میکنیم.اما من…انگار که دیگر واقعیت پیرامونم را زندگی نمیکنم.بد است.این نوشته را که بخوانی با من دعوا میکنی. اما من ، مثل همه این سال ها …فقط با تو زندگی میکنم.

Advertisements

2 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. sara
    ژانویه 31, 2009 @ 08:08:53

    اگه بگم این حال یا احساس رو با تمام سلولهام تجربه کردم تعجب نکنید.خیلی خوب بیانش کردی.مرسی

  2. khanoomche
    ژانویه 30, 2009 @ 18:08:18

    عزیزم، شاید نباید اینو بگم، چون ما هیچوقت همدیگر رو ندیدیم، شاید زیاده‌روی می کنم، ولی اینو صادقانه دارم می‌گم، دلم می‌خواست پیشت بودم. دلم می‌خواست دستت رو می‌گرفتم. خیلی غمگین شدم. دلم می‌خواد بهت بگم که این روزها می‌گذرن و روزهای بهتری میان، ولی در مورد خودم هم نمی‌دونم چه روزهایی در انتظارم هستن تا چه برسه تو که من چیزی از زندگیت نمی‌دونم، جز اینکه چمدونت پر شده از شلوارهایی که براش گرفتی. فقط امیدوارم که همه چی اونجوری بشه که تو دوست داری.

    می‌خوای یه شلوار دیگه بگیر شاید حالت بهتر شد؟
    بازم داری میری ایران؟ من فعلا نمی‌تونم. نه وقتش هست نه پولش. دلم می‌خواد دفعه‌ی دیگه با آقای دوست برم…
    دکتر نرفتم. چیز مهمی نبود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s