امستردام 1 :خیابان تابوت های جهنمی

red light

red light

عنوان مطلبم را هم حتی انتخاب کرده ام …رد لایت یک جاذبه توریستی است نه یک فاجعه اجتماعی . اما چیزی را که چشم هایم می بیند باور نمی کنم.همیشه فکر می کردم که رد لایت چیزی مثل یک موزه است…تا امروز که دیدمش… روزی که رد لایت را دیده بودی گریه کردی.برای من از ارزویت گفتی برای جهانی بهتر که در ان انسانها مجبور نباشند  تنشان را  چون کالایی اینهمه  بی ارزش به معرض فروش بگذارند.ان روز تو را نفهمیدم.به تو گفتم که فحشا توی هلند شغل است..که بیمه دارد.که بازنشستگی دارد ، که هویت دارد.که حالا که فحشا هست چه خوب که اینطوری باشد حد اقل..که زنانی که به این شغل اشتغال دارند تامین باشند.اینقدر برای خودم گفته بودم و گفته بودم که انگار خودم هم باورش کرده بودم.باورم شده بود که  رد لایت احتمالا مثل یک موزه است..مثل یک اداره.با این تفاوت که شغل ان زنان فحشا است.گفتم که ، عنوان مطلبم را هم انتخاب کرده بودم.می خواستم بنویسم هست جایی که تویش  به زنانی که این شغل را دارند هم احترام می گذارند .که این را فقط یک شغل می بینند و نه بیشتر.می خواستم راست باشد همه ان چیز هایی که شنیده ام.  که این ادم ها چند سال اینجا کار می کنند و دانشگاه هم می روند و پس فردا مدرکشان را می گیرند و می روند سر زندگیشان.شاید اینست که وقتی می رسم انجا چشمهایم  ان چیزی را که می بیند باور نمی کند .انسوی  شیشه ها…توی غرفه هایی که از یک تابوت بزرگتر نیست زن هایی نیمه برهنه ایستاده اند.نمی توانم نگاهشان کنم. زن هایی مثل من.بیشترشان مهاجرند.  جوانند خیلی…و بعضی هایشان هم خیلی پیر. بیمه و بازنشستگی ؟شک می کنم به همه این شعار های تبلیغاتی سر مایه داری وقتی اثری از بهداشت توی ان  تابوت های جهنمی نمی بینم.چی گفته اند ادم هایی که امده اند اینجا و ان تصویرهای ذهنی شیک و تمیز را سالها به خورد ما داده اند؟ خیابان های تنگ..کثیف…و زنانی که بیش از هر چیز در بند بودنشان عذابم می دهد.کدامشان بدهکار نیست به دلالش؟به همین دلال های نیمه خمیده،نیمه منگ از مواد که دور و بر مردم می چرخند و بهشان کالایشان را عرضه می کنند؟این ویترینش است.. جای تمیزش. چی ادم پیدا می کند اگر بایکی از این دلال ها برود؟دختر بچه؟ زنان مهاجر بی کاغذ؟ من اصلا این ویترین ها را باور ندارم.من شعار های بیمه و بازنشستگی را هم باور ندارم. فکر نمی کنم این زن ها، یا حد اقل بخش اعظم این زن ها بتواند اینده، شغل یا امنیتی داشته باشند. فکر نمی کنم حتی این چهره های ناشاد امیدی به اینده داشته باشندچیزی که من می بینم حد اقل هیچ ربطی ندارد به ان همه تصویری که به خوردم داده اند. همان تصویر شهر نویی است که توی کتاب های میرصادقی دیده ام.همان دلال ها، همان خانه ها. من حد اقل تفاوت چندانی نمی بینم.چه حقارتی است تحمل انهمه نگاه را که به تو به چشم گوشت نگاه می کنند. کی ان نگاه ها را بیمه می کند؟ چقدر  حقوق بازنشستگی می دهند برای تحمل یک عمر شیء بودن؟ کی اصلا می توانداین همه زخمهای این ادم ها را درمان کند؟ چه حقوقی؟ کدام بیمه ای؟کی این ادم ها وقت می کنند درس بخوانند؟ کدام مدرک؟ و اخر سر که با بدجنسی فکر می کنم    که توی شغل های دیگر هم اینقدر نسبت جهان سومی ها به هلندی ها زیاد است؟

