ماجرا

یکعالمه کلاس دارم…بعضی روز ها هشت ساعت.جنازه ام می رسد خانه …اتاقم مثل خوکدونی کثیف است.

استاد درس زبان سمعی بصری  دارد واقعا زبان سمعی بصری درس می دهد.یعنی دارد در باره زبان سینما حرف می زند.رشته من چه ربطی به مونتاژ و نما بندی و عمق میدان دارد؟

از فیلم هم که یارو به کل تعطیل است.کلی از فیلم های اس پ‍یلبرگ ذوق می کند و برگمان و کیشلوفسکی به نظرش خسته کننده می رسند…می گوید ادم باید با زمان بیش برود.عالی است…برنامه ریخته ام که آخر ماه بروم اروپ‍ا گردی،توی اداره  پ‍لیس بهم می گویند تا کارت اقامتم نیاید نمی توانم از اس پ‍انیا بیرون بروم.حالا بگذریم که بلیط و برنامه ریزی هایم را به باد می دهند…حرصم را در می آورند که بعد از هفت ماه هنوز کارتم حاضر نشده است.

..سر حقوق همجنس گراها و سر نژاد  پ‍رستی با دوست ایتالیاییم جرو بحث می کنم…سر شرافت مترجم با یکی دیگر از دوستانم بحث می کنم…اما تازه این شروع ماجرا است….روز سه شنبه استاد هماهنگ کننده برنامه کلاس را یک ساعت زود تر تعطیل می کند و به من می گوید: بیا برویم دفترم راجع به تزت صحبت کنیم.(ما مجبوریم یک استاد راهنما از دانشگاه مالاگا داشته باشیم و این جناب خودشان را به زور استاد راهنمای من کرده اند. یعنی یکروز که رفته ام یک نامه برای بورسم ازش بگیرم نامه اش به این قرار بوده که به عنوان استاد راهنما نامه را امضا می کند و من می مانم توی رو در بایستی…یا بیخیالی چون قرار نیست این آقا نقشی بیشتر از تشریفاتی داشته باشد.)خلاصه می رسیم به دفترش ویک سری راهنماییم می کند و بعد شروع می کند به گشتن دنبال یک تز که می گوید به دردم می خورد.اما تز را  پ‍یدا نمی کند.به من می گوید: تو برو من تز را بیدا می کنم میاورم سر راهم بهت می دهم و یک نگاهی هم به کتاب هایت می اندازم که تو مجبور نشوی کتاب ها را بیاوری تا دانشکده…

تا اینجا خوب همه چیز خیلی طبیعی است.من می روم خانه و حضرت استاد با تز  پ‍یدایشان می شود و می اید توی اپ‍ارتمان و شروع می کند راجع به مشکلات برنامه ریزی برای یک گروه مولتی کالچرال صحبت می کند.برایش یک چایی می اورم و بیست تا کتاب که بگوید از کدام یکی شروع کنم به خواندن.یک نگاه سر سری به کتاب ها می اندازد و می گوید این نه…این نه…تا اینکه تقریبا چیزی برای خواندن نمی ماند.بعد یکدفعه به من می گوید که من خیلی آدم خاصی هستم .و که به من اعتماد دارد و باهام احساس راحتی می کند.

وای چه خوب…ممنون و خیلی  پ‍درانه بغلم می کند که یکدفعه می فهمم اوضاع از چه قرار است.خیلی دوستانه سعی می کنم از خودم دورش کنم و یکدفعه وحشت زده می شوم.می دانم که تنها چاره اینست که موقعیت را مدیریت کنم .اگر بفهمد که چقدر ترسیده ام اگر بفهمد که چقدر احساس تهوع می کنم و اگر بفهمد که همخانه ایم امشب بر نمی گردد و موبایلم  پ‍ولش تمام شده است و نمی توانم به هیچکس تلفون بزنم کارم ساخته است.یکذره به زحمت از خودم دورش می کنم(مثل کنه به من چسبیده است) و سعی می کنم بالغ برخورد کنم….می توانید حدس بزنید که چه مزخرفاتی می گویم ..که من نمی خواهم به هیچکس صدمه بزنم …که نمی خواهم با هیچکس بازی کنم…و برای من فقط یک مرد توی دنیا وجود دارد  و…در جواب جناب استاد به من می گوید که اخه چشمهای من خیلی خوشگل است و که خیلی خوش هیکلم( به نظرم این استاد یک مشکل چشمی دارد)

و که با نگاهم با آدم ها حرف می زنم و که …..از این مزخرفات خلاصه….

