مهمانی زنانه..آنهم منزل خواهر شوهر!
08 مارچ 2010 4 دیدگاه
در روزمره برچسبها: مزخرفات, خانواده, روزمره, زنان, شخصی, طنز
وقتی خواهرت میگوید تو را با خودم نبرم و مهمانی زنانه است یک دفعه دلم میخواهد بهانه بیاورم . مانده ام بین محبت به خواهرت و نفرتم از مهمانی های زنانه. تمام روز قبل از مهمانی را کلافه ام .وقتی تصور میکنم که دورتا دور سالن خانه خواهرت زنها با موهای مش کرده نشسته اند با یک عالمه طلا، با لباس های مشکی که لابد پر از منجوق است و منتظر اینند که دختر زرنگی که معلوم نیست » تو » را چه جادو جنبلی کرده بیاید تا درباره اش قضوت کنند احساس خفگی میکنم. قضاوت هایشان را هم از بر بودم.وزن طلاهایم حتما کم بود . قدم کوتاه…موهای ابیم نشان میداد که عجیب و غریبم وشاید هم خراب …نظر به اینکه عقد هم نکرده بودم….لباس یاسی نخیم یقه اش لابد زیادی باز است مثل همیشه و ان گل سینه جنبش زنانی بی ربط که به همه لباس هایم وصل میکنم افضاح ترش میکند … و پاهای بی جوراب . سعی میکنم حد اقل کمی ارایش کنم که پسنیده بشوم.درست است که مدرنم..مثلا روشنفکرم…فمنیستم….اما بالاخره دلم نمیخواهد همه توی فامیل بگویند: حیف این پسره…این دختره مگه چی داره که این رو تور کرده؟
..با خودم جنگیدم. سخت بود ادم نقش عروس گله را بازی کند و سر اعتقاداتش هم بماند.سخت است شانه بالا انداختن برای قضاوت هایی که میدانی برای طرفت مهم میشوند.الان هم که نباشند یکروزی چند سال دیگر بر میگردد و بهشان فکر میکند.نمیخواستم گزک دست کسی بدهم. با خودم غر می زدم : البته معلوم است با اولین خنده قاه قاهی که سر بدهم همه لبخند های ملیح قبلیم بر باد رفته است. و چون نمیتوانم جلوی غش غش خنده هایم را بگیرم قضاوت زنهای طلا اویزان کرده فامیل معلوم است.حد اقل بگذار سر وو ضعم مرتب باشد.
اصلا چه بلایی سر خواهرت امده بود که افتاده بود توی خط مهمانی زنانه؟ بعد از اینهمه وقت که میشناختمش ومی دیدم که میجنگد برای روزمره نشدن ،یکدفعه چرا واداده بود؟مهمانی زنانه برای چی؟به همه اینها وحشت را هم اضافه کن…اگر خواهرت از من توقع داشته باشد توی همه مهمانی های زنانه اش شرکت کنم چه جورباید نروم؟ انهم خواهری که برایت اینقدر مهم است و قضاوتش در باره من حتما روی تو تاثیر دارد.نکند اولین مهمانی را که بروم مجبور بشوم در زنجیر بی پایا نی از مهمانی ها شرکت کنم که در ان زنهای عرق کرده پودر زده میخواهند راجع به من قضاوت کنند؟… نکند هی مجبور بشوم ختم انعام و سفره فلان بروم …؟
لباسم را پوشیدم و تا توانستم ارایشم را طول دادم.خواهرت از عصر دعوتم کرده بود….ساعت هشت بود و هنوز داشتم لبس میپوشیدم.امیدوار بودم وسط شلوغی زنها متوجه غیبت من نشود.هر چه دیرتر میرسیدم بهتر بود.کمتر مجبور بودم لبخند بزنم…کمتر مجبور بودم نگاه هایی را تحمل کنم که میدانستم دارند من را قضاوت میکنند….
صدای زنگ موبایل از این فکر ها بیرونم اورد.خواهرت بود:
- کجایی؟
( وانمود کردم نمیدانسته ام از عصر دعوتم کرده) – ای وای! خیلی دیر کردم؟مهمونی شروع شده؟
……………
نیم ساعت بعد انجا بودم.و داشتم برای خواهرت تمام درگیری های ذهنیم را تعریف میکردم. مریم مداد سبز و مهسای ماه رقصان(خواهرت) از خنده روده بر شده بودند.مهمانی زنانه که خواهرت به کار برده بود یعنی خودمان سه نفر من و مریم و مهسا …که بدون مزاحمت مردها بنشینیم به حرف زدن و مجبور نباشد تدارک چندانی ببیند و چند جور غذا بپزد…خواهرت با تعجب از من پرسید که چطور من فکر کرده ام او ممکن است مهمانی زنانه با این ویژگیهایی که من تصور کرده ام برگزار کند؟…
(راستش بعدا که زنها دیگری از خانواده ات را هم شناختم فهمیدم تصویرم چرا به نظر خواهرت اینقدر غیر عادی رسیده بود… عمرا از خانواده شما مهمانی زنهای ودر زده پولک دوزی شده غیبت کن در نمی امد…)
بعضی وقتها کلمات میتواند چه سوء تفاهم هایی برقرار کند ! اما خوبی قضیه به این بود که حد اقل به قول بچه ها یکبار موفق شده بودند من را با قیافه خوشگل ببینند!

مارچ 19, 2010 @ 18:36:44
نوشته هات جذاب هستن و خیلی دل نشین
مارچ 13, 2010 @ 18:56:43
درود بر شما. ما تیمی هستیم که در حوزه های فلسفه و روان شناسی دست به فعالییت واطلاع رسانی در این زمینه ها کرده ایم. خوشحال میشویم اگر شما با لینک کردن وبلاگ ما را در این زمینه یاری کنید.
مارچ 09, 2010 @ 16:09:25
دختر دوست داشتنی فامیل!
هی گفتم نکنه خواهره منم ها! هی گفتم نه بابا! مرسی از تو و » تو» که هستین و اینقدر براتون مهمم و اینقدر برام مهمین! راستش دلم تنگ شده واسه یه مهمونی زنونه ی دبش! یادته تو مهمونی زنونه آش خوردیم؟ یه کم هم آب و دونش جدا بود! خوش باشین و منتظر برگشتن تونم.
مارچ 09, 2010 @ 10:07:22
جالب بود. خب وقتی آدم تازه وارد یه خونواده ی دیگه میشه، خیلی طبیعیه که تصور درست و مشخصی نداشته باشه از خیلی چیزا..