تولدم مبارک

فردا یک دختر کوچولوی چاق به دنیا میاید.توی فضایی که همه شر و شور انقلاب دارند..توی خانه ای که ساکنانش دو تا دانشجوی جوان عاشقند.دو تا دانشجو که خا نه شان پاتوق همه کسانی است که با جزوه ها و جوراب های بوگندو و  یک دنیا امید هر روز می آیند به بحث کردن.زن خانه کار می کند.هم انشجوست هم معلم.مرد خانه نه هنوز…توی این خانه زن و مرد با نقش های سنتیشان وجود ندارند….و یک دختر چاقالو با ابروهای بیوسته فردا توی این خانه به دنیا می آید.دختر، لوس و ننر همه است…لوس و ننر دو تا خانواده که هیچ بچه دیگری تویش نیست و لوس و ننر یک عالمه عمو و خاله های الکی که سر جلب توجهش با هم مسابقه گذاشته اند.این است که دختر کوچولو یاد می گیرد که باید همیشه روی صحنه زندگی کند.جمله های سخت را یاد می گرد.کتاب های بزرگتر از سنش می خواند و در بحث های بزرگ تر ها شرکت می کند.اما هیچ چیزرا با قلبش یاد نمی گیرد.همه چیز را با فاصله ای لمس می کند که لازم است برای حفظ کردن نمایشنامه.گرچه این کار را آگاهانه نمی کند…اما جور دیگری بلد نیست…دختر کوچولو به بهترین بودن عادت دارد…به بهترین بودن توی کلاس…به بهترین بودن هر جایی که می رود…دختر کوچولو خوشگل نیست…اما خودش این را نمی داند.کلی به خوشگلیش می نازد …به سوادش و به اینکه می تواند کلی شعر را از بر ردیف کند و که همشاگردی هایش نمی توانند….همین زمان هاست که دوره سیاه فرا می رسد.عمو ها یکی یکی نابدید می شوند.عکس ها سوزانده می شوند و کتاب ها دفن.دختر کوچولو کلاس اول است یا شاید کلاس دوم…اما یاد گرفته است  باید دهنش را بسته نگه دارد.که نباید از انچه نباید حرف بزند.که نباید سراغ کسی را بگیرد…دلیلش را اما نمیفهمد.دختر کوچولو گرچه شعر شاملو می خواند هنوز کوچکتر از آنست که بداند عدالت هرگز برای امثال او وجود نخواهد داشت.اینست که بیشتر و بیشتر به کتاب هایش پناه می برد…عمو ها دیگر بر نمی گردند ..دیگراز آن جمع های دوستانه توی خانه خبری نیست.و آن دو جوان دانشجوی سابق که حالا هر دو معلمند بچه هایشان را – دختر کوچولو حالا یک خواهر موطلایی هم دارد – بر می دارند و می روند به شهری کوچک.سال ها سیاهند….و تو ی همین شهر است که دخترک بزرگ می شود.همانطور روی صحنه. دیگر بین خودش و نقشش نمی تواند تفاوتی قایل شود …ئختر کوچولو همانطور نمونه می ماند و هر روز بیشتر خودش را اسیر کتاب ها می کند.انگار اصلا زندگی نمی کند.انگار اصلا حسی ندارد.توی 16 سالگی عاشق نمی شود، یواشکی ابروهایش را ر نمی دارد و ریمل نمی زندوعوضش خانه را جهنم می کند.هر روز دعوا می کند.هر روز و از شهری که تویش زنگی می کند متنفر است و خودش را مثل هملت می بیند» دانمارک زندان است» توی خانه همه چیز قدغن است.موسیقی مبتذل( هر موسیقی ای به جز کلاسیک و سنتی).بیرون رفتن با دوستان.بوشیدن مینی ژوب ..همه اش قدغن است.خانه برای دخترک زندان است…می خواهد به هر قیمتی شده برود..اما اینقدر روی صحنه زندگی کرده که رفتن هم برایش باید توام با شکوه و جلال باشد.حتی یکروز هم فکرچیزی مثل فرار به سرش نمی زند.دخترک مثل قهرمان ها خودش را شهید می کند تا مهندسی قبول می شود.آنهم مهندسی سراسری…دانشگاه آزاد برای بابا و مامانش افت دارد…حالا فرقش چیست…دختر این را آن وقت ها اصلا از خودش نمی پرسد.