کولی 2

 

از در که تو می اید دل کولی می ریزد پایین.جنگجو با لباس بزم هم دل کولی را می لرزاند..

چند قدم برمی دارد به سمت جنگجو و بعد پشیمان می شود. قشنگترین لباسش را پوشیده.خودش را توی انعکاس مسین تمام  زره ها و جام های مه الود پنجره ها نگاه کرده…هزار بار..و سعی کرده انعکاس لباسش را توی چشم های روشن جنگجو حدس بزند.

مهمانی که شروع می شود جنگجو مثل همیشه  درگیر یکی از ان جلسه های جنگی همیشگیش است…از همان ها که توی قلعه های مجاور با ان کنتس های چروکیده ای برگزار می شود که هنوز با زره شوالیه های مرده شان می خوابند.کولی می داند که این را اگر به جنگجو بگوید جنگجو عصبانی می شود.همانطور بی هدف توی مهمانی پرسه می زند و بی حضور جنگجو احساس می کند با همه این ادم ها غریبه است.می شناسدشان اما که چه؟   وانمود می کند ازشان خوشش می اید فقط چون همرزم های جنگجو هستند و جرات ندارد به مرد بگوید که حوصله اش را سر می برند و که پرنده های برج خودش را بیشتر دوست دارد و که سرگرم کننده ترند.سرگرم کننده تر از این همه دوک و کنت با ان زن های از دماغ فیل افتاده عجیب و غریبشان. سعی می کند که گوشه کنار خودش را قایم کند که جنگجو بیاید پیدایش کند.اما نه انقدر گوشه کنار که لباس هایش کثیف بشوند.هزار بار خودش را توی انعکاس چشم های جنگجو  تصور کرده.  از کنجی که تویش چپیده نگاه می کند به زن های دیگر مهمانی…به جای گردنبند طلا همان مهره های همیشگی را اویخته و به جای نیم تاج چند تا گل وحشی را همین طور بی هوا توی موهایش فرو کرده است.جنگجو خیلی دیر می اید، زن های همراهانش می روند به استقبال مرد هایشان اما کولی سر جایش می ماند تا جنگجو بیاید پیدایش کند دلش برای اغوش جنگجو تنگ شده.  دلش می خواهد مرد بغلش کند و  مثل بعضی وقت ها که خیلی خوش اخلاق است بهش بگوید عزیزم…

یا دستش را انطوری که کولی دوست دارد بکشد روی گونه اش و با ان چشم های شفافش زل بزند توی چشم های کولی و دل کولی مثل بار اولی که دیدش غنج برود و قلبش توی دهنش بیاید.جنگجو می اید توی سالن ، به همه سلام می کند. با بعضی از کنتس ها چند کلمه ای رد و بدل می کند وکولی می بیند که دستش را می کشد روی گونه بعضی هایشان حتی. .جنگجو بالاخره از کنار کولی می گذرد،اما اصلا نگاهش نمی کند.نمی بیندش شاید.نمی بیندش؟ چیزی توی دل کولی می ریزد پایین.گل های دامنش پژمرده می شوند. مهره های گردنبند هرکدام می شوند اندازه یک سنگ اسیا و از گردن کولی اویزان می مانند

نمی بیند این همه انتظار را؟دامن تازه اش را؟ گل های روی موهایش را؟رد می شود و ومیرود.تمام قلعه روی سر کولی اوار می شود.احساس می کند دلش هوای ازاد می خواهد.هوای تازه. اما به سرسرای سنگی هم که می رود باز حس می کند که دارد خفه می شود.دلش می خواهد گریه کند زار زار گریه کند.پاهایش را بکوبد زمین و گل های توی موهایش را زیر پا له کند.دلش می خواهد جنگجو در اغوشش بکشد.اما مرد جایی دور گم شده است.نه که دور باشد…نه.اما کولی برای اولین بار می فهمد که جنگجو از حضورش خجالت می کشد.که جنگجو دلش می خواهد زن همراهش یکی از ان کنتس ها باشد نه این کولی پا برهنه.بالاخره جنگجو به کولی نزدیک می شود.کولی فکر می کند که حتما امده ازش دلجویی کند و فکر می کند چقدر کیف دارد که الان بنشیند کنار جنگجو و جنگجو مثل همیشه برایش از چیز هایی بگوید که توی جلسه جنگی گذشته است.فوری حاضر می شود که جنگجو را ببخشد و همه چیز را فراموش کند.

