من و زنیکه

 

وقتی میبینم در کتابخانه ملی زنانه ، مردانه است لجم در میاید.گارد می گیرم.تو که میرویم ..طبعا تو از در مردانه و من از در زنانه …شرایط زن بد حجابی که نمی تواند برود تو را میخوانم و لبخند میزنم…من جزوش نیستم…اما زنیکه دم در بهم میگوید: نمیشه بری تو خانومم.

بهش توضیح میدهم همسرم( حالا نمیشود بگویم دوست پسرم) کارت عضویت دارد …که من فقط می خواهم توی کامپیوتر سرچ کنم ببینم لیست کتاب های چاپ شده چی است….

که من یکهفته بیشتر به خروجم از ایران نمانده…که انور زندگی میکنم و که میتوانم کارت دانشجویی اروپا را نشان بدهم.

اما زنک اصلا به من گوش نمیکند.

هی بی اینکه به صورتم نگاه کند میگوید :نمیشه خانومم.همراه نمیشه بره تو.و به یک نقطه دیگر نگاه میکند انگار ن نامرئی هستم.

به این کلمه خانومم الرژی دارم…اصلا فکر کنم به درهای نگهبان دار الرژی دارم.به اینکه

 نگاهم نمیکند. به اینکه منطق ندارد.به اینکه ….

کنترلم را از دست میدهم.رو یم را میکنم به تو که از انطرف داری نگاهم میکنی و میگویم: بیا برویم. اصلا نمیخواهم بروم تو. زنیکه دو کلاس درس خونده برامن تکلیف تعیین میکنه ….راستش از این لحظه به بعد یکی از همان حمله های خشمی به سراغم میاید که شبیه صرء است.شاید سالی یکی دوبار دچار چنین حمله هایی بشوم که در طیش چشم هایم را می بندم و دهنم را باز میکنم و هرچه به دهنم می اید میگویم.از زور عصبانیت می لرزم و تکرار میکنم: زنیکه جنده…مادر جنده اشغال عوضی….بد بخت عقده ای…بی سواد دهاتی…

تو را میبینم که عضلات صورتت منقبض است و داری بهم نگاه میکنی.می دانم متنفری از زنهایی که دهانشان را باز میکنند و هر چه به دهنشان می ایند میگویند.اما نمی توانم خودم را کنترل کنم.از تو هم عصبانی میشوم…احساس میکنم  توی دنیای مردانه ات هیچوقت مزه تحقیر شدن های اینجوری را نچشیده ای…تحقیری که حتی ریشه منطقی و ایدئولوژیک هم ندارد …فقط احساس کور ان زن است نسبت به من که یک پالتو و چکمه خارجی تنم است.(پالتوی  جوانی مامانم و چکمه ای که توی حراج اینجا خریده ام!!!)

روز 8 مارسی که توی چهار راه ولی عصر به خاطر عقایدم کتک خوردم اصلا احساس خشم نکردم.ادمی که من را میزد اعتقاد داشت که من از نظر ایدئولوژیک مشکل دارم…این را میفهمم. اما این نفرت کور زن از من من را خشمگین میکند چون نمیتوانم دلیلی برایش پیدا کنم..حمله هیستریم ده دقیقه ای به طول می انجامد .تو را ناراحت کرده ام و از ان بد تر ناراحتم که چرا نایستاد م چشم توی چشم زنک همه این ها را بگویم…چرا ازش نخواستم رئیسش بیاید و با رئیسش صحبت کنم.اما تغییر شگرفی در من رخ داده است…راستش از اینکه کنترلم را از دست داده ام پشیمان نیستم.فکر میکنم این عکس العمل طبیعی به خشونت غیر مستقیمی است که قربانیش شده ام و تصمیم ندارم با سرزنش خودم و تولید احساس گناه در خودم خشم را سرکوب کنم که دفعه بعد انجا بایستم و باز هم تحقیر تحمل کنم…سال های قبل اگر بود تا یکماه خودم را سرزنش میکردم که چرا کنترلم را از دست داده ام.اما بعد از کلی تمرین یاد گرفته ام که این حمله های خشم هم جزیی از من است …بدون انها من ، من نیستم.هرچه هم دیدگاه جهان مرد سالار ما از زن های دریده بدش بیاید تصمیم ندارم خودم را به خاطر این اتفاق سرزنش کنم….فقط یک پشیمانی با من از ان روز مانده است :چرا به روسپی های بیچاره توهین کردم؟چرا به زنی که تنش را می فروشد…در معرض انواع خشونت…بیماری و فقر است …به زنی که قربانی سیستم ا ست توهین کردم؟ چرا زنیکه دم در کتابخانه را به نام فاحشه های بیچاره نامیدم؟ مگر من عمیقا اعتقاد ندارم که کار این زن خیلی شرافتش کمتر از فحشا است؟ من که اصلا فاحشه ها را تحقیر نمیکنم…اما زنیکه های اینجوری را چرا…فاحشه تنش ر ا میفروشد..تنش مال خودش است..اما این زنها دارند شرافت همه زنها را میفروشند .این خیلی بدتر از فحشا است.تنها ناراحتیم همین است راستش…که چرا این زن را فاحشه نامیدم.فکر کنم باید یک فحشی اختراع کنیم مثلا از هر کی بدمان میاید به جای مادر… بگوییم: مادر زنیکه دم در!!!

