کولی5

 

دوستان عزیز تمام ماجراهای کولی واقعی است.هر شی ، هر تصویر سمبل بخشی از رابطه عاشقانه من است…کولی منم.حدس زدنش سخت نباید باشد.می دانم که تطابق تصویر ها وپیدا کردن اینکه من هر کدام را به جای چی به کار برده ام کمی خواندن را سخت می کند .اما من کولی نوشته هایم را دوست دارم و بعد از اینکه می بینم خیلی از شماها هم دوستشان دارید. یکی یکی می گذارمشان روی وبلاگ.می بخشید که نا مفهوم است بعضی وقت ها.این داستان رابطه عاشقانه من… پنهان ترین خاطرات و احساسات من است.این ها نامه های عاشقانه ایست که من در طول این سال ها برای او نوشته ام و هرگز، جز یک بخش کوچکش برای کسی  جز خود اونخوانده امشان ..این اولین باریست که من این خاطرات را با کسی شریک می شوم…..

 

همینطور که می گذرد هی دل کولی بیشتر و بیشتر برای جنگجو تنگ می شود….حتی دیگر دامن گل گلی هم دوست ندارد بپوشد…و انگار توی راه که می امده خلخال هایش را گم کرده است که قدم هایش اینهمه بی صداست…خلخال هایش را گم کرده یا خودش را؟ …خودش را جا گذاشته گمانم توی قلعه سنگی جنگجو…کنار اتش شبانه شاید….اینقدر عجله داشته بیاید که از خودش جا مانده….چقدر ان شب های با هم بودن حالا به نظر کولی دور می آیند…انگار ان اتش نه شعله سالن تاریک قلعه ،که جنسش از همان اتشهای اسطوره  ای بوده که کولی داستان هایشان را توی شبهای کودکیش شنیده و حالا هیچکدام را یادش نمی اید…حالا حتی کودکیش هم یادش نمی اید…چشم هایش را که می بندد فقط صورت جنگجو می اید جلوی چشمش…هر خاطره ای که دارد یک گوشه ایش یاد جنگجو هست با ان اخمهای درهمش…با ان خستگی همیشگیش…با صدای فلزی زره اش..با ان سردابی که مرد گه گاه خودش را تویش زندانی می کند و کولی می داند باز هوس شراب مرگ به سرش افتاده است و می ترسد…می ترسد حالا که نیست …حالا که کسی نیست تا کلید سرداب را (هر چند با ترس و لرز از خشم جنگجو)

توی مجری زیر پلکان قایم کند….حالا که کسی نیست تا موهای کمرنگ جنگجو را ارام بنوازد….حالا که کسی نیست تا شبهای بارانی توی برج کبوتر خانه به انتظار جنگجو بماند…. جنگجو خودش را حبس کند توی ان سرداب شراب مرگ و هی از ان شراب لعنتی بنوشد و بنوشد…شاید هم کولی به ان شراب حسودی می کند به خلوت مرد با ان شراب حسودی می کند….نکند جنگجو یادش برود که کولی منتظرش است؟ .. نکند جنگجو یادش برود که قول داده بیاید دنبال کولی، که برش گرداند به قلعه خودشان…قلعه خودشان؟…واقعا جنگجو همین را به کولی گفته بود؟…کولی همه اش این را با خودش تکرار می کند:قلعه خودمان….

اما می ترسد باور کند .می ترسد باور کند که دوباره یکروز کنار آتش قلعه جنگجو…(کولی یادش می اید باز که جنگجو گفته قلعه خودمان..و دلش از خوشی غنج می رود.) می نشینند.ان روز های دور باز تکرار خواهند شد؟کولی می ترسد جنگجو همه این چیزها یادش برود.می ترسد…همانجا توی قلعه…توی سرداب یادش برود که کولی چقدر منتظرش است…. کولی می ترسد برای همیشه در انتهای این راه خاکالود با اینهمه انتظار تنها بماند…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s