سفر به سالامانکا1

بالاخره برگشتم .بعد از یک هفته مسافرت ،بودن دو باره توی شهر خودت ، خانه خودت و با اشیایی که می شناسیشون خیلی کیف دارد.سالامانکا بودم.توی یک پانسیون در مرکز شهر و درگیر تزم که انگار قرار است بالاخره نوشته نشود.

سالامانکا یک شهر کوچک قدیمی است ،قدیمی….نه قدیمی مثل مالاگا یا مادرید…انقدر قدیمی که هر لحظه فکر می کنی الان یک شوالیه یا یک کشیش از آن هایی که لباس قرمز تنشان می کنند از توی یکی از کوچه ها در می آید.دانشکده های بزرگ سنگی که روی دیوارهایش هر دانشجویی که از تزش آنجا دفاع کند یک علامت با رنگ قرمز به نامش ثبت می شود.کتابخانه های بزرگ با بیشمار کتاب…اینقدر که روز هایم همه اش توی کتابخانه و درجستجوی کتاب هایی می گذرد که توی مالاگا پیدا نمی شود…آنهم فقط برای اینکه بتوانم یک نگاهی بهشان بیندازم و ببینم که زبان نویسنده اش را می فهمم یا نه.چون خیلی هایشان را باید بخرم و چون مجبورم اینترنتی بخرمشان نمی توانم نگاهی بهشان بیندازم.

دو روز هم پشت سر هم کنفرانس مری اشنل هارنبی است …یکی از معروف ترین ادمها در حیطه نظریات ترجمه که وقتی استادم توی کافی شاپ نزدیک دانشکده بهم معرفیش می کند به نظرم شبیه خانم مارپل می رسد.یک زن انگلیسی کلاسیک با کلاه!!! که آخرین چیزی که می شود راجع بهش حدس زد اینست که نظریه پرداز بزرگی است….البته تعجبم بیشتر می شود وقتی در خلال دو روز می فهمم که مثل  شاهزاده در کتاب خواب عمو جان داستایوفسکی نصف ابزار و آلات صورتش مصنوعی است.انگار که یک جور ربات باشد.احتمالا شب ها موقع خواب پیچ و مهره هایش را باز می کند…

دو روز کنفرانس و کتابخانه طولانیند ولی باعث می شوند که با دو تا طیف کاملا مختلف آشنا بشوم.یکسری مثل استادم…آدم هایی که زندگیشان توی کتابخانه می گذرد و هر کدامشان خدا تا کتاب چاپ شده دارند.با یکی از دانشجوهای استادم هم اشنا میشوم که دارد تزش را توی ترجمه های فمنیستی  می نویسد و بعد از دو سال اولین فصل تزش را نوشته » خیلی گریه کرد،همه ما به موقعش گریه کردیم» استادم این را می گوید و مقابل عکس العمل تعجب زده من توضیح می دهد» نوشته اش رابهش برگردوندم و گفتم که به درد نمی خوره » می فهمم چه بلایی سر خودم آورده ام و وقتی یک لیست سی تایی کتاب جلویم می گذارد و می گوید که اینها را بخوانم تا ایده بهم بدهد!!! می فهمم که حالا حالا ها تزم را تمام نخواهم کرد بخصوص که این استاد معمولا دانشجو قبول نمی کند..و هر دو سه سال یک دانشجو بر می دارد و حالا می خواهد همه نظریاتش را روی من امتحان کند!!!روی من…با این زبان مریخی که حرف می زنم.یکذره می ترسم.راستش توی سالامانکا ادم همه اش احساس خوف دارد.مقابل معماری عظیم،سقف های بلند،کتابخانه های بی نهایت و ساکت و راهروهای که تویشان به خاطر وجود نقاشی های اصل سیگار کشیدن ممنوع است  آدم دست و پایش را گم می کند هیچ شباهتی به دانشکده خودمانی خودمان ندارد.موزه ها،کلیساها ودانشکده های مختلف را با بهت  تماشا می کنم همه چیز به نظرم خیلی سخت میرسد…اینقدر همه چیز عظیم است و اینقدر آدم های بزرگ میا این اسم ها به چشم می خورند که آدم احساس نا توانی می کند.استادم آخرین کتابش را می دهد که بخوانم  و می گوید که کتب را بخوانم و نظرم را بدهم.می بینم که مثل اینکه اصلا توی کتش نمی رود که من واقعا توانایی انجام همچین کار شاقی را ندارم. بنا بر این بی خیال می شوم و یک کتاب پاتریشیا های اسمیت می خرم و تصمیم می گیرم که دیگر روشنفکرنباشم….فکر می کنم که زندگی کردن از همه چی مهمتر است.تزم را می نویسم.اما با آرامش…هر چه که می خواهد طول بکشد.تصمیم ندارم خودم را بنده یک مدرک دکترا بکنم… سی سال است که بنده درس نبوده ام و تصمیم ندارم شیوه زندگیم را تغییر بدهم.

Advertisements

۱ دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. مريم صفا
    آوریل 21, 2008 @ 22:18:53

    واي… چقدر با ابهت و هيجان انگيز بود اينايي كه نوشته بودي. احساس مدرسه ي هري پاتر اينا بهم دست داد. خوش به حالت كه همچين جاهايي رفتي! راجع به تزت هم راستش نمي دونم چي بگم. همون طور كه خودت گفتي خب طول بكشه… زندگيت رو مي كني ديگه!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s