تو را نزدیکم احساس می کنم.انجا تو را خیلی نزدیکم احساس می کنم.می فهمم اشک هایت را و می فهمم که چرا با فحشا مخالفی.می فهمم که فحشا یک فرمی از برده داری است.با چشم هایم می بینم که یک فرمی از برده داری است.از خودم راستش خجالت می کشم که همیشه از بهبود شرایط کار برای روسپی ها حرف زده ام.فهمید م که چرا همیشه اینقدر عصبانی می شوی وقتی من از فحشا به عنوان جزیی لاینفک از زندگی حرف می زنم.  مثل تمام ان ادم های میانه حالی که به جای الغای برده داری با برده ها مهربانی می کردند، درست مثل همان ها.که فکر می کردند برده داری همیشه بوده..که جاودان است.فهمیدم چرا لینکلن اینقدر با بقیه فرق دارد…فهمیدم چرا اینقدر تو را دوست دارم.. انگار  انجا بودی.انگار داشتم با چشم های تو…با چشم های شاعر تو به ان زن ها نگاه می کردم و برای اولین بار در زندگیم فهمیدم که چرا با فحشا مخالفی.. ان زن ها ذهن من را ترک نمی کنند.کسی با صدای تو دستم را می گیرد.به من می گوید که اینده بهتر از امروز خواهد بود.که اینده برای همه بهتر از امروز خواهد بود.و من مثل همیشه حرف های تو را باور می کنم….نه !شاید بیشتر از همیشه .امروزان چهره های ناشاد گواه حقانیت تو بودند.

Advertisements

13 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. صالح
    ژوئیه 18, 2011 @ 01:09:00

    وای بر شما که یک لایف استایل سالم را نمیفهمید وای بر شما آمستردام یکی از بهترین شهر های دنیاست زنها در آن کالا نیستند و در این شهر حتی 1 گرسنه نیز وجود ندارد . جهنم دیگر کدام است ؟ واقعا وجود دارد ؟ سرب میدهند به این رد لایتی ها؟ نه واقعیت را دنبال کن دوست عزیز دنبال سنت ها نباش تو یک انسانی که می اندیشد نه اینکه هرف عامه را بشنود و اگر گفتند بهشتو جهنم او هم بگوید آره پس هست این یعنی اوج حیوان بودن یک انسان اگر جای کشف واقعیت دنبال حرف دیگران را بگیرد رد لایت که خوب است شما به فکر حیوانیت خود باشید

  2. ho3ein_alone
    آوریل 03, 2011 @ 16:25:00

    سلام دوست عزیز امیدوارم حالت خوب باشه من نمیدونم چی بگم همه جا کثیف شده سکس اهمیت زیادی واسه همه پیدا کرده من خیلی ناراحتم. در انتظار فرج

  3. ho3ein_alone
    آوریل 03, 2011 @ 16:22:56

    سلام دوست عزیز من نمیدونم چی بگم ولی این دنیا کثیف شده همه فکرشون شده سکس کسی ایمان نداره باور کن سخت شده واسه ادما شیعه بودن. در انتظار فرج

  4. nasser
    آوریل 20, 2010 @ 06:15:45

    سلام به نظر شما چرا بشر به اينجا رسيده كه به غير از دختر ها بعضي پسرها هم حاضرند به خاطر پول بدنشونو در اختيار ديگران بزآ

