طلاق نمی گیریم…اول می خواهیم فکر کنیم..

پریروز داشتم با یکی از دوستانم حرف می زدم .می گفت چه اهمیتی دارد اینکه تو عروسی بگیری یا نه؟ چه اهمیتی دارد که عقد بکنی یا نه؟خوب حالا ننه باباهه می گند عقد بکن( دارم فرضی حرف می زنم ها) حالا عقد بکن….مسئله دقیقا همین است…اینکه ادم شانه هایش را بالا بیاندازد و بگوید ای بابا حالا چه فرقی دارد؟ ای بابا…سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند….اینکه ادم مساله خودش را فردی ببیند و نه اجتماعی.اینکه نبیند هر سند ازدواجی مهر تایید است بر قانونی که تو را انسان نمی داند.

فکر می کنم که همین ماهاکه یی کمپین را امضا می کنیم و شعار برابری زن و مرد می دهیم.اصلا ازدواج نکردن بیشکشمان…چند تا یمان حاضریم بدون مهریه…بدون مراسم عروسی…بدون قید و شرط و لباس و طلا ازدواج کنیم؟ چند نفر جرات می کنیم  موقع عقد وسط عشق وعاشقی به مردی که عاشقش هستیم بگوییم که حق طلاق می خواهیم؟

چند نفر از ما حاضریم ارایشگاه نرویم، خودمان را توی لباس سفید نبینیم…. جلوی دوربین ژست نگیریم؟ تغییر از کجا شروع می شود؟ چه توقعی داریم ؟ وقتی چند  هزار تا سکه مهریه می گذاریم عروسی می گیریم… چرا بعد، از اینکه خانواده همسر ازمان بچه می خواهند شاکی می شویم؟چطور است که هر وقت به نفعمان است سنتی می شویم هر وقت به نفعمان نیست مدرن؟ مگر ما تن نداده ایم به قانونی که مارا جنس فرض می کند؟ مگر خودمان را نفروخته ایم به خانواده همسر به هزار و نمی دانم چند تا سکه؟ خوب حالا باید تولید فرزند داشته باشیم که سرمایه گذاریشان منفعت بکند.

فکر می کنم که همه ما باید از خودمان سوال کنیم که مشکل از کجا شروع می شود؟ معمولا از اینکه ما می خواهیم از دست مادر و پدرمان از خانه پدریمان فرار کنیم.سیستم خانواده سالار ما را خفه می کند…بله.می خواهیم فرار کنیم و توی نود درصد موارد چاره کار را ازدواج می دانیم.باز می رسیم به بحث همیشه…ما ازدواج نمی کنیم چون ازدواج کردن راحت ترین راه حل رفتن از خانه پدری است؟ ( ببینید من راجع به همه ادم ها به طور مطلق حرف نمی زنم..دارم راجع به یک جمعیت طبقه متوسط حرف می زنم که دور و بر خودم خیلی زیادند. خیلی از دوست های خودم ازدواج کرده اند و خوشبختند.من دارم یک مساله اجتماعی را بررسی می کنم که خیلی حاد است.لطفا برداشت شخصی ازش نکنید) خود من بارها توی زندگیم خواسته ام این کار را بکنم.بار ها ادم ها به من گفته اند که خیلی خوب است که با ادم پولداری ازدواج کنم که بتواند نیاز های مالیم را تامین کند و من بتوانم استعداد هایم را شکوفا کنم…خودم هم بار ها تصمیم های اینجوری گرفته ام.نه اینکه من بیغمبر معصوم باشم.اما فکر کنم. ادم یاد می گیرد.تجربه ها و گذر زمان به ادم یاد می دهند. معلوم است توی بیست سالگی وقتی دستت از همه جا کوتاه است وضعیتت خیلی با سی سالگی که جایگاه اجتماعی داری فرق می کند.ما خیلی وقت ها حتی عاشق می شویم چون نا امیدیم….ما به خیلی دلایل مختلف عاشق می شویم و به خیلی دلایل مختلف ازدواج می کنیم( من عاشق تو شدم چون تو اصلا به من محل نمی گذاشتی!!!)

اما حالا می خواهم را جع به بعد از ازدواج حرف بزنم.معمولا خیلی از ماها.بخصوص انهاییمان که سکس  قبل از ازدواج نداشته ایم ، وقتی شور هورمون ها  و قربان صدقه  ها تمام می شود و فیلم عروسی را هم با همه دوستان و اعضای فامیل می بینیم، نگاهی به طرف می اندازیم و تازه می فهمیم که یکعالمه ایراد دارد.که محافظه کار است.که دماغش کج است.که عاشق مادر و خواهرش است.که حرف ما را نمی فهمد.که ادبیات نمی شناسد.که خود خواه است..که ….

چکار باید بکنیم؟ این جور وقت ها چکار باید بکنیم. حق طلاق که نداریم.دیگر هم طرف را دوست نداریم…یا مطمئن نیستیم که دوستش داریم.نیاز داریم برویم یک جایی یک مدت فکر کنیم.این جا کجاست؟ خانه مادر و پدرمان؟ خواهر یا برادرمان؟ دوستمان؟ نه!!نود درصد این ادمها به ما خواهند گفت که اشتباه می کنیم و که همسرمان خوب است و که باید به زندگیمان بچسبیم و همرمان را با همسر فلانی و فلانی مقایسه کنیم و خدا را هم شکر کنیم….شاید هم  همسرمان خوب باشد واقعا.اما مساله اینست که ما باید خودمان به این نتیجه برسیم.

یک مدت است دارم فکر می کنم که ما باید یک مرکز داشته باشیم.یک جایی که زن هایی که به این نتیجه مشترک رسیده اند که باید جدا از طرف زندگی کنند و مشکل مالی بهشان اجازه اش را نمی دهد بتوانند با هم ارتباط بگیرند.که بتوانند خانه مشترک اجاره کنند. که بتواند یک مدت در ارامش ، توی اتاقی که مجبور نیستند با کسی قسمتش کنند بنشینند و فکر کنند.که اگر دلشان نخواست غذا نپزند احساس گناه نکنند..که اگر اخر هفته خواستند تا لنگ ظهر بخوابند همه اش هول وو لا نداشته باشند که  یا خانواده خودشان یا خانواده همسر الان است که از راه برسند …شاید اصلا اینجور زندگی را بیشتر دوست داشته باشند.شاید به این نتیجه برسند که میخواهند اینجوری زندگی کنند.شاید هم نه.بفهمند که دلشان برای اتاق دو نفریشان تنگ شده..برای غذا پختن با ادمی که دوستش دارند، برای تمیز کردن خانه حتی…برای غر زدن ها و خنده ها. تصمیمی که این ادم ها می گیرند مهم نیست.مهم قدم اول است.فضایی برای تنها فکر کردن …و ماها خودمان هستیم که این فضا را می توانیم فراهم کنیم…از کجا باید شروع کنیم؟

 

 

Advertisements

2 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. سلمان
    نوامبر 06, 2008 @ 22:54:07

    درود بر شما!درود…

  2. iVahid
    اکتبر 31, 2008 @ 00:49:59

    با اون قسمت سنتی و مدرن خیلی موافقم. معتقدم که یا باید دو نفر سنتی فکر کنن و دنبال بقیه راه بیفتن و تبعاتش رو بپذیرن و یا هر دو در تمام جزئیات مدرن باشن و تبعات این رو هم بپذیرن!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s