You are currently browsing the monthly archive for جولای, 2009.

تابستونه و گرما و کولر و چیزی که می چسبه الان کتاب خوندنه .حالا دوباره به من نگید که در حال مبارزات خیابانی نمیشه کتاب خوند.من اصولا میرفتم کتکم رو میخوردم بعد بر میگشتم بقیه رمانم رو میخوندم.اینقدر حال میده! امتحان کنید…دلم برای رمان هام تنگ شده…یک سری رمان هست که ده باری خودنم و باز هم دلم میخواهد بخوانمشان . چند تاییش را مینویسم اگر حال و حوصله داشتید بخرید و به جای من بخوانید

.اجاق همیشه روشن: اثر امی تان

مادرها ، دخترها اثر امی تان

 مثل اب برای شکلات : لورا اسکوئیول

. قلعه مالویل: روبر مرل

.خانواده من و بقیه حیوانا ت : جرالد دارل

. دنیای کوچک دن کامیلو : جوانی گوارسکی

.از عشق و شیاطین دیگر:مارکز

.هیچ یک از انها باز نمیگردند :البا دسس پدس

قصه های قر و قاطی جلد اول (خل خلی ها ،بچه مثبت ها و دوست جون ها ): خولیو کورتاسار (باور کند چون ترجمه خودمه نمیگم.خیلی باحاله .وگرنه هر سه جلد ترجمه خودمه!

 فرا تر از بودن :کریستین بوبن

اگر دلتان کتاب هایی کمی جدیتر میخواهد:

گفتگو در کاتدرال: ماریو بارگاس یوسا(ترجمه عبدالله کوثری)

 صد سال تنهایی :مارکز(فقط ترجمه بهمن فرزانه)

سه داستان عاشقانه : ایوان تورگنیف

خواب عمو جان : داستایوفسکی

غریبه در شهر :غلامحسین ساعدی

 مرگ کسب و کار منست:روبر مرل

از ره رسیدن و بازگشت: ارتور کویستلر

خزه …(نویسنده را یادم  نمی اید .اما مترجم شاملوئه )

بهتان قول میدهم پشیمان نمیشوید!

1201143673_f[1]

زن مینشیند کنار رود و  ارام ارام اشک هایش می چکند توی  اب. دور دست توی سرزمین دزد های دریایی اب شور شده است.خیلی شور و همه می دانند که این همه از اشک های اوست. کسی یادش نمی اید کی ان دختر شادی که رسید به سرزمینشان شد این زن منتظر غمگین که می نشیند و هی چشم می دوزد به جاده. انگارانتظار چیزی را می کشد.یادشان نمی اید کی انهمه موی سیاه را چید…کی پاچین گل گلیش را تا کرد گذاشت کنار صندوق و کی قهقهه هایی که بی خست نثار همه می کرد شدند لبخند هایی از سر اجبار.کی دیگر نتوانست با ادم ها حرف بزند.کی یادش رفت که روزی هنرش گوش کردن به حرف های مردم بود.کدام غروب بود اولین بار وقتی که وسط قصه ای که یکی داشت برایش تعریف می کرد  سرش را چرخاند و چشم دوخت به راه؟ از کی دیگر چشم از راه بر نداشت؟ انتظارچی را می کشد؟

امروز کولی نشسته کنار جوی. از خودش می پرسد چند سال ،چند قرن است که منتظر جنگجوست؟  از کی گذر فصل ها را دیگر حس نمی کند؟از کی باد …بوی گلها ونوازش نسیم را حس نمی کند؟ و اشک هایش همین طور می چکند توی اب و باز هم و باز هم. کولی زل زده به راه.طلسم شده انگار.انگار تمام شده.همین جا توی جاده توی سر زمین دزد های دریایی  انگارتمام شده.با خودش فکر می کند چه کند با اینهمه بی قراری که  او را کشیده است  اینهمه راه از سرزمین کولی ها تا اینجا…چکار کند با بوی جنگجو که باد با خود می اورد و مرد انگار قرن هاست توی راه مانده که نمی رسد. .کولی در حسرت جنگجو تمام  شده.اینقدر برای قصه ها زندگی کرده و قصه ها را باور کرده که خودش شده قصه..نه خودش شده بخشی از یک قصه.یک قصه پر از اشک های شور، انقدر که اب های سرزمین دزد های دریایی را شور کرده است.کولی سر جاده به انتظار جنگجوست.قصه اش کجا تمام خواهد شد؟   

 

بخشی بسیار جالب از فرهنگ ما اینست که همیشه دنبال مقصر میگردیم.کاسه و کوزه را سر مقصری که پیدا کرده ایم میشکنیم و خیالمان راحت میشود هر چه شرایطی که تویش هستیم سخت تر باشد ما سریعتر و ناعادلانه تر قضاوت می کنیم..ما به روایت ها و قضاوت های یکطرفه عادت داریم.

