زندگی دوستان من 4

 

 

خیلی وقت نیست که می شناسمت…از  دانشگاه علامه..شاید چهار یا پنج سال…

 

هنوز برایم نامه می نویسی و هنوز هم مثل  همه روز های که با هم بودیم عادت نداری خیلی چیز ها را بگویی.نه به من..به خودت هم عادت نداری خیلی چیز ها را بگویی..ازدواج کرده ای.تو هم ازدواج کرده ای.با ادمی که دوستش داری ..می گویی که خوشبختی…می گویی که خیلی خوشبختی.اما انگار همین اصرارت است بر خوشبخت بود ن که من را به شک می اندازد.که می بردم به یک روز تابستانی چند سال پیش….

 

امده ام کمکت.داری اسباب کشی می کنی و کلی ذوق خانه جدیدت را داری… همه دوستها جمعند.می گوییم و می خندیم و تو خوشحالی.با ذوق برایم تعریف می کنی که عاشق اسباب کشی هستی.شاید چون می دانی که من هم همینطورم.

مرد که بهت زنگ می زند دارم لباس ها را از توی کمد در میاورم.هر چند که هنوز با هم دوست نشده اید اما من میدانم که دوستش داری.فکر می کنم شاید مزاحمت باشم.بهت اشاره می کنم که از اتاق بروم بیرون؟ با سر علامت می دهی که نه و شانه هایت را بالا می اندازی.مثل همیشه می خواهی وانمود کنی که هیچ حرف خاصی نداری که با مرد بزنی.من هم لج می کنم و توی اتاق می مانم.فکر می کنم که تو باید یکروز بپذیری که مرد را دوست داری و که بتوانی بخواهی که با او تنهایت بگذارند.

به مرد می گویی که بیاید کمک  و که دارد خوش می گذرد و….

دو دقیقه بعد نگران گوشی را می گذاری.

– چیزی شده؟

– یه پاکت مدارک رو گم کرده نمی دونه کجا گذاشته.حالا بهش گفتم زنگ بزنه و بگه که کجاست؟

– میاد؟

– نه گفت خسته است .سرش درد می کنه.

(خیلی بعد تر یکروز که از دستش عصبانی هستی برایم تعریف می کنی که بهت گفته که برای چی باید بیاید و که هیچ وظیفه ای حس نمی کند…هر چند بهش گفته ای که فقط برای اینست که دور هم بهتان خوش بگذرد…)

یک ربع بعد دوباره حالت سر جا امده.داری تند و تند وسایل را جمع می کنی و سر حالی.تلفن که زنگ می زند نگاهی به شماره می کنی و گوشی را با شوق برمی داری.همیشه وقتی بهت زنگ می زند همینطور است.توی دانشکده هم گوشی موبایل را که جواب می دهی من از حالتی که چشم هایت پیدا می کند وقت نگاه کردن به صفحه می فهمم که مرد است. هر چند به رویم نمی اورم.می دانم که بدت می اید …

از اتاق که بیرون می ایی قیافه ات سبز شده…رنگش را می گویم…سبز…خاکستری.

هیچ چیز نمی گویم… ادامه می دهی به کارت..می خندی.اما دیگر خودت نیستی…نه.خودت نیستی.دیگر شوق و ذوق نداری.دوباره ان ماسک همیشگی ختر کوچولوی خندان را به صورت زده ای که حد اقل من باورش نمی کنم.چه چیزی بهت گفته که تمام شوق و ذوقت را از بین برده؟ چند روز بعد طاقت نمی اورم.ازت می پرسم که ان روز چه اتفاقی افتاده است  و دیالوگ را برایم باز گو می کنی»

– سلام

– سلام وسایلت پیدا شدند؟

– اره.جا گذاشته بودم زیر تخت یکی.

– چی؟

– رفته بودم خونه یه دختره جاش گذاشته بودم زیر تختش.

– اهان خوب. خوب شد پیدا شد حالا. نمیای؟

– نه. من چه وظیفه ای دارم؟

…..

همان موقع بهت می گویم: ببین مسخره بازی بسه.این رابطه را چرا قطع نمی کنی؟

خیلی با تعجب نگاهم می کنی و می گویی : ببینم تو اصلا تا به حال عاشق بوده ای؟

اخه این چه عشقیه که طرف بهت می گه با یکی دیگه بوده؟

خوب دروغ می گه…

دروغ بگه که بد تره …فکر کن فقط همچین دروغی گفته که حالت رو بگیره.اخه کسی که خوشحالی تو ناراحتش می کنه مگه میشه دوستش داشت؟

باز هم نگاه م می کنی و با غیظ می گویی : تو لازم نیست به من درس عشق بدی.

 

…….

با همان مرد ازدواج کرده ای.عاشقش هستی.می دانم.اما از خودم می پرسم که چطور می شود عاشق مردی بود که اینقدر راحت با لذت شکنجه ات می کند؟ که اینقدر شادی تو عذابش می دهد؟ تو واقعا خوشبختی؟ واقعا خوشبختی؟ می دانم این را که بخوانی از دست من عصبانی می شوی.اما وقتی تو برایم می نویسی که خوشبختی…خاطره ان روز تابستانی دست از سر من بر نمی دارد.راستش هر بار که نامه ای از تو دارم …وقتی می خوانمش  فکر می کنم: کی طلاق می گیری؟

Advertisements

4 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. شادی
    اکتبر 04, 2010 @ 21:18:15

    ناراحتم.ولی حقیقته

  2. ماه رقصان
    اوت 21, 2008 @ 11:31:32

    آخ …. من جاي دوستت دردم گرفت…. كاش دروغ نگفته باشه… كاش حدست درست در نياد

  3. سیروس
    اوت 20, 2008 @ 08:20:08

    عجبــــا

  4. ترز
    اوت 19, 2008 @ 17:00:23

    نخير اين داستان حس مردانه و حس زنانه تمومي نداره. گذشته از اينكه نوع نگاه زنانه به موضوع عشق به كلي با مردها متفاوته اينم هست كه زنها اونقدر اعتماد به نفسشون ازشون گرفته شده كه محبوب القلوب مردان بودن براشون يگانه معيار موجوده. اگر مردها تاييدشون نكنن دوستشون نداشته باشن و سرشون رو تكون ندن اصلا به كلي از دست ميرن. اين عجيب نيست معلومه وقتي كه دختربچه ها رو نميذارن از درخت بالا برن نميذارن دعوا كنن نميذارن … و هي رخت صورتي پولك پولكي تنشون مي كنن كه خوشگل بشن تصويري كه از خودشون دارن همين خواستني بودن براي مردهاست . واي كه چقدر لجم مي گيره از اين تصوير كه باعث ميشه هر خفتي رو آدم قبول كنه… خود احمق من اگرچه هميشه به خاطر ايلياتي بودنم قد و يك دنده و مغرور هستم و توي عشق خواري و خفت قبول نمي كنم اما به جاش به اندازه همه دنيا درد مي كشم درد مي كشم درد مي كشم … اي بميريم همه خلاص بشيم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s