
روزنامه اعتماد ملی از من یک مطلب درباره نروا خواسته بود که امروز چاپ شده…تمام صفحه مال نروداست و هر سه نفر ما مقاله نویسها تقریبا یک چیز نوشته ایم…جالب است.من اون و نفر دیگر رو نمیشناسم اما انگار حال و هواهای مشابه محصول قلم ها رو شبیه هم میکنه!
فرزند جهان
چه اهميتي دارد که پابلو نرودا در سال 1904 در شيلي متولد شده است… چه اهميتي دارد اصلا که کجا… که فرزند کيست که جايزه نوبل 1971 را دريافت کرده… نرودا شاعر همه ماست و بيش از آن جهاني است که بتوان به نقطهاي خاص و تاريخي خاص وابسته دانستش… نرودا فرزند جهان است.
نرودا را به عاشقانههايش ميشناسيم؛ عاشقانههايي که همانقدر عاشقانهاند که اجتماعي. عاشقانههايي که در آنها يکدم دغدغههاي انساني به فراموشي سپرده نميشوند. شاعر، فراموش نميکند که بخشي از جامعه است… که بودنش بدون اجتماعي که احاطهاش کرده معنايي ندارد و با اين وجود وظيفه اجتماعي او را از عشق باز نميدارد. نروداي مبارز در عين حال عاشقي يگانه و حسرتبرانگيز است. عاشقي که ميان بوي آشپزخانه و جورابهاي شستهشده هم ميتواند دوست داشته باشد. عاشقي بيقيد و شرط که معشوق را همينجا، روي زمين، با تمام نقصهايش دوست دارد. نرودا عاشقي زنده است.
نرودا را به چکامههايش ميشناسيم. چکامههايي سرشار از زندگي… چکامههايي که بخشي ديگر از شخصيت نرودا را به ما نشان ميدهد. از وراي چکامههايي براي اشياي کوچک، براي بادمجان و فلفل و گوجه… ما نرودايي را ميبينيم که با تمام وجود عاشق زندگي است. زندگي سختش، توام با فراز و فرودهاي سياسي نه بر آن شاعر خارقالعاده درونش تاثير گذاشتهاند، نه بر آن آدم عاشق لذتهاي زندگي… شعرش را سرخورده نکردهاند، شوقش را به زندگي خوب و غذاي خوشطعم و خواب بعدازظهر هم.
در جشن انقلاب شيلي نروداي انقلابي پراميد را ميبينيم؛ مردي که به نفع همقطار و دوستش، آلنده، از کانديداتوري انتخابات صرفنظر ميکند و کنار آلنده ميماند تا با هم روياي شيلي آزاد را متحقق کنند… در اين اثر فوقالعاده، شادي و سرزندگي مسري نرودا، طنز بيبديل و خشم از دشمن ملتش ما را به وجد ميآورد، اميدوار ميکند، ميخنداند و به خشم ميآورد. نرودا مبارزي زنده است.
نرودا شاعر بينظيري است. با شعرهايش کنار مردمش ميماند. زندگي را عاشقانه دوست دارد و اميدي که از شعرهايش ميتراود عاشقان شعر را در روزهاي سخت ياري ميکند. غم شيلي اما چنان عميق است که شاعر عاشق انگار ديگر تاب نميآورد.
در 11 سپتامبر 1973 پينوشه خيابانهاي شيلي را با اسلحههاي آمريکايياش در هم ميپيچد. ديکتاتوري نظامي شروع شده است. آلنده در لامونهدا جان باخته و ويکتور خارا در خياباني بينام و نشان با بدني تکهپاره افتاده است. ديگر اميدي نمانده تا شاعر انقلابي را زنده نگاه دارد. انگار زندگياش به تمامي به آزادي مردمش، به خوشبختي مردمش بستگي دارد. اينقدر که ديگر نميتواند رنج مردمش را شاهد باشد. سه روز بعد از کودتاي نظامي پينوشه، پابلو نرودا در يادداشتي که بعدا وصيتنامهاش ميشود، مينويسد: «هرگز به ملت من اينگونه خيانت نشده است.»
