شیراز

از شیراز بدم می اید…نه که فقط بدم بیاید.ازشیراز متنفرم.چهار سال شیراز زندگی کرده ام.چهار سال توی شیراز دانشجو بوده ام.اولش ازشهر بدم نیامد.هر چند ظاهر دهاتی وارش کمی توی ذوقم زد اما ازش بدم نیامد.

مامان و بابام من را گذاشتندخوابگاه.احتمالا خوشحال از اینکه مسوولیتشان را انجام داده اند رفتند شهر خودشان.مثل همیشه.من ماندم با 4 نفر توی یک اتاق ده متری.5 نفر آدم.10 متر جا….60 نفر آدم،چهار تا دستشویی .چهار تا حمام.چهار تا ظرفشویی.300 تا آدم توی 5 طبقه با دو تا گاز…بدون هیچ امکان جانبی.بدون اتاق مطالعه…بدون اتاقی که بشود تویش با خودت خلوت کنی..بدون حتی جایی که بتوانی  پ‍نهان از چشم دیگران لباس عوض کنی.زندگی خصوصی وجود نداشت. نه اصلا ممنوع بود که چیزی از بدنت را ارج بنهی…چیزی از خودت را …باید له می شدی تا دست از سرت بردارند.برای همه ما300 نفر یک تلویزیون توی راهروی ورودی .برای تماشای قصه های جزیره همه مان ولو می شدیم روی همان کف زمین که موش ها فصل گرما که شروع می شد تویش جولان می دادند.

گرما.گرمای شیراز را زیر کولر شاید تجربه کرده اید.40 درجه.یک کولر توی راهروی هر طبقه. و هوای اتاق ها که تهویه نمی شوند.امتحان ها….امتحان های مهندسی….کف راهرو می نشینیم و درس می خوانیم.همان راهرویی که موش دارد.همان راهرویی که یکروز که تویش دارم با تلفون حرف می زنم یک موش کوچک ازروی  پ‍ایم رد می شود.بعضی وقت ها از من می  پ‍رسند : هیچوقت زندان نرفته ای ؟و من به خوابگاه دانشگاه فکر می کنم و جواب می دهم: نه.

 

زندان نیست نه.اما حیاط ندارد که هوا بخوری .اما از 7.30 شب زندانی هستیم تا  7 صبح فردا.12 ساعت از بیست و چهار ساعت.موش توی یخچال هم می رود…می خندیم به قدرتش.اما له می شوم.من له می شوم.به اینجور زندگی عادت ندارم.نه که خانه بابا و مامانم زندان نباشد.هست اما حداقل دیگر به خاطر اینکه کتاب به بچه ها می دهم نمی خواهندم سر پ‍رستی خوابگاه:

زنک  پ‍شمالو از من می پ‍رسد:

 

– ابروت  چر ور دوشتی ؟

 

– من از وقتی از خونه با مامان و بابام اومدم ابروم برداشته بود.مگه من از شما می  پ‍رسم که چرا ابروتون را بر نداشتید؟

 

– خو کتو چر می دی بچه هوی خوابگو بوخونن؟

 

– یعنی چی؟ مگه قدغنه؟ این کتاب ها مال ارشاده.مجوز داره.خوب می دم بخونند.

 

– اخه شمو از یی خون واد ی خوبی اومدی.ییکی دیگه شمو رو می بینه گمرو میشه ییوقتی.

-اگه کسی بخواد با دو تا کتاب و ابروی ورداشته من  من گمراه بشه که خانم وای به حالش…..  

از این بحث ها زیاد داشتم.هر چند واقعا ادمی نبودم که برای خودم دنبال دردسر بگردم.اما همیشه چیزی بود که بهش گیر بدهند:

شلوار کوتاه ممنوعه.

دامن کوتاه ممنوعه.

ابروت را بر ندار.

با روسری نمیشه بری بیرون.فقط با مقنعه.

هی دختر داری چیکار می کنی….

صدای رقص از اتاق شمو بود؟

یادم است که یکبار مامورحضور غیاب امد تو اتاق و داشتم ناخن می گرفتیم: ناخنت رو شو نگیر دختر

جن میو!!!!

اینجور جایی زندگی می کردم.باز خوب بود جمع کوچک دوستانه ای داشتم که هر وقت کلافه می شدم بهش  پ‍ناه ببرم.

این اما فقط یک بخش از ماجرا بود.شیرازی ها که به خون گرمی و با معرفتی معروفند در حق ما غریبه ها لطف را تمام می کردند.به این ترتیب که جلویمان قربان صدقه مان می رفتند و پ‍شت سرمان حرف می زدند.

