برای تو

توی اولین نگاه عاشقت نشدم.اصلا به خودم قول داده بودم که عاشق هیچ کس نشوم.شاید هم امیدم را به عشق از دست داده بودم..به خودم قول داده بودم که زندگیم را وقف ادبیات کنم.مثل ماشین درس می خواندم و هیچ کس را…جز دو سه تا دوست نزدیکی که داشتم دوست نداشتم.قوانین خشک زندگیم خیلی ها را کلافه می کرد.درس…درس…الان فکر می کنم که چطور ممکن است یک آدم به اینجا برسد؟که اصلا برایش هیچ چیز معنی نداشته باشد؟اما هیچ چیز برایم معنی نداشت.هیچ چیز برایم  وجود خارجی نداشت.توی دنیایی زندگی می کردم که کاملا از دنیای واقعی فاصله داشت.ادبیات شاید تنها چیزی بود که فاصله می انداخت بین من و آدمی که زندگی گیاهی دارد. اینقدر فشار تحمل کرده بودم که کنش برقرار نمی کردم تا ضربه نخورم .تمام احساسات انسانی را می شد توی کتاب ها پیداکرد.چرا باید  اینقدر رنج می کشیدم؟ ادبیات…ادبیات…تنها ارتباط من بود با دنیایی که روز به روز در اطرافم کم رنگ تر و کمرنگ تر می شد.

توی اولین نگاه عاشقت نشدم.قلبم هم از دیدنت پایین نریخت…نگاهت هم به نظرم جذاب نرسید. اما نمی دانم چرا وقتی دو سه روز گذشت یکدفعه احساس کردم که چیزی توی دنیایم به هم ریخته است.یک چیزی سر جای خودش نبود.یک چیزی درست نبود.تو موفق شده بودی در من نفوذ کنی ..هر چند قصدت این نبود.اصلا گمان نکنم متوجه من شده بودی..یا اصلا بعد از ان دیدار نخستین به من فکر کرده بودی. ..اولش برایم بازی بود.بازی شیرینی که مدت ها فراموشش کرده بودم.بازی اینکه قلبت فشرده شود اسم طرف که می اید و حسی غریب  پوستت را مور مور کند

اما اشتباه کرده بودم.بازی نبود…کم کم بازی شیرین تبدیل شد به وسواسی وحشتناک …عشق بود؟ نمی دانم.اما در جدالی دائمی برای ندیدن تو خودم را له می کردم.ساعت ها و ساعت ها به تو فکر می کردم…اما وقتی تو را می دیدم لال می شدم….اگر اولین کتاب را ترجمه کردم به خاطر تو بود…می دانم تو از بازی با من لذت می بردی.این را می فهمیدم.از بازی با دختری که با ان های دیگر فرق داشت.شده بودم عروسک تو.می دانستی نخم را هر جور تکا ن بدهی تکان می خورم  و تو عروسک باز ماهری بودی.چه شد که با هم دوست شدیم؟ یادم نمی آید.شاید به خاطر نرودا بود.به خاطر کتابی که من برای تو…فقط برای تو ترجمه کردم.با حسرت مدام اینکه به من نگاه کنی…که من را ببینی…نمی دانم چه شد که با هم دوست شدیم..شاید سفر دسته جمعی بود…شاید شعر ها بود…شاید تلفون های طولانیمان بود به هر بهانه ای…اما یکسال نگذشته دوستانی شدیم برای تمام عمر.احساس گناه می کردم.اگر عاشقت نبودم…اگر اینطور دیوانه وار شیفته ات نبودم رابطه ما می توانست خیلی بهتر باشد…اما نمی شد…همه شعر هایی که می گفتم مال تو بود.هر لباس جدیدی که می خریدم خودم را توی نگاه تو نگاه می کردم.می خواستم قشنگ به نظرت برسم.می خواستم فقط به من نگاه کنی…با تمام نا امیدیم می خواستم که فقط به من نگاه کنی…اگر شروع کردم به کار اجتماعی هم به خاطر تو بود…نه که مستقیم.اما تو من را به کسانی معرفی کردی که به من یاد دادند می توان فعالیت اجتماعی مفید انجام داد .که من را از دهه شصت نجات دادند و کمکم کردند که بیشرفت کنم و اگر می خواستم بیشرفت کنم به خاطر تو بود.توی همه چیز موفق بودی…توی همه چیز و من باید خودم را می رستاندم آنجایی که تو بودی تا  به من نگاه کنی….تو میان تمام زن هایی که توی زندگیت بودند گاه گاهی سری به من می زدی.گاه گاهی سینمایی می رفتیم…قدمی می زدیم…اما تو مدام به من یاداوری می کردی که همان لحظه است و نه بیشتر و من مدام با نا امیدی به خودم می گفتم که باید غرورم را نگه دارم.که نگذارم معلوم بشود چه جهنمی توی قلبم می گذرد و تو همه اش را می دانستی.تو من را خوب خوب  می شناختی.می دانستی گمانم حتی چه شعر هایی من را از خود بی خود می کنند.مقاله که می نوشتم برای روزنامه فقط به تو فکر می کردم.من فقط یک مخاطب داشتم…تنها مخاطبی که هرگز به من نمی گفت که مقاله هایم را دوست داشته است و تو همه این ها را می دانستی…هزار بار با خودم قرار می گذاشتم ،تمرین می کردم که به تو بگویم که نمی توانم…نمی توانم رابطه ای چنین را ادامه بدهم..که من هرگز توی زندگی ام یکی از زن های زندگی مردی که دوستش داشته ام نبوده ام…من همیشه تمام زندگی آن مرد بوده ام…جمله هایی که به محض شنیدن صدای تو از انسوی خط فراموش می شدند.کافی بود یک شعر بخوانی تا همه در گیری های سیاسیمان ناپدید بشوند…من مثل حیوان به دام افتاده ای خودم را به دیوار های قفسی می کوبیدم که در نداشت …درش همیشه باز بود و می شد رفت اما من عاشق این بودم که زندانی تو باشم…من عاشق تو بودم.