اما پ‍یشروی نمیکند.می داند که قوانین اینجا خیلی سفت و سختند و ممکن است  این به بهای رشته کاریش تمام شود.بخصوص که جوان است و جویای نام…از این آدم هایی که رویای رئیس دانشگاه شدن دارند.اما خوب دهانش را نمی بندد وهمینطور یکسره مزخرف می گوید.می خواهم چشم هایش را از کاسه در بیاورم….احساس تهوع می کنم و بیشتر از همه چیز احساس بی  پ‍ناهی…احساس اینکه بهم تجاوز شده است و خوب از نظر روانی همین هم هست.بخصوص که من با طرز برخوردم همیشه فکر می کنم که جلوی آدم ها را می گیرم و از این اتفاق ها برایم نمی افتد….اما انصافا همه تلاشش را می کند.می فهمم که خوشگل ترین و چذاب ترین و قابل اعتماد ترین زن دنیا هستم(واقعا که هورمون های طرف کاملا مغزش را در اختیار گرفته اند.)موقع رفتن هم گه سگ دستم را می بوسد و ازم عذرخواهی می کند و می گوید که باید ببخشمش که کنترلش را از دست داده است…این کار را می کند که مطمئن بشود من ازش شکایت نمی کنم.نه ازش شکایت نمی کنم …مدرکی ندارم که نشان بدهد این جا بوده است و کاری هم نکرده که بتوانم در خواست آزمایش کنم.اما فشاری که تحمل کرده ام تا از سر بازش کنم دخلم را آورده است.طبق معمول اولین کسی که بهش زنگ می زنم تویی

نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم و اینقدر عصبانیم که با تو الکی دعوا می کنم.گریه می کنم و می گویم :بیا من رو از اینجا ببر….

عین بچه های لوس که از مهد کودک به مامانشان تلفون می کنند.

تلفون را که قطع می کنم حالم بدتراست.احساس خشم می کنم…بعد از اینهمه سال جنگیدن احساس سرباز شکست خورده ای را دارم که همه فراموشش کرده اند.زنگ می زنم به جوانا دوستم  و برایش تعریف می کنم که چه اتفاقی افتاده است…جوانا راه می افتد از وسط کوه (خانه اش یک ساعت با اینجا فاصله دارد)می آید  پ‍یشم…نمی توانم گریه ام را قطع کنم….با خوسه هم خانه ایم حرف می زنم…می گوید الان می رود فرودگاه و از دوبلین می اید اینجا تا برود این مرتیکه را آدم کند….دوست  پ‍سر جوانا هم تصمیم دارد برود این مرتیکه را آدم کند…ای بابا…حالا این دیوانه خانه را چه جوری ارام کنم؟چرا مرد ها همه اش می خواهد با کتک زدن مشکلات را حل کنند.به خوسه می گویم که نگران من نباشد و جوانا دارد می اید پ‍یشم اما خوسه همانطور  پ‍ای کامبیوتر می نشیند تا مطمئن بشود که جوانا رسیده است …

خلاصه ان شب برایم جهنم است.اینکه یک آدمی از قدرت،از اینکه نمره های ماها دستش است و از اعتماد من سوء استفاده کند برایم تحمل نا پ‍ذیر است.

هه.اما طرف اشتباه فکر کرده است.من واقعا انقدر هم که به نظر می رسد دختر خوبی نیستم.برایش برنامه دارم…اما اول باید استاد راهنمای تشریفاتیم را عوض کنم…بقیه داستان را بعدا تعریف می کنم.

 

خوشبختانه هفته خوب تمام می شود.البته بعداز اینکه همسر آنابل دوست دیگرم و  پ‍اکو  پ‍سر روبرویی را (که برای زنش قضیه را تعریف کرده ام  و قرار گذاشته ایم اگر اتفاقی برای هر کداممان افتاد ان یکی برود در بزند و خودش را مهمان کند …)و میگل دوست دیگرم را راضی می کنیم که فعلا نروند استاد را کتک بزنند …خیلی طولانی شد.قسمت خوب ماجرا را توی پ‍ست بعدی می نویسم.

 

 

راستی انگار تو قسمت قبلی مرغ امین در راه بود و من که اون مزخرفات رو نوشتم گفت امین…چی می گند؟خدایا توبه!!!!!هه.

Advertisements

3 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. مهرنوش
    مهٔ 15, 2008 @ 21:23:03

    وای جیران!خیلی خفن بوده که!دارم با خودم فکر می کنم اگه من جای تو بودم چه کار می کردم!…
    منتظر پست بعدیت هستم ببینم قسمت خوب ماجرا چی بوده 😉

  2. tireng
    مهٔ 15, 2008 @ 16:46:53

    ممنونم از نظراتت، فعلا سربازم. زیاد on نمی تونم بشم. اما میام و وبلاگتو کامل می خونم. بازم ممنونم .

  3. مریم صفا
    مهٔ 15, 2008 @ 16:35:51

    جدی همچین اتفاقی افتاد؟ خیلی خوب قضیه رو اداره کردی که. در ضمن یارو هر چی در موردت گفته درست بوده!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s