بعضی وقتها یک دوستی میمیرد.نه که دوستت واقعا مرده باشد.اما می میرد برایت .تمام میشود.انوقت یکدفعه از زیر ظاهر ان ادم مهربان و روشنفکری که میشناختی …موجوی بیرون می اید که از دیدنش وحشت میکنی.موجودی چر از حسابگری که تمام کارهایی را که برایت کرده دانه دانه به یاد دارد و به یادت می اورد …دانه دانه….بعضی وقتها از خودت می پرسی ایا تو هم باید فکر کنی تا یادت بیاید چکار هایی برایش کردهای و به یادش بیاوری؟یا باید سکوت کنی؟

ایا وقتهای اینچنینی باید خودت را بیاوری پایین..لجن مال کنی …تو هم بشوی همپالکی ان ادم و بگذاری دو ستی ای که دارد میمیرد پر از خون و زخم و چرک بمیرد یا یکدفعه سکته کند و بمیرد؟

من از ان هایی هستم که میگذارند دوستیه یکدفعه سکته کند و بمیرد و هرگز بر نمیگردم پشتم را نگاه کنم ببینم توی خاکسترهای دوستیم هنوز چیزی پیدا میشود یا نه …این بار اما به خاطر شرایط و فضا..به خاطر شرافت نه فقط خودم که خیلی خارجی های دیگر مجبور شدم  جواب دوست محتضرم را بدهم .

تا به حال فکر میکردم شأنم را نگه میدارم که با ادم ها دهان به دهان نمیشوم.این بار فهمیدم که در واقع من از مواجهه با ادم ها وحشت دارم.از گفتن و شنیدن حرف های تلخ و پیامد هایی که ممکن است داشته باشند.از سر لج انداختن ادم ها …فهمیدم که من توی روابطم به طرزی باور نکردنی ضعیف هستم.که نمیتوانم بجنگم…که توی شرایط واقعی که قرار میگیرم فرار میکنم و قایم میشوم پشت نقاب شأ ن  و لجن مال نشدن و….و این، حالا که فهمیده امش حسابی میترساندم.چکار میخواهم بکنم توی زندگی واقعی؟خارج از فضاهای روشنفکرانه شیشه ای..جاهایی که درگیری ها بخشی روزمره از زندگی ادم هاست؟

ایندفعه حباب شیشه ای که ترکیده بدجور زخمیم کرده است .بد جور نگرانم کرده است.انگار برای اولین بار دارم خود واقعیم را میبینم که چقدر ضعیف است …که چقدرباید روی خودش کار کند تا بتواند مثل ادم های معمولی کوچه و بازار در یک زندگی روزمره پر تنش شریک شود.

لحظه های اینجوری اسمان روی سر ادم خراب میشود …و دلم برای ایران، برای دوستهای خوب قدیمی ای که امتحان هایشان را پس داده اند تنگ میشود.خوب است که هستی..وگرنه فکر کنم میرفتم فرودگاه و بر میگشتم ایران .مرسی که هستی.فقط بودن تو است که کمکم میکند اینجا دوام بیاورم توی این لحظه.