یا : زنیکه دم در!!! یا اصلا زنیکه گشت ارشادی..

طفلک فاحشه ها!!!

Advertisements

11 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. آرش
    آوریل 03, 2009 @ 05:06:48

    سلام
    وبت خیلی جالبه و جذاب
    منم بعنوان یه مرد، از خیلی از این بی حرمتی هایی که به زن میشه شاکیم.
    و البته خیلی هم باعث درگیریم شده و صدالبته به مسخره کردنم منتهی شده…!
    من تو یه بخشی از وبلاگم پست شماره 177، 3 آبان 1387، یه پست گذاشتم به اسم ارتباط جن30 قبل از ازدواج….. این پست نقطه نظات منه و البته اعتقاداتم.
    خوشحال میشم که اونها رو هم بخونید .. البته اگه دوست داشتید و وقت کردین.
    درضمن اگه تمایل داشتین من حاظر به تبادل لینک هستم

    شاد و موفق باشی همیشه
    گرچه سخته
    آرش

  2. رضا
    فوریه 04, 2009 @ 14:40:27

    متاسفم از اين همه دو دستگي خانم و آقا در جامعه. كي بود مي گفت تفرقه بينداز و حكومت كن.

  3. botgar.persianblog.ir
    ژانویه 25, 2009 @ 15:25:03

    hejab-diary.blogfa.com شما دعوت شده اید به وبلاگ مسئله ای به نام «حجاب»

    سـلام………………………………… ۞ ………………… ۞
    ……………………………………//__)) …… ۞ ………………… ۞
    ……………………………… ……//……………۞ ………………… ۞
    …………………۞…۞…۞ … … ………… ۞ …۞۞۞ …… ۞………۞۞۞
    … ۞۞۞……۞…۞…۞……۞ … … …۞ …۞……۞……۞………………۞
    …۞………۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞……۞……۞……۞۞۞۞………۞
    ….۞…….۞………………………………………………………………۞……۞…………………۞
    …….۞.۞.…………………………………………………………۞……………۞۞۞۞۞۞۞
    …………………………………………………………………………۞
    ………………………۞۞۞۞……………۞۞۞۞…………۞
    …………………….۞۞……۞۞………۞۞……۞۞.…….۞…….۞.……………….۞
    بــــه نــــام……۞۞…………………۞۞……………………….۞…….۞…………………۞
    …………………۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞.……۞۞۞۞۞۞۞

    …………………………………………………………۞…………………………………۞

    … کمتر کسی از آن به عنوان یک مسئله سخن می گوید!

    خیلی دلم می خواست با این دو دختر حرف بزنم و بفهمم زمانی که پدر یا مادر آنها بهشان گفته اند دیگر باید چادر سر کنند، چه استدلالی برای این دستور آورده اند؟ مثلا مادر گفته است: چون من چادر سر می کنم تو هم باید سر کنی؟ یا اینکه که برای محافظت از خودت باید چادر سر کنی؟ هرکدام که باشد، یک واقعیت روشن است و آن اینکه «چادر موروثی»، و اساسا حجاب موروثی، آن هم برای دختری که با هر منطق و عقل سلیمی هنوز یک کودک است، یکی از غیرانسانی ترین شیوه های اجبار است که برخلاف اجبار حکومتی حجاب که همه می بینند و درباره اش حرف می زنند، آنقدر پنهان است که حتی وقتی فمینیستها یا محققان مسائل زنان خشونتهای خانگی را که دختران دچار آنند فهرست می کنند، جایی در آن فهرست پیدا نمی کند.
    شما هم از تجربه خودتان و دوروبری هایتان درباره چادر بنویسید.

