برای من که همه عمرم در شهر زندگی کرده ام، زندگی روستا تجربه عجیبیست.نان خریدن سر صبح با دوچرخه…سلام کردن ادم ها به هم…و اینکه از هر جایی که بروی بالاخره از میدان اصلی سر درمیاوری… و کلیسای مادر به خطا که هر روز سر هفت و نیم  پنج دقیقه تمام زنگی میزند تا مطمئن بشود انگار که هیچکدام از ساکنین ده خواب نمانده ا ند.بعد از زندگی در اسپانیا که ساعت ده شروع می شود دیدن جایی که ساعت ده مردم دارند ناهار میپزند برایم عجیب است.

شراب  دوست ندارم و بابای دوستم  هر روز یک بطری جدید باز میکند: این را دوست داری امتحان کن…و من باز هم دوست ندارم اما رویم نمی شود بگویم که شراب صد ساله فرانسوی هم به مذاقم خوش نمی اید.

بابای جوانا من را یاد دن کرلئونه می اندازد.ایتالیایی الاصل است و فوق العاده مرد سالار .مینشیند بالای میز و دستور میدهد.خانه اینقدر اتاق و حمام ترکی و حمام ایتالیایی و استخر سرباز و سر بسته دارد که تویش گم میشوم و همه دستگاه های تهویه ای که با هم روشنند باعث میشوند یکسره به پول برق فکر کنم.

برای یک وعده غذا با جوانا میرویم خرید و 255 یورو خرید میکند.فقط برای شام و من صادقانه برایش توضیح میدهم که با این پول سه هفته زندگی میکنم.این نوع زندگی را هیچوقت ندیده ام.هیچوقت تو خانه ام سالن ورزش نداشته ام.هیچوقت سوار لکسوس و مرسدس بنز نشده ام .اما عجیب است.عجیب است  که این نوع زندگی جذبم نمی کند.عجیب است که تحت تاثیر قرار نمی گیرم.که حسرت نداشتن این چیزها را نمیخورم.که ذهنم کاملا در فضای دیگری شکل گرفته است و ارزشهای اینچنینی ، لذت های اینچنینی را نمیشناسد.نمی دانم بد است یاخوب…من ادم راحت طلبی هستم…دوست دارم خوب بخورم.شیک بپوشم …اما یک چیزهایی هست که هیچ جاذبه ای برایم ندارد….

یکعالمه چیز دیگر برای نوشتن دارم اما فعالا یک هفته است که درس نخوانده ام.میروم سر درس بعد دوباره مینویسم.

اهان راستی الان میگویید اگر برایت مهم نیست چرا نوشتی؟ خوب همین دیگه…اینقدر از خودم خوشم  اومد که حتی یک لحظه هم تحت تاثیر قرار نگرفتم و دلم نخواست  که گفتم اینجا بگم.الان تحت تاثیر بزرگ منشی خودم هستم به شدت!!!