آن بدن (سالوادور آلنده) در گوشهاي گمنام در خفا به خاک سپرده شد. جسدي که فقط زني تنها که غم جهان را با خود ميکشيد تشييعش کرد. آن بدن، تکهتکه شده با اسلحههاي سربازان شيلي، که باز هم «به کشورشان خيانت کردند.»
نرودا در روز بيست و سوم سپتامبر1973 درخانهاش در ايسلا نگرا (جزيره سياه که در واقع نه جزيره است و نه سياه بلکه گوشهاي است از ساحلي طلايي رنگ در 40 کيلومتري جنوب والپارايزو) ميميرد. از سرطان ميميرد.
انگار انرژياي که به جنبش تزريق کرده ديگر چيزي براي مبارزه با بيماري برايش نگذاشتهاند.
شايد هجرتي اينبار نه چندان تلخ که زيستن در ديکتاتوري براي آزادهاي چون نرودا از مرگ بدتر است. اما حتي مرگ نرودا هم اهميتي ندارد. پابلو نرودا شاعري جاودان است و تا روزي که کسي شعرهايش را ميخواند، پابلو نرودا زنده است.
اعتماد ملی مورخ امروز!!!
مقاله های بقیه رو هم در این صفحه میتوانید ببینیند.http://roozna.com/2009/7/14/EtemaadMelli/968/Page/10/Index.htm
عکس وسط صفحه روزنامه هم پیشنهاد منه.قشنگه نه؟

5 comments
Comments feed for this article
جولای 14, 2009 در 10:40
Arvin
به به !
چي وبلگ باحالي
خيلي مطالب باحالي بود
باي
جولای 14, 2009 در 10:40
zakhmezamin
من بارها زاده شده ام
از ریشهها
از ستارههای مغلوب
از ابدیتی که با دستهایم آفریدم
من بدرود میگویم
و در رویایم به خانه برمیگردم
به پاتاگونیا بازمیگردم
جایی که باد، طویله را میتکاند
و اقیانوس یخ میپراکند
من چیزی جز یک شاعر نیستم
و همه شما را دوست دارم
بگذار ما به تمام جهان بیندیشیم
من دوباره خون نمی خواهم
که با آن نان ودانه ام و موسیقی ام را خیس کنم.
من نمیآیم که همه چیز را حل کنم
امدهام که آواز بخوانم
آمده ام که تو با من آواز بخوانی
………………………………………………………..
ضمنن عکس هم خیلی خوب بود، هم این هم اون
جولای 15, 2009 در 10:40
شیرین ناز
هم عکس جالب بود هم نوشته ات.
جولای 15, 2009 در 10:40
tafakkor azad
ندا 2 Neda
..
ندا را بی ندا کردی بسیجی
جهانی ، بر عزا کردی بسیجی
نگاه ِ آهوی معصوم ، ندا ، شد
نماد مردم ِ ایران ، بسیجی
نگاه ِ تو سخن می گفت با ما
کجائید ای جوانان ، نسل ِ فردا
نگاهش جستجو ، ندای ِ ایران
که همکاری کنید ، پیکار ما را
صدا ، از بَهر ِ آزادی بلند شد
ندا ها را ، ز ِ خون ها ، جامه ، تر شد
ندایت را بلند ، آزاد سَر د ِه
ندا های جهان ، همراه تر شد
که دزدان جملگی با هم نشستند
به غارت ، مال ما ، پیمان به بستند
ستان مام ِ وطن از بردیا ها
نشان ، نیکان که آزاده پرستند
جولای 18, 2009 در 10:40
sara
salam
man kheili weblogto doost dara. neveshtehat mano yade roozname nagaraye herfee mindaze.yade avalin roozname khoobi ke tooye iran khoondam. dar eine hal az shakhsiatet ham kheili khosham miad samimi va daraye pransib.Omidvaram be neveshtane een weblog edame bedi.; chera ke kheil az mozooat ke matrah mikoni einan daghdaghe man ham hast:)
kheili mamanoon babate neveshtehaye ghashanget