    کامنت گذار: سید حسین متولیان
    آدرس: botgar.persianblog.ir
    نکته جالب به نظر من اینه که این تفکیک ذهن ما رو آماده میکنه که به هم به چشم انسان نگاه نکنیم. وقتی یه دختر و یه پسر همدیگه رو میبینن بجای اینکه فارغ از جنسیت به انسان بودن طرف مقابل دقت کنند دقیقا روی جنسیت زوم میکنند. دوست دختر و دوست پسر تو همین فرهنگ شکل میگیره. فرهنگی که نمیتونه بگه دوست. انگار بزرگترین مرز برای دوستی جنسیته. این فاجعه است.

  4. نازوو
    ژانویه 16, 2009 @ 22:11:08

    شاید اون خانم فقط یه مامور بوده اما باید قبول کنیم که روز به روز داریم نامهربون تر میشیم.آدم دلش لک میزنه واسه یه ذره روی خوش.خانم مامور میتونست کمی انسانی رفتار کنه.هممون از این قبیل خود برتر بینی هایی که از به عهده گرفتن مسوولیتهای حتی خیلی کوچک به وجود میاد کم ندیدیم.

  5. negar
    ژانویه 16, 2009 @ 17:45:12

    manam az kalameye khanoomam motenafferam o majaraye in jur khanboomaro tahammol kardam barha. amma in mored be nazar e manam miad ke shayad faghat ma’moori o ma’zoori e khanoom bude. shayad ghanoonesh vagh’an in bude ke bi card raah nemidadan.in nefrat e man ro az «zanikeh haye dam e dar» kam nemikone, amma shayad in khanoom, ba vojood e shebahtaesh be una, yeki az una nabude….

  6. نازوو
    ژانویه 16, 2009 @ 15:13:12

    آخ که چقدر من هم از این کلمه «خانومم» بدم میاد.که میدونم بعد این کلمه سیل توهین هستش که به زن بودنم سرازیر میشه…

  7. نسرین
    ژانویه 15, 2009 @ 08:38:11

    من می خوام حرفهای خانومچه را کپی پیست کنم»خوشحالم که احساسمون به هم نزدیکه. وقتی نوشته‌هاتو می‌خونم خیلیهاشو با تمام وجود حس می‌کنم. انگار حرفها و فکرهای خودم باشه»
    خیلی مطلب خوبی بود. چقدر تمام جزئیاتش برام آشنا بود و همین اواخر عینن برام پیش اومده بود.موفق باشی

  8. مریم
    ژانویه 15, 2009 @ 00:26:07

    اما من درک می کنم. تصور کنید آقای علی آقا وقتی را که به قول شما هما ن فقط یک دربان روز آدم را خراب می کند. بخاطر هیچی یک روز تباه شده است. تازه آنهم چه قانونی؟ قانون بی پایه ای که هر نقطه یک جور متفاوتی است.این کتابخانه با آن کتابخانه و بااین دانشگاه وبا آن دانشگاه و با این اداره و با….

  9. علی غنجی
    ژانویه 14, 2009 @ 23:26:28

    مطمئن هستم که نمیتونم احساس شما رو درک کنم . پس وانمود نمیکنم که میفهمم چه احساسی داری . تصور من اینه که اون کتابخونه یه قواعدی داره که آدمهایی که بهش مراجعه میکنن ملزم به رعایتش هستن . مثلاً اینکه کسی که کارت نداشته باشه نمیتونه وارد کتابخونه بشه . به همین راحتی ! این قانونِ بدیِ ؟ با شما موافقم . با این هم موافق هستم که دید خوبی نسبت به خانومها وجود نداره .اما نمیتونم دلیل این همه بد و بیراهی که به اون دربان(!)گفتین رو درک کنم ! اون فقط یه دربانِ ! همین

  10. مريم صفا
    ژانویه 13, 2009 @ 16:00:12

    رسيدن به خير دوستم. فعلن خوشحالم كه يه مدت از اين مسخره بازي ها راحتي. ولي دلم تنگ شده واست به همين زودي.خوش بگذره بهت.

  11. خانومچه
    ژانویه 13, 2009 @ 15:28:10

    ممنون از کامنتت عزیزم. نه، خیالت راحت باشه، دختر خوبی هستم و قرصهام رو مرتب نوش جان می‌کنم.
    خوشحالم که احساسمون به هم نزدیکه. وقتی نوشته‌هاتو می‌خونم خیلیهاشو با تمام وجود حس می‌کنم. انگار حرفها و فکرهای خودم باشه. چه می‌دونی، شاید روزی همدیگرو دیدیم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s