  5. سیامک
    اوت 28, 2008 @ 16:03:52

    سلام دوست من …خوبید؟…نخوانده های این روزها را خواندم ومثل همیشه لذت بخش بود … کولی واره های تان خیلی ملموس اند…هنوز دارم فکر می کنم آیا نیازی به ساختن یک فضای فانتزی برای نوشتن شان هست و این فضای فانتزی به بیان بهتر مفهوم یا جذابیت بیشتر انجامیده یا اینکه اگر فضا از فانتزی دور می شد وامروزی می شد بهتر می شد …هنوز نتیجه ای نگرفته ام !! … فضای فانتزی شما شیرینی جالبی دارد که تطبیق اش با دنیای روزمره در ذهن مخاطب ایجاد بعد می کند …از طرفی بعد از یک مدتی که این آشنایی زدایی برای ذهن مخاطب عادی شد ، شاید دلچسبی این فانتزی کم شود … دارم بلند بلند فکر می کنم !… شاید به دردتان خورد … دیگر اینکه در نشستی که گلاره بانو برایتان گفته بود مهمترین نکته در مورد ترجمه شما وازه یابی های رشک برانگیزتان بود و به خصوص عبارت یابی هایتان برای متن اصلی – که نمی دانم چه بوده – مثل ( در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست ) و … یا معادلهای خوبی که برای نام تیپ ها پیدا کردید… یک سوال دوستان پرسیدند که من جوابی نداشتم …کورتاسار معروف است به نثر شاعرانه و استفاده موسیقایی از متن و به همین دلیل کلا با ترجمه آثارش مشکل دارد و از آن دست هنرمندانی ست که معتقد است آثارش خیلی قابل ترجمه نیست …نمونه بارز صحت این ادعا را در ترجمه امتحان نهایی به فارسی می شود دید که علی رغم تلاش مترجم اثر درخشانی از آب درنیامده در حالیکه می شود به راحتی دریافت که اثر درخشانی ست ! …حالا سوال این بود که این اثر کورتاسار ( قصه های قر و قاطی ) – راستی ترجمه لغت به لغت عنوان چی می شد که این عنوان خیلی خوب را انتخاب کردید ؟! – آیا همان نثر موسیقی محور وجود داشت که در ترجمه قابل بازیابی نبود یا اینکه اصولا به خاطر فرم حکایت گونه و فانتزی نوشته ها این بازی های زبانی و موسیقایی در اثر کمرنگ بوده ؟…. و مورد آخر اینکه در باب نوشته اخیرتان اول اینکه خوشحالم که با تغییر نگرشتان به این خوبی کنار می آیید و اهل لجاج نیستید و اشتباه خود را می پذیرید …این در روزگار خودمحورانه امروز اصلا چیز کمی نیست… نکته بعدی اینکه امیدواری تان را می ستایم نه به آن دلیل که دوستان گفتند !…به این دلیل که درگیر ژست روشنفکرانه ایرانی که افسردگی را و نومیدی را کلی کلاس می داند نیستید ! …باور کنیم که ما شادی را جلف و سطحی می دانیم و غم را و افسردگی را نتیجه ژرفای وجود و دانایی بسیار می دانیم ! …و این در طبقه روشنفکر ما متاسفانه پررنگ تر هم هست …نگاه بکنید به ژستهای سیگار به دست و مغموم و پریشان و رفتارهای خودویرانگرانه نویسنده ها و شاعران مان و …!… و مورد آخر تر اینکه یک پیشنهاد کوچک : اگر دغدغه هنر دارید سیاست را بی خیال شوید !..اگر دغدغه سیاست دارید ادبیات را رها کنید …مگر ندیدید که خلخلی ها هیچکدامشان سیاستمداران خوبی نبودند ؟!…سیاست مال بچه مثبت هاست !… و اگر از فانتزی می خواهید بیرون بیایم یک نگاه کنید به موضع گیری های سیاسی همه شاعران و نویسندگان سرزمین من که بعد از چند صباحی صادقترین هایشان به اشتباهاتشان اعتراف کردند و پاپس کشیدند…اخوان را نگاه کنید و حتی شاملو را و … !… والبته شک نیست که در این پیشنهاد منظورم سیاست روزمره است نه دیدگاه سیاست سقراطی مثلا !… منظور زنده باد و مرده بادهاست نه آن چه توجه به اجتماع در مفهوم کلان است ..می دانم که به فراست حرفم را در می یابید…شاد باشید و برقرار

  6. dordaneh
    اوت 28, 2008 @ 00:28:10

    vaghti ke az kenareshoon rad mishi ke too sarma nime berahne istadand va montazere moshtari hastan ba ranghaye paride ke maloome hezar joor bimari darand bavaret nemishe ke kasi delbekhahi in shoghl ro entekhab kone hame az sare bipooli too in kar oftadand o rooz be rooz bishtar foroo raftand in shoghl ro nemishe bavar kard ama bavare barde dari rahat rare.

