عجب جنونی

از انتظار کشیدن متنفرم.از اینکه کسی سر قرار با من دیر برسد. وقتی بچه بودم، همیشه از اول های اسفند  به تعداد روزهایی که تا عید مانده بود توی دفترم خط می کشیدم و بعد هر روز که می گذشت یکی از ان خط های عمودی را خط می زدم.اینطوری وقتی از 14،15 اسفند می گذشت از دیدن انهمه خط هایی که گذشته بودند و ان کمی که مانده بود کلی ذوق میکردم و انرژی می گرفتم….عید برایم رفتن به تهران بود.خانه مامان بزرگ ها.. کلی هدیه.هفت سین….

احساس بچگی هایم را دارم.احساس اینکه روزها هی کش می ایند و هی کش می ایند.انگار با سفر قرار گذاشته ام و مرا کاشته است توی برزخ…به انتظار. مطمئنم که ماه نوامبر دو برابر ماه های دیگر روز دارد.

نه می توانم درس بخوانم..نه می توانم روی ترجمه تمرکز کنم…همه انرژیم متمرکز شده روی مسافرتم به ایران.مثل دیوانه ها ورزش می کنم.هر روز 3 کیلومتر می دوم و 45 دقیقه بدنسازی می روم.ورزش تنها چیزیست که می تواند این حالت انتظار را کمی خفه کند.جرات ندارم توی دفترم خط بکشم.چون دیگر ده سالم نیست.حالا هر کدام از ان خط ها ی عمودی را که خط بزنم، یکروز از عمرم تمام شده است.جراتش را ندارم.حالا شمارش معکوس برای اغاز سفر…شمارش معکوس برای پایان زندگی هم هست.

عجب جنونی.

Advertisements

7 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. Amireh
    نوامبر 26, 2008 @ 00:34:59

    salam, mamnoon ke be blog e man sar zadi va khosha be halet ke dari miri Iran. az janeb e man, havaye meh alood o ghobar gerefte ye Tehran o baghal kon. be adamaye to khiyaboon salam kon .
    delam mikhast ye bolandgoo datsam migereftam, har che az dahanam dar miumad be on dolat e mozdoor migoftam ke hameye ma ro veyloon o seyloon kardand…

    baz ham en tarafa bia rafigh e khosh ghalam e man

  2. نرگس
    نوامبر 23, 2008 @ 16:39:12

    من بچه بودم سیب می کشیدم، بعد رنگش می کردم، و هر روز که می گذشت یه سیبو خط می زدم. یه روز قرمز، یه روز زرد.
    خوش به حالت که این انتظار شیرین رو ، انتظار دیدن عشقت رو داری.
    و خوش به حالت که کسی، جایی منتظرته. عشقت.

    پ.ن.:تااااازه…منم منتظرتم.

  3. مهرنوش
    نوامبر 23, 2008 @ 12:57:50

    خیلی اتفاقی برخورد کردم به این نوشته قشنگ مریم صفا.یادش به خیر…
    ____________________________________________________________________
    هر هفته یا یک هفته در میان دور هم جمع می شویم. هیچ نمی شناسیم همدیگر را. حرف می زنیم. از خودمان می گوییم و از دیگران می شنویم. اولش سخت است. سخت است راجع به آنچه حتا گاهی با خودت هم فکرش را نمی کنی حرف بزنی. ولی می بینی همه کم و بیش مثل تو اند و تازه وضع تو از خیلی ها بهتر است انگار. سنت بیشتر است از بعضی ها٬ مراحل بیشتری از زندگی را پشت سر گذاشته ای و الان جای مطمئن تری ایستاده ای.

    مینوی موش کوچک هنوز از خیلی چیزها می ترسد. مهرنوش کمی بزرگ تر است٬ اما هنوز خیلی نگرانی دارد. آیدای پر انرژی هنوز خیلی چیزها را تجربه نکرده است. مریم خیلی با بعضی هایمان فرق دارد. مهناز هنوز در اوایل بیست سالگیش در جا می زند. و جیران عزیز با این همه تجربه و تغییر هنوز کلی حرف دارد برای گفتن.

    کم کم آشنا می شویم با هم. برای هم مهم می شویم. همدیگر را دوست می داریم. و وقتی شروع می کنیم به نوشتن انگار کلمات از ما مشتاق ترند که روی کاغذ بیایند. و وقتی نوشته هایمان را برای هم می خوانیم٬ با احساس٬ حتا گریه مان می گیرد موقع خواندن و نوشته مان نصفه می ماند٬ همه یک نفریم انگار. دیگر فرقی نیست بین مینوی کوچک و جیران مهربان و آیدای شلوغ. همه یک تن می شویم و با یک صدا حس هایمان را رها می کنیم. می گوییم که هستیم٬ که می فهمیم٬ که احساس می کنیم٬ که می خواهیم٬ که ناراحت می شویم٬‌ که عذاب می کشیم٬ که عاشق می شویم٬ که حالمان از بعضی چیزها به هم می خورد…

    می نویسیم… می نویسیم… می نویسیم… شاید روزی کسی نوشته هایمان را بخواند و بداند که تنها نیست. بداند که او هم جزئی از ما یک نفر است و بتواند خودش را فریاد کند.

  4. مریم
    نوامبر 23, 2008 @ 10:52:02

    سلام اکه اومدی ایران اومدی شیراز به مهدی هنرپرداز خبر بده بیایم ببینیمت.اگر چه تو من رو یادت نیست ولی من مدت زیادی هست که نوشته هات رو میخونم.

  5. مرجان
    نوامبر 23, 2008 @ 08:06:13

    از نوشته هات خوشم ميياد با خيلي از نظرات موافقم .چند هفته اي است كه بلاگت رو ميخونم.امروز ديدم علاقه مشترك داريم جالب است . تنها تفريح لحظه هاي انتظار و ترس و خستگي و روزمره گي ام ورزش است دو وباشگاه .اميدوارم لحظه هاي خوش به ياد موندني پيش روت باشه.

  6. مهرنوش
    نوامبر 23, 2008 @ 07:26:56

    آخ جون مياي ايران .هورااااا
    پايان زندگي چيه بابا.زودِ هنوز :*

  7. nazanin
    نوامبر 23, 2008 @ 07:16:42

    آی گفتی…یک موقعی از گذر عمر خوشحال می شدیم. الآن مو به تنمان سیخ می شود!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s