می شنوی؟

 قصه ی ما را شب ها مادران

 برای خواب کردن کودکانشان می خوانند

مثل هميشه،

افسانه ای کهنه و تکراری

از مرد مهربان که کنار پنجره می ايستاد

 با لبخند

و زن سنگدل

 که هيچوقت از برج عاج پايين نمی آمد.

قصه قصه ما  بود و نبود اما

 و گناه  هم .

 از وارون نمايي ديرينه  ی  قصه ها بود

 که داستان زنان را انگار

 با رمز اتبش  می نوشت.

هيچوقت کسی به چشم های من نگاه نکرد.

هيچوقت کسی  به دهان تو .

 کسی نپرسید

چرا کلاغهای قصه

هیچوقت  به خانه نمی رسیدند.

در هر پايان هر شب

نويسنده ها می نويسند

مادر ها می خوا نند

و بچه ها باور می کنند.

که قصه ی ما: من و تو

 به پايان رسيده است

تو لبخند می زنی

و من

در برج عاجم می مانم

تا برای کلاغی   

که  ارام ارام

در روده هايت هضم می شود

گريه کنم.