Advertisements

7 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. ماه رقصان
    ژوئیه 03, 2008 @ 08:28:32

    منم با مهرنوش موافقم. تو واقعا سرشار از احساسات صادقانه اي . من بهت افتخار مي كنم كه ايفقدر بي نقاب هستي و خوشحالم كه اينقدر دوستت دارم و هستي .

  2. دنبالک: زنان در آستانه یک حمله عصبی1 « برای تو
  3. اشرف
    ژوئن 30, 2008 @ 08:44:03

    جستن اش را پا نفرسودم:
    به هنگامي كه رشته دار من از هم گسست
    چنان چون فرمان بخششي فرود آمد.-
    هم در آن هنگام
    كه زمين را ديگر
    به رهايي من اميدي نبود
    و مرا به جز اين
    امكان انتقامي
    كه بدانديشانه بي گناه بمانم!
    جستن اش را پا نفرسودم.
    نه عشق نخستين
    نه اميد آخرين بود.
    نيز
    پيام ما لبخندي نبود
    نه اشكي،
    هم چنان كه با يكديگر چون به سخن در آمديم
    گفتني ها را همه گفته يافتيم
    چندان كه ديگر هيچ چيز در ميانه
    ناگفته نمانده بود.
    احمد شاملو

  4. دنبالک: صد لينك برتر روز-9 تير87 « لينكدوني
  5. ترز
    ژوئن 29, 2008 @ 14:14:11

    وحشتناكه و آشنا و كشنده. اما من اين روزها دلم مي خواد قفس و صاحب قفس و خودم رو يكجا آتيش بزنم. اين روحيه رمانتيك توي عصر خرد و تعقل و آزادي چه معني داره؟ آيا اين جور عاشق شدن ما رو از انسان بودنمون جدا نكرده؟ ما رو انسانهاي اسطوره زده و كودك صفت نكرده؟ آيا ما رو برده نكرده؟ خردمون رو تعطيل نكرده؟ خردي كه اين روزا بيشتر از هرچيزي توي دنيا بهش نياز داريم.

  6. امیر
    ژوئن 29, 2008 @ 06:58:55

    یاد شعری از حافظ افتادم….. من از آن روز که در بند توام آزادم…. چقدر-متاسفانه- خوووووب میفهمم چی میگی….این روزها…این روزها….این روزها….

  7. مهرنوش
    ژوئن 28, 2008 @ 22:44:03

    منم عاشق اینجور نوشته های توام!اینقدر واقعی و صادقانه! بعضی وقتا تعجب میکنم که چطور یه آدم میتونه اینقدر با خودش صادق باشه و احساسات خودشو بشناسه و انقدر ماهرانه و دلنشین اونا رو بنویسه!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s