نمیخواهم خودم را هم مبرا کنم..من هم همین کار را میکنم…اکثر ما همین کار را میکنیم.این ساده ترین راه برای فرار از مواجهه با واقعیت است واقعیتی که اگر بر فرض وجود هم داشته باشد…روایت های مختلف و به یک اندازه مهم برای ان وجود دارد..وقتی ما مقصر نباشیم لازم نیست مسئولیت و رنج ناشی از شکست را بپذیریم.لازم نیست سینه سپر کنیم و رو به دنیا فریاد بزنیم.قبل از درگیری های تهران یک مطلب در باره بروز خارجی این مساله در روابط بین زنان و مردان نوشتم که شلوغی ها حال و حوصله و لحظه چاپش را ازم گرفت… اما وقتی شروع کردم به دیدن نوشته هایی در باب انتخابات و طبق معمول شکستن کاسه کوزه درگیری ها سر کسانی که رای ندادند و مقصر دانستن انها فکر کردم بد نیست که اینجا موضع من(که موضع خیلی از کسانی که رای ندادند هم هست را روشن کنم.)در عین حال صبر کردم که ان شور و شوق اولیه بخوابد.نخواستم مطلبم واکنشی عصبی به مطالبی باشد که قلبم را تا اعماقش به درد اورده بود.

فکر میکنم در جامعه ای دموکراتیک یکی از حقوق هر ادمی رای ندادن است.شرکت نکردن در بازی قدرت حق من است و هیچ قانونی ،هیچ مسئولیت اخلاقی ای نمیتواند من را مجبور کند به رای دادن.

خیلی از ماهایی که رای ندادیم ان موقعی که هیچ کس لازم نمی دانست و برای چیزهایی که هیچ کس لازم نمی دانست کتک خورده ایم.. خیلی هایمان زندان رفته ایم.از دانشگاه اخراج شده ایم کار خوب گیر نیاورده ایم….ما تمام این سالها کار اجتماعی کرده ایم.خانه هایمان راگذاشته ایم در اختیار ان جی او ها کاری که خیلی وقتها حمله پلیس را به دنبال داشته….و حالا نمی خواستیم رای بدهیم .میبینم که متهم میشویم به ترس ، به محافظه کاری… این دلم را به درد می اورد. مساله اصلا شخصی نیست.مسال کسانیست که تمام این سالها پی خیلی چیزها را به تنشان مالیده اند و حالا مهری که توی شناسنامه شان نخورده  حکم محکومیتشان را به همین سادگی صادر میکند!

واقعا دلیل ما ممکن است محافظه کاری باشد؟توی جامعه ای که برای استخدام در اداره دولتی مهر رای داشتن توی شناسنامه مهمتر از توانایی های ادمهاست واقعا ممکن است ادم محافظه کار رای ندهد؟

انگار ماها همیشه قرار است گوشت دم توپ باشیم. قرار است مثل همیشه به جای تحلیل های درست سیاسی قربانی خشم ها و احساس گناه های انی بشویم. فرق ما با شما اینست که از روز اول هم به بالادستی ها برای تغییر امید نبسته ایم.مبارزه مان را کرده ایم.ما سالهاست که داریم مبارزه میکنیم. هرجوری که از دستمان بر امده..ما هم ندا و سهراب و بقیه از جلوی چشم هایمان دورنمیشوند.ما هم ایران را دوست داریم.ما هم هزینه داده ایم.اصلا مگر این انتخابات کیک است که سر تقسیمش دعوا میکنید؟نمیگویم منصف باشید.منصف بودن خیلی سخت است.فقط یک کم، یک کم با خودتان صادق باشید.وقتی ما را محکوم می کنید دلیلش لین نیست که از نتیجه انتخابات ناراضی هستید و باید یک مفری پیدا کنید؟حالا ما بیست هزار تا تحریمی هم رای می دادیم.واقعا نتیجه انتخابات به رای ما بسته بود؟

من حقی دموکراتیک در این جامعه دارم.حق رای ندادن.حق شهروندی که نمی خواهد توی یک سیستم الوده بین بد و بدتر تصمیم بگیرد.من از حقم استفاده میکنم.شما هم از همان حق برابر با منبرخوردارید.واقعا نمی فهمم چرا به جای برخورد منطقی با مسائل، به جای اسیب شناسی اجتماعی، به جای همه اش دنبال این میگردید که کاسه کوزه را  سر اولین دسته ای که کوبیدنش خطری ندارد بشکنید.اگر این کار اعصابتان را ارام میکند باشد.اما یادتان نرود :روزهایی بود که شماها از کنار ما میگذشتید..ما ا می زدند و خیلی هایتان شانه بالا می انداختید…و ما کاسه کوزه را سرتان نشکستیم…نه! منصف نباشید فقط یک کم..یک کم با خودتان صادق باشید.

