سفر .قسمت دوم

یاد داشت های روز های اولم پر از دلتنگی است و پر از اعجاب.هیچوقت حتی ترکیه را هم ندیده ام.هیچ تصوری از اروپا بیرون از کتاب ها ندارم.روز های اول خیلی سر در گمم.بخصوص  کسی را هم ندارم که راهنماییم کند.کسی که بهم بگوید چکار باید بکنم وچه جوری باید این کار ها را انجام بدهم.فکر می کنم سخت ترین کار توی مرحله اول خانه پیدا کردن است.باید با کسی همخانه بشوی….یکماه است که از ایران اگهی های خانه ها را زیر و رو کرده ام…یکماه..شاید هم بیشتر.امااز دور و توی اینترنت کجا و اینجا کجا.چند تا خانه دیده ام که هیچکدام را دوست نداشتم…یا ساکنانش را دوست نداشتم…یا شاید زیادی سختگیر بوده ام.بعضی ها سیگاری بوده اند…بعضی ها به نظرم یکجوری رسیده اند!!!…همخانه بودن با آدم هایی که هیچ نمی شناسیشان خیلی سخت است…آخرین خانه ای که می بینم.. صاحبش یک پسر است معمولا تر جیح می دهم ساکنان خانه دختر باشند.می ترسم برایم تغییر زیادی باشد..می ترسم ندانم با یک پسر چطور می شود همخانه بود…در را که باز می کند اما می فهمم که خانه را می خواهم.می فهمم که به  این آدم می شود اعتماد کرد و اشتباه هم نکرده ام…خوسه خیلی زود…خیلی خیلی زود می شود بهترین دوست من …خانواده من…می شود تکیه گاه من اینجا ..که از بس تکیه گاهم تو بوده ای عادت تنها ایستادن را از دست داده ام….خانه را دوست دارم.نه…از انهم بیشتر عاشق خانه ام هستم.عاشق آرامشش ….عاشق فیلم های احمفانه امریکایی که شبها می بینیم و همدلیمان موقع دیدن اخبار در فحش دادن به راست های اسپانیا. اما ورای این …ورای مونولوگهایی که با خوسه دارم ،هیچ کس به جز من وجود ندارد….من هیچکس را نمی بینم.توی دانشکده به جز یک نفر با هیچکس دیگر دوست نیستم.همانطور توی خیابان ها قدم می زنم…توی کلاس ها شرکت می کنم اما انگار فقط خودم توی دنیا وجود دارم.فقط مشکلات من مهم هستند. حتی یکبار هم از خودم نمی پرسم چرا خوسه اینطور پکر است …چرا جوانا تنها دوستم توی دانشکده  اینقدر کلافه است…همه اش به تو فکر می کنم  و خودم را حق به جانب می بینم.دیگران حق هیچ اعتراضی ندارند چون در مقایسه با من چیزی از دست نداده اند….من تو را گذاشته ام و آمده ام….من از همه ناراحت ترم…وقتی می آمدم خوشحال بودم .خیلی.فکر می کردم فاصله کمکم می کند دست از سر تو بردارم،که اینقدر منتظر تلفن های تو منتظر ساعت قرار با تو…منتظر تو نباشم…اما همه چیز بدتر و بدتر می شود.انگار توی یک چاه فرو و فروتر می روم و همینطور هر روز بیشتر و بیشتر به تو چنگ می زنم تا خودم را نجات بدهم…

 

                                         ادامه دارد….

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s