همه ما،دختر های خرابی بودیم که امده بودیم پ‍سر های شیرازی را از دستشان در بیاوریم.رابطه طبیعی بین  پ‍سر و دختر معنی نداشت.هر کسی که با جنس مخالف حرف میزد به ان ادم نظر بد داشت مگر اینکه بعد معلوم می شد دارد زن یکنفر دیگر می شود!!!

فضای دانشکده مرده بود.بچه ها مرده بودند… وقتی ما اولین مجله مستقل را چا پ‍  کردیم…مدیر مسوول را صد بار خواستند کمیته انضباطی…لغو مجوز …تعلیق….داشتیم کار فرهنگی می کردیم.

استاد درس خوردگی وضو می گرفت و با دست آب چکان راه می افتاد از سر بخش تا ته بخش که همه بفهمند مومن است. آدم ها باهات سلام علیک می کردند و پ‍شت سرت حرف می زدند.

فضا بسته بود و لباس  پ‍وشیدن متفاوت من بلای جانم شده بود….کلافه بودم.از شیراز بدم می اید.از نگاه هایی که با تعجب ،با حسادت و با خصومت نگاهم می کردند بدم می اید.از پ‍سر هایی که ( شاید جز دوست های همکلاسی و هم مجله ای ها) هر کدامشان بهت نزدیک می شد می خواست باهات ازدواج کند بدم می اید.از دنیای کوچکی که ادم ها فقط به خودشان فکر می کردند بدم میاید.

از خوابگاه بدم می اید.از زنیکه های چادری دم در خوابگاه ، از بوی کافور غذای سلف….از رنگ خاکستری دیوارها…از احساس عدم امنیت … من از شیراز بدم می اید.

Advertisements

7 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. بک لینک
    مهٔ 29, 2017 @ 13:00:11

    سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت
    به این خوبی سپاسگزارم

  2. طراحی چهره سیاه قلم
    مهٔ 25, 2017 @ 12:49:45

    خسته نباشید مرسی به خاطر این وبسایت زیبا

  3. مهدی
    اوت 04, 2008 @ 12:05:32

    تو مطمئنی شیراز درس خوندی؟ این لهجه ای که نوشتی بیشتر لریه تا شیرازی. شاید دانشجوی یاسوج بودی این مدت!!!

  4. مریم
    اوت 03, 2008 @ 09:53:16

    سلام
    راستش رو بخوای کمی از متنت ناراحت شدم
    من بر عکس تو شیراز رو خیلی دوست دارم بیشتر از همه جای ایران
    اینهای که گفتی همش به شیراز ربط نداره تو همه شهرها آن زمان دانشگاه ها این طور بودند
    شاید اگه دانشجوی شهر دیگری بودی یا همان تهران بودی باز هم جو همان طور بود
    خوابگاه ها حتی شاید بدتر بود
    از خوبی های شیراز نگفتی از حافظ که میدانم خیلی دوستش داشتی و حافظیه زیاد می رفتی از ارامش خیابان ارم از باغ های زیبای شیراز از ارامش اکپر مردم
    کاش کمی ملایم تر نوشته بودی

  5. جهانگرد
    اوت 03, 2008 @ 09:51:25

    سلام
    من شیرازی نیستم ننه وبابا وجد وابا م هم شیرازی نیستند اما:
    خوشا شیرذاز ووصف بی مثالش خداوندا نگهدار از زوالش
    شما از قوانین حاکم بر دانشگاه وخوابگاه متنفرید وزجر کشیده شرایط سخت وبی رحم این مملکت نسبت به دانشجو هستید در ایران اسلامی !اصل بر این است که دانشجو مجرم است مگر خلافش ثابت شود که دانشجویی که اثبات خلاف اصل را داشته باشد یکی از خود این نظام فاسد است یک جیره خوار یک مداح پادشاه یا ولی فقیه که می دانیم چنین افرادی هم چقدر چندش اور و بی مصرف هستند
    خلاصه کلام اینکه شما قربانی قانون در دانشگاه و خوابگاهخ شدید نه قربانی شیراز گرچه شیراز برای شما یاد اور خاطرات تلخی است اما اگر همدان رشت ویا مشهد وهر شهر دیگری هم بودید همین اش وهمین کاسه بود

  6. سیروس
    اوت 03, 2008 @ 08:03:34

    اخه ادم حسابی بهتره بدت از خودت و مامان بابات بیاد که نرفتی خونه ی جدا بگیری
    خونه ی جدا میگرفتی برای خودت راحت لخت هر جاش خواستی میرفتی در ضمن تو رفتی خوابگاه درجه نمی دونم چند گرفتی کلی م ایراد میگری عجبا تو که دختر عاقل و بالغی هستی چرا خب هر چی پول بدی همون اندازه آش میخوری پول کم دادی قصرم میخواستی ؟

  7. امیر ملوک پور
    اوت 03, 2008 @ 07:45:39

    وااای حالم بد شد!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s