من و دوچرخه ام

بار دوم که رفتم آرایشگاه دختر آرایشگر من را یادش بود.پیش خودم فکر کردم که حیف اینهمه استعداد…. اما وقتی توی سوپر مارکت محل دختر پشت صندوق خیلی آشنا باهام سلام و علیک کرد…  وتوی بانکم دخترهای کارمند من را به اسم صدا زدند فهمیدم که این هیچ ربطی به استعداد و هوش آدم ها نداره و باید فاکتور دیگری تو قضیه دخیل باشه…نمی فهمیدم این فاکتور چیه چون ظاهرم فرقی با دختر های اسپانیش نداره…من معمولا عادت دارم که آدم هایی که می شناسندم (نه دوست هام) فکر کنند که یکذره عجیبم .اما اینکه بقال و دوچرخه ساز محل هم من را یادشان بماند  برایم خیلی عجیب است. خلاصه وقتی وقایع را کنار هم گذاشتم فهمیدم دلیل این محبوبیتم!!!چیه :لهجه ام!اول ها واقعا نمی فهمیدم که اینقدر با لهجه عجیبی حرف می زنم که محال است ادم ها فراموشم کنند.خوب حالا دیگر می دانم… یک کمی هم معذبم می کند اما خوب به جهنم.نمی توانم لهجه ام را عوض کنم و در عین حال نمی توانم دست از حرف زدن و نظر دادن سر کلاس بردارم.فکر کنم مشکل اینست که من فارسی را خیلی فارسی صحبت می کنم و همین باعث می شود که نتوانم هیچ لهجه دیگری را یاد بگیرم. امروز هم دختر مغازه دوچرخه سازی دوچرخه ام را بدون فیش بهم تحویل داد  این یکی دیگر نه فقط خودم که دوچرخه ام را هم یادش بود.بیچاره دوچرخه ام هم به خاطر من معروف شده. احتمالا صدای زنگش لهجه دیگری داره که وقتی از دور میاد دوچرخه های دیگه می گن اااا این دوچرخه خارجیه اومد.راستش رفتم زیر بارا ن دوچرخه سواری کردم و فکر کردم باید یک پست در این مورد که چه کیفی دارد که بتوانی موهایت را رها کنی تا باران خیسشان کندو تند و تند پا بزنی و همینجور بی هدف دوچرخه را برانی بنویسم. اما یاد دختر مغازه دوچرخه سازی افتادم و فکر کردم واقعا باید راجع به عجیب بودن یک پست بنویسم.

Advertisements

5 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. نرگس
    آوریل 12, 2008 @ 15:23:52

    وا…نه خواهر عادت ندارن به لهجه مادریدی!
    بیچاره دوچرخه هه این وسط.

  2. اشرف
    آوریل 12, 2008 @ 06:13:22

    منم ديروز رفتم چيتگر دوچرخه سواري. بعد از در ورودي اولين چيزي كه توجه ام رو جلب كرد ماشين نيروي انتظامي و مآموراي امنيت اجتماعي! بود. دلم هري ريخت نمي دونم چه فكري كرده بودم كه مانتوي به اين كوتاهي پوشيده بودم. همه اش پشت فرهاد قايم مي شدم و براي اينكه از جلوي مأمورا نگذرم راهمو عوض مي كرد. فرهاد عصباني مي شد و مدام مي گفت راهت باش به كسي چه ربطي داره! نمي دوند كه من حاظرم بميرم و با انتظامي ها روبرو نشم. البته مشكلي پيش نيومد و كم كم فهميدم رفته اند تازه آنقدر قيافه هاي عجيب و غريب ديديم كه فكر كردم اگر باشند هم ميون اين همه شكار به من نمي رسند. فكر كن طرف با آرايش خليجي اومده بود دوچرخه سواري يا با يه مانتوي تيشان بلند و يه تور طلايي روي سرش تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه مي خواد مستقيم از اين جا بره مهموني و لباس شبش رو از صبح پوشيده! با اين وجود تمام مدت ترس و اضطراب دست از سر من برنمي داشت. چون به اين نتيجه رسيدم رو پيشونيم نوشته» گير دادن به دختره عجب مزه اي داره».فكر مي كني خوش گذشت؟

  3. مريم صفا
    آوریل 10, 2008 @ 15:07:57

    من یه پیشنهاد دارم. مثل اون موقع ها موضوع انتخاب کنیم و بنویسیم. درسته دور هم بودن مون و حسای خوبش رو نداریم, ولی از هیچی بهتره.

  4. ماه رقصان
    آوریل 09, 2008 @ 21:30:32

    جيران ناز! حتما يه دليلش هم وجود ناز و دوست داشتني خودته …به به دوچرخه سواري اونهم زير بارن اونم بدون روسري… حتما واقعا كيف داشته.. من همين جوري دوچرخه سواري عادي هم سرشار از شادي ام مي كنه !

  5. مهرنوش
    آوریل 09, 2008 @ 20:21:25

    خیلی خوبه که جیران جونم!معروف شدی پس حسابی 😉
    «چه کیفی دارد که بتوانی موهایت را رها کنی تا باران خیسشان کندو تند و تند پا بزنی و همینجور بی هدف دوچرخه را برانی »
    باید خیلی کیف داشته باشه،موهاتو رها کنی زیر بارون یا بدی به دست باد،پا بزنی یا حتی بی هدف بدوی بدون استرس گشتی ها یا حس نگاه سنگین دیگران…
    جای منم خالی کن دوستم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s