
اقا من یه سوال دارم
چرا ادمها این شکلی کتابخانه می ایند؟یا من خیلی داغونم یا مردم خیلی شیک و پیک. دیروز که رفته بودم کتابخانه دو تا دختر نزدیک من کفش های پاشنه بلند چنان تق تقی ای پوشیده بودند که نگو…موهایشان درست شده بود ولباس های شیک و البته ناراحت پوشیده بودند.یعنی پیراهن و جوراب شلواری نازک و انگار این ها همه کم نباشد..یکیشان یک گردنبندی هم انداخته بود که با هر حرکتی جرینگ جرینگ صدا میکرد.وسالشان را خیلی شیک جلویشان پهن کرده بودند و با ماژیک ها ی خوشگل فسفری توی جزوه شان خط میکشیدند .
باید قیافه من را می دیدید.بعد از خواند ده صفحه از نظریات گادامر در باره هرمنوتیک..که تا به حال فکر میکردم خوب می فهمم و حالا فهمیده ام که تا به حال کلا غلط فهمیده بودم …موهای مدل الترناتیوم( که یک روز درباره شان خواهم نوشت!)را اینقدر چنگول گرفته بودم که عین خروس به سمت بالا سیخ ایستاده بودند.
پلیور قرمزم کهنه ام لوله شده بود تا روی شکمم واز زیر یقه بازش یک بلوز سفید و یک بلوز سورمه ای با ملت سلام و علیک میکردند.
شلوارم رنگ و رو رفته بود( اصلا متوجه نشده بودم این شلوار اینقدر رنگش رفته…)و یک دکمه اش هم افتاده …بعد هم چون لاغر شده ام با دو تا روبان کمر شلوارم را بند کرده بودم بعد چون روبان ها ابریشمی بودند نخشان وارفته بود و به دنبالم یک نخ درز صورتی هم اویزان بود.کفش هایم هم کفش ورزشی هایی بود که از سوپر مارکت خریده بودم.صد تا ورق پراکنده یک دفتر پاره پوره…یک اتود کهنه …یک بسته توک (همان که بهش میگویند ترد!) و یک کتاب هم جلویم پخش و پلا بود و دائما به شکلی غیر شیک از این یکی به ان یکی مراجعه میکردم
راستش دیروز از قیافه ام خجالت کشیدم.من همیشه خیلی به سر و وضعم اهمیت میدهم.. بنا بر این هر چی میپوشم چون ان تصویر ذهنیه که از خودم دارم تغییر نمیکند متوجه واقعیت نمیشوم! متوجه شدم که دارم میشوم تیپیک دانشجوهای گیج دکترا … که ذهنشان درگیر تزشان است که کفشهای لنگه به لنگه میپوشند و روابطشان را فئای تزی میکنند که مفت هم نمیارزد اخرش.
از شانس بدم آینه دستشویی این خانه جدیدم خیلی بلند است و من خودم را نمیبینم.امروز که رفتم کتابخانه دستشویی (باید اعتراف کنم که وسط افاضات گادامر متوجه شدم که گادامر کلا دارد درباره جنایتی که مرتکب شده حرف میزند…فهمیدم که چرت میزده ام و گادامر را با قاتل اخرین کتاب اگاتاکریستی که خوانده ام قاطی کرده ام)از دیدن موجود توی اینه خجالت کشیدم..همه این ها کم بود. سیبیلم هم باسبیل اجداد ترکم در حرمسرای ناصر الدین شاه لاف برابری میزند!
ای لعنت به جد و اباد هرمنوتیک و گادامر..کی گفت من دکترا بگیرم؟

6 comments
Comments feed for this article
نوامبر 21, 2009 در 10:40
نرگس
ببین کتابخونه لوکیشینی بس مناسب جهت تور کردنه. به یاد سوابق خودم و خودت بیافت!
ببین تو رو ناموس زهرا به خودت ببرس. یادته اون دوستمون که قبل از ازدواج حسابی به خودش میرسید بعد عین زن شلخته ها شد؟ زردنبو و شلخته؟
سبیل بر باد بده تا مدهی بر بادم.
نوامبر 21, 2009 در 10:40
khanoomche
وای که چقدر درکت کردم. من که کلا کتابخونه نمیرم که هموطنان قرتی و سانتیمانتالمان را نبینم که همیشهی به جای توی کتابخونه توی کافه تریا و راهروی کتابخونه با لیوانهای لاتهماکیاتوهایشان ولو هستند و پشت سر بقیه ایرانیهایی که الان آنجا نیستند غیبت میکنند! ضمنا پسرهایشان بیشتر از من آرایش دارند و ابروهایشان هم تمیز و مرتبتر از مال منست! به جان خودم!
این معضل ریش و سیبیل و ابرو هم واقعا معضلیست در اروپا. البته ما اینجا یه پروانه جون داریم ولی من وقت نمیکنم برم پیشش! آنهم با این سرعتی که سیبیلهای بنده رشد میکنند! تو هم بگرد پروانه جون شهرتون رو پیدا کن. باهات شرط میبندم که شما هم یه دونه از این پروانه جونها دارید. فقط کافیه یه خانم ایرانی پیدا کنی که بیشتر از ۶ ماهه که در اون شهر زندگی میکنه. مطمئن باش آدرس و شماره تلفن پروانه جون رو بهت میده.
بوس
نوامبر 22, 2009 در 10:40
Tarane
سلام
غصه نخور زندگی با این خل خل بازیاش قشنگ تره
دکتر میشی یادت میره
راستی تو چی میخونی؟ این مبحث شیرین گادامر تو تاریخه؟
نوامبر 23, 2009 در 10:40
mehrnoosh
قربونت برم که اینقدر نوشته هات قشنگه دوستم
کیف میکنم میخونم نوشته هاتو
نوامبر 23, 2009 در 10:40
لیلی
تازه پیدات کرده ام و متحیرم از پستهات! هرچه بیشتر میخونم و تو هر پستی که تا حالا خوندم ، میبینم حرف دل خودم و اصلا انگار خودم اینارو نوشته ام منتها تو خیلی خوش قلم تر و شیواتر مینویسی. مخصوصا اون پست جامعه مهندسی… محشر گفتی. عین تجربه خود من. مرسی از این همه فصاحت… فعلا دارم آرشیوتو زیرورو میکنم.
نوامبر 23, 2009 در 10:40
لیلی
خب پست اصفهانت را هم خوندم. واو! بالاخره یکی پیدا شد اینها را بگه! صد در صد که هیچ، تو بگو سیصد در صد موافقم. مخصوصا با اون قسمت راننده و گارسون بی ادب و وضعیت رستورانها و با اینکه هتل عباسی مواقب حجابهایی دارد که به آنها که خیلی ناجورند تذکر نمیدهد! راستش من هم جز اون دسته تذکربگیر بودم و متعجب که پس چرا به اینهمه “مورد دار” تر گیر نمیدهند!!!
فقط اینکه اوضاع چادریها در اصفهان و همچنین تعدادشان به مراتب بهتر از بقیه شهرهایی است که رفته ام (تهران حسابش جداست صد البته!) ضمنا با آن جوابت به دختر نوجوان هم موافق نیستم به نظرم مودبانه نبود! آنطور که ترا از این سطور شناخته ام میدانم که ناراحت نمیشوی و میگذاری به حساب گوشزد دوستانه.