
دو سه بار این صفحه را باز کرده ام..یک مطلبی را شروع کرده ام به نوشتن و وسطهایش ان چیزی که میخواستم از اب در نیامده..بی خیالش شده ام و رفته ام….
نه که حالم بد باشد…اصلا..از قضا حالم خیلی هم خوبست …اصلا کی میتواند وقتی باران می اید حالش بد باشد؟نه! حالم خوبست…اصلا شاید دلیلش هم همین است که نمیتوانم چیزی بنویسم…با نگرانی منتظر شانزده اذرم…. اما حلم خوب است …تزم هم پیش میرود کم و بیش…مینویسم یک چیزکی … اما نمیدانم چرا نوبت وبلاگ که میشود نمیتوانم ان چیزی را که میخواهم بنویسم..در نمی اید الان … ان جوری که میخواهم در نمی اید…شاید چون وبلاگ مثل روزنامه شغل نیست برایم . مثل تز وظیفه نیست.بخشی از زندگی است..خود خود زندگیم است ..برای همین این روزها نمیتوانم بنویسم… بسکه دارم زندگی میکنم…این روزها نمیتوانم بنویسم!

3 comments
Comments feed for this article
دسامبر 1, 2009 در 10:40
mehrnoosh
این خیلی خوبه جیران، این یعنی حالت خوبه،خدا رو شکر
دسامبر 1, 2009 در 10:40
مصطفی
درکت میکنم! من هم خوبم و نوشتنم نمیاد.
دسامبر 2, 2009 در 10:40
paris-texas
سلام. بهروزم با ترجمه اشعاری از بودلر