دلتنگم

بابا خلق الله…نمی خواهم اروپا زندگی کنم.بابا نمی خواهم.یک لحظه بودن با تو را هم حتی نمی خواهم عوض کنم با زندگی اروپا. دلم برایت تنگ شده .امروز باز هم برایت یک شلوار دیگر خریدم.مثل مادری شده ام که برای بچه اش قبل از اینکه به دنیا بیاید خرید می کند.با فکر کردن به تو توی این لباس ها ذوق میکنم. به اینکه بالاخره بعد از سالها دستم اینقدر باز هست که بتوانم توی حراج برای تو دو تا شلوار بخرم و ورشکست نشوم…اینقدر از تصور تو توی این لباس ها ذوق میکنم که حسودیم میشود..دلم برایت تنگ شده است .همانطور که توی خیابان ها راه میروم با تو حرف میزنم.بهت میگویم که این دوره سخت تمام میشود.برای مسافرت بعدیمان برنامه ریزی میکنم. یکی به من بگوید وسط کدام میدان باید بروم بایستم داد بزنم تا باورش کنند ؟ به چه زبانی بگویمش ؟

اخر لعنتی چکار کنم با این دلم؟ اصلا خودت بگو…تو که جواب همه سوال ها را میدانی… تو که همه مسائل مهم را تجزیه تحلیل میکنی… بگو چکار کنم با این دلم؟جواب این سوال ساده را بهم بده که اگر من بخواهم عصر بیایم کافه با تو بنشینم..اگر بخواهم هر وقت و بی وقت که  عشقم کشید ، بتوانم  به تو زنگ کی را باید ببینم؟ به کی باید بگویم که باباجان من همان غروب های کافه مرکزی را همان بوی چای سبز مزخرفی که اینقدر دوست داری را با هیچ قهوهای اینجا نمیتوانم تاخت بزنم…که همان اخلاق گند تو را ..بهانه اوردن برای نخوردن دستپخت من را و ان قدم زدن ها ی پر ازبحث عصر گاه را با هیچ چیز عوض نمیکنم.لعنتی من دیگر کجا کسی را  پیدا کنم که باهاش از باران و شعر و سیاست حرف بزنم. کسی که هروقت دلم میگیرد پیشش گریه کنم؟من بدون دوستی تو خیلی احساس تنهایی میکنم…دلم  برایت تنگ شده است…اقای مهم که جواب همه سوال هایم را میدانی..به من بگو با این دلتنگی چکار کنم؟

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. ناهيد
    ژانویه 19, 2009 @ 10:46:11

    من به اون آقاي جواب همه سوالات را دان خودم گفتم دلم هوايت را كرده گفتم دلم تنگ كه شده هيچي ، دلم بدجور هوايت را كرده باور مي كني رابطه نزديك به تمام شدن ما از روز اول هم گرمتر شد . حالا همه جيز همه چيز رنگي و زيبا شده

  2. اشرف
    ژانویه 18, 2009 @ 08:30:28

    فكر كنم فقط من نديديمت. دلم خيلي برات تنگ شده بود ولي اميدوارم كه بازم بياي. خوبي؟ از نوشته هات فهميدم كه بهت خوش گذشته .راستي زنيكه ها باعث ترديدت براي برگشتن نمي شن؟

  3. اشرف
    ژانویه 18, 2009 @ 08:30:04

    فكر كنم فقط من نديديمت. دلم خيلي برات تنگ شده بود ولي تميدوارم كه بازم مي ياي. خوبي؟ از نوشته هات فهميدم كه بهت خوش گذشته .راستي زنيكه ها باعث ترديدت براي برگشتن نمي شن؟

  4. علی غنجی
    ژانویه 18, 2009 @ 02:20:51

    1_ ما یک چیزهایی از این رفیقمان دیده ایم که باعث نگرانی مان شده دیگر !
    2- تا جایی که میدونم و اگر اشتباه نباشه لیلاج یه کلمه کردیِ . به معنی قمارباز . البته یه جورایی معنای اسطوره ای هم داره توی اون فرهنگ باز اگه اشتباه نکنم !
    3- منظورم این نبود که 5 سال دیگه ممکنه این حس رو نداشته باشی . من بخاطر تجربه ای که خودم داشتم به این نتیجه رسیدم که انتظار کار مستهلک و خسته کننده ایِ . حالا ، همین الساعه هر چی هست ، هست ! باقیش قصه است . شعره !
    4- شاید بیخوابی باعث شده که این حرفا رو بزنم !

  5. علی غنجی
    ژانویه 18, 2009 @ 01:27:04

    یک وقتهایی آدمی نباید منتظر یک نفر باشد تا آن یک نفر از راه برسد و به سئوال یا سئوالاتش پاسخ بدهد . یک وقت میبینی جوابها همینطور ردیف شده اند بدون اینکه بدانی از کجا ، از کی ، چطور.البته نمیشود هم نادیده گرفت که یک آدمهایی هرگز ، هرگز، هرگز جایگزین ندارند . اما زمان ! همشیره زمان خیلی وقتها آدمها را دوباره می آورد میان زندگی آدمی . زمان موجود غریبی است همشیره . هر کاری از این موجود ساخته است !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s