یکی بود یکی نبود…یه موش گرسنه ای بود که اول سیب های درخت رو خورد بعد برگهای درخت رو…بعد رفت دخترای گلدوز رو خورد…بعد باز سیر نشد رفت پسر های تیله باز رو خورد…خلاصه همینجوری خورد و خورد تا بالاخره یکی پیدا شد شکمش رو پاره کرد..همه اونها رو ازاد کرد…موشه هم مرد.

میدانم که این قصه را خیلی بد تعریف کردم.مال کتای افسانه های اذربایجان است که عمو صمد جمع اوری کرده….بچه که بودم خیی از این داستان خوشم می امد…اما هیچوقت نمیفهمیدم نکته سیاسی داستان چیست..هر چند لابد مامان و بابا و خاله ها که هزار بار این داستان را برایم میخواندند خودشان کلی از نکته سیاسیش ذوق میکردند .

امروز همه اش به این داستانه فکر میکنم …به اینکه کرد اعدام.. روزنامه نگار زندان …بلوچ اعدام…کارگرسندیکا زندان…همجنس گرا اعدام…  فعال زنان زندان …بچه زیر سن قانونی اعدام…دانشجو اخراج…

بابا یکی یه ذره این قصه  موش گرسنه را برای این دولت بخواند تو را به خدا!!!! یک چیزی شنیده اند اینها هم که حلاج میگفت انا الحق…. کلا خودشون را با خداشون اشتباه گرفته اند….

 

* کاریکاتور اثر نیک اهنگ کوثر است.