برای تو

چقدر بعضی وقت ها ساده ترین لحظه های زندگی آرزویی دست نیافتنی می شود…چقدر بعضی وقت ها آدم دلش می خواهد همه جاه طلبیش را بدهد و فقط یک لحظه…یک لحظه بتواند کنار آدمی باشد که دوستش دارد…بعضی وقت ها چشم هایم را می بندم و سعی می کنم به یاد بیاورم خطوط صورتت را با حافظه دست هایم.اما این لعنتی اصلا به من وفا نمی کند.دست های من خیلی انگار فراموشکار تر از این حرف هاهستند… یا شاید فاصله خیلی بیشتر از این هاست و دست های من گناهی ندارند…اما هر کدام که باشد حتی دست های خاطره ام هم به تو نمی رسد…

                           **********************

می خواهم این جهانی را که عاشقشم و صاحبش نیستم با مردی تقسیم کنم که عاشقم و مالکش نه…همانظور که عاشق دنیا هستم عاشق تو هستم …همانقدر از مرگ می ترسم که از اینکه تو را از دست بدهم و همانقدر می توانم تصاحبت کنم که قادر به تصاحب زندگی هستم. شاید اصلا برای همین اینقدر می خواهمت. بدون تو احساس می کنم گم می شوم…بدون تو می ترسم.می ترسم از این تنهایی امشب….و هر چه سعی می کنم نمی توانم فراموش کنم که بی تو تا کجای شب تنهام…توی این زیباتزین بندر دنیا                              

                         

Advertisements

۱ دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. مهرنوش
    مارس 23, 2008 @ 21:51:31

    احساس می کنم انقدر این متن خصویه که نباید کامنت بذارم! ولی میذارم چون حیفم میاد برای nامین بار نگم چقدر نوشته هاتو دوست دارم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s