همه دختر های من

هروقت دلم برای آن عصرها تنگ می شود.هروقت دلم خیلی خیلی برای ان عصرهایی که بچه ها می امدند خانه من به بهانه نوشتن خیلی تنگ می شود می روم یک نگاهی به نوشته های بچه ها می اندازم که با خودم آورده ام اینجا یا به نوشته ی ماه رقصان و مداد سبز که روز های اخر امدن بهم داده اند.نمی دانم بچه ها چرا می امدند کلاس داستان نویسی من؟.اغلب اوقات من اصلا چیزی نداشتم که یادشان بدهم.نه روانشناسم،نه مشاور  و نه حتی یک داستان نویس خوب…و ترافیک امیر اباد بود که یک ساعت توی خفقان تابستان و هوای مزخرف زمستان تهران تحملش می کردندوبعضی وقت ها ازشان خجالت می کشیدم.از اینقدر کم که داشتم برای دادن و اینقدر زیاد انرزی و عشق که نصیبم می شد… همه شان دختر های من بودند.گرچه هیچکدام را قبل از کلاس نمی شناختم…نه !بعضی هایشان را می شناختم اما توی کلا س چیزی که ازشان می دیدم روی دیگری بود که هیچوقت نخواسته بودم یا یا نگذاشته بودم که توی دیگران بروز کند.دلم می خواست بیشتر ببخشم …من نه همه دلمان می خواست بیشتر ببخشیم.همه دلمان می خواست صادق صادق باشیم..همه به خودمان شک می کردیم و با هم بزرگ می شدیم و همه دختر های من بودند .می دیدم شک هایشان …بیروزیشان را…دردهایشان را…مبارزه شان را و خشمشان را و بعضی وقتها از ناتوانیم لجم می گرفت.دلم می خواست حمایتشان کنم…دلم میخواست دنیا اینقدر بد نباشد.دلم می خواست دنیا اینقدر با دختر های من سخت نباشد.دلم می خواست اینقدر زجر نکشند.اما تنها کاری که از دستم بر می امد تقدیم اتاق کوچکی بود که بعضی وقتها حتی همه تویش جا نمی شدندو  کلاس کوچک ما که معلمش کمتر از شاگردها می دانست…و که شاگردها معلم را درس می دادند … خیلی چیز ها ازشان یاد گرفتم …و مهمترینش این بود که باعث شدند من در ادامه راهی که انتخاب کرده ام راسخ تر باشم.نمی دانم کی برمیگردم ایران…نمی دانم دوباره دور هم جمع خواهیم شد یانه…اما  خیلی به ان عصرها فکر می کنم ودلم برای همه تان…برای بودنتان و برای نوشته هایتان خیلی خیلی تنگ می شود.

Advertisements

3 دیدگاه (+مال خودتان را بیافزایید؟)

  1. مريم صفا
    مارس 15, 2008 @ 18:24:52

    فقط مي تونم بگم مرسي به خاطر روزهاي فوق العاده اي كه واسمون تدارك ديدي. تجربه ي فوق العاده اي بود. دل منم تنگ شده واسه اون روزا.

  2. مهرنوش
    مارس 14, 2008 @ 21:02:11

    چرا نوشته هاتو که میخونم گریه می کنم!دل نازک شدم چقدر!!!!

  3. مینو
    مارس 14, 2008 @ 16:42:45

    سلام جیران جونم
    خیلی وقته فرصت نشده بود بیام نت.وقتی این مطلبتو خوندم حسابی گریم گرفت. خیلی دلم واسه اون روزا تنگ شده
    مخصوصا برای تو که خیلی چیزا ازت یاد گرفتم
    دوست دارم باز اون روزا تکرار شه….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s