زندگی دوستان من3(سیب)

از خانواده که جدا شد اولین بار، خانه هنوز تلفون نداشت.ان موقع فکر می کرد که اشکال از شرکت تلفون است اما سالها بعد وقتی خانه تلفون داشت و مامان و بابایش داده بودندش برای کنترل که بفهمند خواهر کوچکه احیانا با کسی حرف می زند یا نه، شک کرد.شک کرد که تلفون نمی کشیدند تا دسترسی را به جهان خارج کم کنند..چه فرقی دارد با آن دختر داستان سیب مخملباف؟ جز اینکه تربیت شده…خوب می نویسد.خوب حرف می زند .مدرسه هم می رود.اما بند های که اورا از جهان خارج جدا می کند خیلی قوی تر از قفل و کلون آن دخترهاست توی فیلم سیب.بندی عذاب وجدان خودش است  .بندی بند های نادیدنی. جوری بارش اورده اند که احساس کند مزاحم  پ‍یشرفت  پ‍در و مادر شده است…که اگر مامان فوق لیسانس قبول نشده برای اینست که او، چهار دست و  پ‍ا  می رفته روی جزوه هایش می نشسته…که حضور  او و خواهرش  یکسری منع هایی به وجود آورده که باعث می شود  پ‍در و مادره آن جایی که باید نباشند. همیشه مدیون است…هر چیزی که برایش می خرند ، هر کلاسی که می گذارندش می داند که از بخشی  از خواسته هایشان صرف نظر کرده اند.این را هزار بار..مستقیم و غیر مستقیم بهش می گویندو اونه مثل دختر های سیب با قفل و بند در…که با قفلی بزرگ می شود که روحش را به خود زنجیر می کند.اجازه ندارد با دوستانش جایی برود. تلفون ندارند که بتواند با هاشان صحبت کند…و دائم بهش گفته می شود که خیلی مورد اعتماد است  که اعتمادی را که به او دارند هرگز به خواهرش نخواهند داشت( بعدا که با خواهرش صمیمی می شود می فهمد که شبیه این چیز ها را به او هم گفته اند)این اعتماد ،او را خفه می کند لهش می کند…برایش مسئولیت خلق می کند و شانه هایش هر روز بیشتر زیر این بار خم می شوند. چه فرقی با دختر های فیلم سیب دارد؟ آنها درست حرف نمی زنند…او درست حرف می زند با بهترین لهجه،اما بلد نیست حرف خودش را حرف دلش را بزند… بلد نیست از احساساتش حرف بزند..بلد نیست چیزی را بخواهد بی اینکه احساس گناه کند.. فقط یک احساس گناه مفرط وادارش می کند که موفق تر و موفقتر باشد….

مامان و بابا بهش زنگ نمی زنند. نه ،زنگ  می زنند:هفته ای یکبار .تازه از خانه امده بیرون اما بهش زنگ نمی زنند.وقتی بهشان اعتراض می کند مامان می گوید: بقیه بچه ها چکار می کنند تو هم همان کار را بکن.

نمی داند بقیه بچه ها چکار می کنند.اما توی خانه خالی و بزرگ عمویش می ماند و سعی می کند درس بخواند.نمی داند چرا همینطور الکی گریه می کند.می داند که حق ندارد گریه کند اما اشک هایش بند نمی ایند.یکروز بابا بزرگ  و مامان بزرگ بهش زنگ می زنند هر چه سعی می کند نمی تواند وانمود کند که حالش خوب است.بابا بزرگ با ان پ‍ا دردش ماشین را برمی دارد ومیاید سراغش.. بهش می گوید: ساکت را ببند می رویم خانه ما.

خودشان هم دارند خانه شان را عوض می کنند اما با این وجود فوری توی خانه جدید اتاقی را که هنوز بوی رنگ می دهد برایش اماده می کنند.

بابا بزرگ می بردش  پ‍یش یکی از دوست های قدیمیش که روان پ‍زشک است و دکتر برایش کلی قرص تجویز می کند: شانس اوردی…اگر یک کمی دیر ترامده بودی باید بستریت می کردم.

دختر قرص ها را که می خورد کابوس ها قطع می شوند و مراقبت ها و آب میوه های مادربزرگ حالش را جا می اورند..چه خوب.حالا می تواند درس بخواند.می تواند دختری باشد که لیاقت احترام پ‍در و مادرش را داشته باشد.باید کاری کند که بهش افتخار کنند.باید کاری کند که ازش راضی باشند…. بخصوص حالا که با آن دیوانه بازی و گریه و کابوس های شبانه وظیفه اش را خوب انجام نداده…آره دختر توی اولین تجربه تنهاییش «حسابی گند زده».

 

Advertisements

6 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. دنبالک: 100 لينك برتر امروز-4 تير87 « لينكدوني
  2. امیر
    ژوئن 24, 2008 @ 19:21:36

    لینک مقاله هایی که ازم تا حالا چاپ شده سمت چپ وبلاگم هست. میتونی ببینی. دقیقاً بالای لینک وبلاگها….(بخشید که بی ربط نوشتم!)

  3. جیران
    ژوئن 24, 2008 @ 19:00:58

    چقدر من مخفی کار ماهری هستم!!!هیچ کس نفهمید که این دختر خودم بودم!!!!!!

  4. پانته‌آ
    ژوئن 24, 2008 @ 16:58:44

    جالبه، چطور پدربزرگ و مادربزرگی که اينقدر به فکر هستند و دلسوزند چنين بچه‌ای رو تربيت کرده‌اند که با نوه‌اشون اين رفتار وحشتناک رو داشته باشه؟ يه چيز دردآور ديگه اينه که پدر و مادر عمداً روابط بچه‌هاشون با همديگه رو متشنج کنند، جوری که خواهر با خواهر دوستی و صميميت نداشته باشه.
    جواب پيامت رو همونجا دادم. موهای سرت آروم گرفته‌اند يا نه هنوز؟ ؛)

  5. ماه رقصان
    ژوئن 24, 2008 @ 11:10:31

    اوووه اگر بياي و بشيني جاي من و خانواده هاي بيست سال بعد از خودت رو ببيني و ببيني دقيقا دارن همون كارها رو تكرار مي كنن و همونقدر احمقانه بچه هاشون رو تحقير مي كنن و زنجير مي كنن حالت بهم مي خوره و مي خواي يه جوري اين دور باطل رو بشكني… روي خوشگل اون دخترك رو از طرف من محكم ببوس….

  6. اشرف
    ژوئن 24, 2008 @ 09:45:24

    پدر و مادرامونو نمي فهمم. مي خوانمون يا نمي خوان؟ يا فقط اگه اونجوري بوديم كه اونا مي گن مي خوانمون؟ مي گن زندگي شونيم، عمرشونيم، روحشونيم . و … . و آزارمون مي دن. محبتشون يا افكارشون غل و زنجيرمون مي شود و آينده و حالمون رو تباه مي كنه.
    شايد هم حق داشته باشن. آخه ما زندگي اونا رو تباه كرديم . عشقشونو دزديديم و روزمرگي رو تحميلشون كرديم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s