اما جنگو فقط شمشیرش را می دهد که کولی برایش نگه دارد و دوباره بر می گردد که برود به سمت جمع کنت ها.. صبر کولی تمام می شود.دستمالی را که جنگجو بسته به دسته  شمشیر بهانه می کند و  شمشیر را پرت می کند سمت جنگجوو می زند زیر گریه..مثل گربه ای است که به دام افتاده باشد.ته دلش به جنگجو التماس می کند که یک لحظه دستش را بگیرد.فقط یک لحظه و بهش بگوید که وسط این همه زن و جنگ فقط کولی را می خواهد.اما  نمی تواند این را بگوید.نمی تواند چیزی بخواهد.نمی تواند از خشم کوری سخن بگوید که دلیلش دیده نشدن است.که دلیلش ندیدن انعکاس لباسش است توی چشم های جنگجو… که  فقدان حس انگشت های مرد است روی گونه اش. که می ترساندش.تمام شب کولی کلافه است.توی سالن های رقص قدم می زند و سعی می کند از دیدن جنگجو احتراز کند.به رقص ادم ها نگاه می کند و خودش را توی اغوش جنگجو تصور می کند که توی یکی از ان سالن ها با سقف بلندش چرخ می خورند و شقایق های دامنش همه جا را پر می کند و بوی گل های وحشی موهایش که زیر تماس لبهای جنگجو هزار تا غنچه می دهد ادم ها را مست.بعد یادش می افتد که یک کولی بیشتر نیست و که جنگجو هرگز با او نمی رقصد و که ان چند باری هم که توی شب های تنهایی تصمیمش را گرفته پاهای کولی توی هم گیر می کرده اند و مدام توی اغوش جنگجو ولو می شده است.

مهمانی که تمام می شود کولی صبر می کند که جنگجو مثل همیشه جنگجوی خودش بشود.که کولی را جلوی اسبش سوار کند و بروند تا قلعه خودشان و هر چند که حرف نزند محکم کولی رابهسینه اش فشار دهد و بوی مشک از زیر پیراهنش  بپیچد توی دماغ کولی و از خود بیخودش کند.اما به در قلعه که می رسد جنگجو رفته است. کولی باور نمیکند که تنها رفته باشد.نمی خواهد با کالسکه هیچ کس برود.نمی خواهد سواراسب هیچ شوالیه ی دیگری بشود.از شب نمی ترسد.لابد می تواند راه را پیدا کند. گلویش از فرط بغض درد می کند .از یکجایی بوی مشک می اید.نه ،کولی راه قلعه شان را گم نمی کند.با ان بوی مشک نمی تواند گم کند.توی کوره راه دنبال بوی مشک راه می افتد و توی تاریکی گم می شود.

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. مهرنوش
    اوت 13, 2008 @ 11:40:42

    نمی تونم بگم چقدر لذت بردم از نوشتت.یه حس عجیب جادویی بهم داد!

  2. ماه رقصان
    اوت 12, 2008 @ 08:34:06

    خیلی خیلی خیلی دوست دارم این کولی رو…. با اون صدای قشنگ پاهاش

  3. raha
    اوت 11, 2008 @ 18:32:48

    سلام . یعنی این متن خوشگلو دوست قدیمی من نوشته ؟ یا اشتباه گرفتم ؟

  4. ترز
    اوت 11, 2008 @ 14:03:01

    فكر نمي كني كولي‌اي كه به جاي دل بستن به يه كولي ديگه بره سراغ يه سلحشور مودب سزاش همين باشه؟ فكر نمي كني جاي كولي با اون دامن بلندش توي راهروهاي تنگ شهر نيست؟ چرا زنها توي اين زمينه خردشون رو به كلي تعطيل مي كنن؟ لعنت به هرچي عشقه!

  5. مريم صفا
    اوت 11, 2008 @ 11:22:49

    چقدر حس آشنا . چقدر دلم لرزيد با كولي، دلم ريخت، دلم تپيد.
    چقدر حس گم شده…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s