  7. arezou
    اوت 27, 2008 @ 20:27:34

    cheghadr to roohe latifi dari man harvaght be in mozoo fekr kardam va be donbalesh baraye badbakhti in adamha koli ghose khordam baraye inke khodamo rahat konam ye pakone bozorg barddashtam va soorat masale ra pak kardam va be khodam goftam khob khodeshoon khastan in hame rah dige baraye pool daravordan hast vali khastan rahat tarin rah ro entekhab konand baed be inja ke miresam be khodam migam age sharayete zendegi to ham mesle oona bood motmaeni ke rahe behtri ro entekhab mikardi

  8. مهرنوش
    اوت 27, 2008 @ 18:56:25

    اینده برای همه بهتر از امروز خواهد بود?!?!?!?!?!?

    میشه لطفا یکی این امیدو به منم بده!؟

  9. سیروس
    اوت 27, 2008 @ 10:07:47

    منم این خیابون رو قبلا دیدم اون قسمتی که سر قیمت با هم بحث می کنن جالب ه
    و در نهایت همه راضی بر می گردن
    ولی من اصلا خوشم از این مدل زندگی اینها نمیاد تن فروشی استفاده تن برای گذران زندگی به نظر من خیلی کثیف ه

  10. فاطمه
    اوت 27, 2008 @ 06:45:08

    آه یه چیزی یادم رفت. اینکه عطر نوشته هات رو دوست دارم. میدانی تو هم شعر ترانه و حتی آواز بین نوشته هات بین روزانه های هر روزت بین زندگی ات که همه فقط عقلانیش رو دوست دارند موج میزنه. نه بگم کهشعر و ترانه بلدی نه تو زندگی امروز رو همین روسپیان غمگین رو همین عابران نور قرمز رو عاشقانه میبینی و مینویسی و این تو عصر بغض و آهن تحسین داره بانو.

  11. فاطمه
    اوت 27, 2008 @ 06:37:57

    سلام بانو /
    میدانی خب از اینکه امیدواری دلشاد م میکند.
    اما من امیدی زندگی از این جنس ندارم.2 تا از هم خانه ای های خودم جلوی چشمهام به این برده داری مدرن به چشم یک شغل نگاه میکنند. و فکر کن که نه تو خیابون که هر روز ببینی دو تا انسان هر روز بیشتر غرق میشند . و تو حتی بهشون بگی همین حالا فرصتشه همین حالا که شغل و درس واطلاعات لازم برای زندگی تو این جامعه لازمه. هر دو جوانند. یکی هم رشته ای خودم. که تمام کرده . میدانی خب انتخاب کرده اند .
    حتی اگر تو یا من یا ترز یا هر اانسان دیگری بترسیم و وحشت توی دلمان اشک شود.
    خوشحالم ک ه ترز لینک اینجا رو برام گذاشت.
    تیتر نوشهته ات شبیه ادبیات سورئال است.بله میفههم ادبیات نه زندگی
    نیمه باز و ترسیده و …

  12. امیر
    اوت 27, 2008 @ 05:24:56

    چقدر خوبه که الان که از نزدیک دیدی، باهاش موافقی… من هم خیلی با این برده داریِ مدرن مشکل دارم….خیلی چیز گندیه!

  13. ترز
    اوت 27, 2008 @ 01:03:22

    خوشحالم كه فكر مي كني آينده بهتر از امروز خواهد بود.خوشحالم كه هنوز به اندازه يه قطره اشك خوشبيني توي وجودت مونده. خوشحالم كه هنوز به انسان اميدواري به عدالت به آزادي به فردا …
    و من اين روزها كاملا مطمئنم كه هيچ دستي براي پاك كردن اشكهاي بشر دراز نخواهد شد و هيچ مرهمي به اينهمه زخم كشيده نخواهد شد…
    حتي نمي تونم بهت بگم چند اقيانوس اشك اين روزها توي قلبم موج مي زنه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s