این که زندگی چه کرده با آن دو تا دانشجوی عاشق که شده اند  این زن و مرد میانه حال را هم.بار و بندیلش را جمع می کند ومی رود سعی می کند حد اقل ممکن به خانه برگردد.از خانه متنفر است.از ان شهر کوچک ساحلی هم…کم کم از رشته اش هم متنفر می شود.تصویر ان خانم مهندس روشنفکر که از خودش دارد فرو می ریزد.با بدبختی درس می خواند…و این برای دختر کوچولو که باید همیشه بهترین باشد تحمل نابذیر است. التماس می کند که بگذارند درسش را رها کند اما نمی گذارند.اگار مهندس نباشد او را نمی خواهند. می خواهد از روی سن پایین بیایدودیگر نمی خواهد بهترین باشد…اما نمی گذارند. اینست که دختر راه فراری می جوید و عاشق می شود.عاشق روشنفکر ترین پسر دانشگاه…که همه می شناسندش.همه چیز مثل داستان ها شروع می شود پسر مقاله اش را خوانده است  و می آید سراغش  و دختر کوچولو توی آسمان ها پروازمی کند.هیچ چیز اما مثل داستان ها پیش نمی رود.اسب سفید، لنگ از کار در می آید…شاهزاده قصه پارانوئید است و دختر بعد از کتک خوردن های بی شمار…بعد از خیانت دیدن…بعد از انکه تا نهایت تحقیر می شود و بعد از آنکه می فهمد پسر می خواهد زنی برای خانه داشته باشد نه کسی که برای خودش ادبیات بخواند!!! رابطه را رها می کند.می فهمد که برای خوشبخت بودن نمی تواند به عشق پناه ببرد. که باید برای زندگیش تصمیم بگیرد و که شاهزاده ها فقط توی قصه ها وجود دارند.دلش را به روی عشق می بندد و شروع می کند به درس خواندن دوباره برای کنکور…می فهمد که هیچکس کمکش نمی کند.می فهمد که توی این نبرد تنهای تنهاست. اما برای اولین بار توی زندگیش فهمیده  که چیزی را می خواهد…که چیزی را واقعا می خواهد که می خواهد ادبیات بخواند…و ادبیات می خواند.سال ها ی زیادی از ان زمان گذشته است…دختر کوچولو حالا دیگر بزرگ شده است..حالا از زندگیش راضیست…از خودش راضیست…موفق است..خانواده اش بهش افتخار می کنند…هر چند که دختر می داند به محض اینکه وا بدهد دوباره می فرستندش روی سن و برای همین رابطه اش را باهاشان حساب شده نگه می دارد.اما حالا می فهمدشان.حالا تمام ان دوران سیاه را می فهمد.می فهمد که چرا آن دو جوان عاشق اینقدر عوض شده اند .شاید چون خودش  بعد ازمدتها عاشق شده است …..حالا مثل تمام ان نوجوانی از دست رفته عاشق است وبا همان شور و شوق یک دختر کوچک…دختر حالا همان چیزی است که همیشه  می خواسته باشد  اما می داند که هنوز راه درازی در بیش دارد.راهی درازتا تحقق آرزوی همه عموهایی که سال ها بیش عشقشان را خالصانه تقدیم دختر کوچولوی چاقی می کردند که ابروهای پیوسته داشت.

Advertisements

3 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. saeed
    مارس 23, 2008 @ 22:02:07

    arezohayat ra hefz kon va pish ro .amohayat khoshhal khahand shod hata agar boseee barayeshan naferstadand.

  2. مهرنوش
    مارس 18, 2008 @ 07:41:34

    خوشحالم که اون دختر کوچولوی چاق به دنیا اومده،خوشحالم که باهاش آشنا شدم، خوشحالم که بعد از اون همه سختی حالا راضی و خوشبخته
    تولدت مبارک جیران عزیزم

  3. مريم صفا
    مارس 17, 2008 @ 19:16:51

    چقدر مثل هميشه خوب نوشتي. تولدت مبارك عزيزم. چه خوب موقعي دنيا اومدي: دم دم بهار!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s