برای من که همه عمرم در شهر زندگی کرده ام، زندگی روستا تجربه عجیبیست.نان خریدن سر صبح با دوچرخه…سلام کردن ادم ها به هم…و اینکه از هر جایی که بروی بالاخره از میدان اصلی سر درمیاوری… و کلیسای مادر به خطا که هر روز سر هفت و نیم  پنج دقیقه تمام زنگی میزند تا مطمئن بشود انگار که هیچکدام از ساکنین ده خواب نمانده ا ند.بعد از زندگی در اسپانیا که ساعت ده شروع می شود دیدن جایی که ساعت ده مردم دارند ناهار میپزند برایم عجیب است.

شراب  دوست ندارم و بابای دوستم  هر روز یک بطری جدید باز میکند: این را دوست داری امتحان کن…و من باز هم دوست ندارم اما رویم نمی شود بگویم که شراب صد ساله فرانسوی هم به مذاقم خوش نمی اید.

بابای جوانا من را یاد دن کرلئونه می اندازد.ایتالیایی الاصل است و فوق العاده مرد سالار .مینشیند بالای میز و دستور میدهد.خانه اینقدر اتاق و حمام ترکی و حمام ایتالیایی و استخر سرباز و سر بسته دارد که تویش گم میشوم و همه دستگاه های تهویه ای که با هم روشنند باعث میشوند یکسره به پول برق فکر کنم.

برای یک وعده غذا با جوانا میرویم خرید و 255 یورو خرید میکند.فقط برای شام و من صادقانه برایش توضیح میدهم که با این پول سه هفته زندگی میکنم.این نوع زندگی را هیچوقت ندیده ام.هیچوقت تو خانه ام سالن ورزش نداشته ام.هیچوقت سوار لکسوس و مرسدس بنز نشده ام .اما عجیب است.عجیب است  که این نوع زندگی جذبم نمی کند.عجیب است که تحت تاثیر قرار نمی گیرم.که حسرت نداشتن این چیزها را نمیخورم.که ذهنم کاملا در فضای دیگری شکل گرفته است و ارزشهای اینچنینی ، لذت های اینچنینی را نمیشناسد.نمی دانم بد است یاخوب…من ادم راحت طلبی هستم…دوست دارم خوب بخورم.شیک بپوشم …اما یک چیزهایی هست که هیچ جاذبه ای برایم ندارد….

یکعالمه چیز دیگر برای نوشتن دارم اما فعالا یک هفته است که درس نخوانده ام.میروم سر درس بعد دوباره مینویسم.

اهان راستی الان میگویید اگر برایت مهم نیست چرا نوشتی؟ خوب همین دیگه…اینقدر از خودم خوشم  اومد که حتی یک لحظه هم تحت تاثیر قرار نگرفتم و دلم نخواست  که گفتم اینجا بگم.الان تحت تاثیر بزرگ منشی خودم هستم به شدت!!!

247_MAP_MAPA_Crucero_Pre-Inaugural_2009 

دارم سفر سالانه ام را شروع می کنم.

دوشنبه صبح از مالاگا میرویم به سمت کاستیون.با ماشین جوانا دوستم و به همراه دو تا سگ  که با هم نمی سازند و یک گربه که دیابت دارد.

شب کاستیون میمانیم و سه شنبه به سمت فرانسه حرکت میکنیم.قرار است یکهفته جنوب فرانسه را بگردم.

1505 کیلومتر رانندگی و بعد یکهفته با چهار تا سگ مامان و بابای جوانا و دو تا سگ خودش توی یک خانه.

وای! امیدوارم مامان جوانا مثل خودش طرفدار غذای اکولوژیک نباشد. بد بخت میشوم یکهفته علف خام به خوردم بدهند!

سعی میکنم وبلاگم را اپ کنم.اما اگر نشد میتوانید حدس بزنید که ادم وقتی خانه مردم است و باید برنامه هایش را با انها تنظیم کند چی میشود!

اهان راستی من یک کلمه هم فرانسه نمی فهمم.خدا رحم کند.

بخار چای..باران پشت پنجره

شیرینی شکلاتی …دلم میخواهد سرم را تکیه بدهم به شانه ات یکروز بارانی ، توی خانه گرم …با چای تازه دم وشیرینی شکلاتی که از روی میز بهم چشمک بزند.دلم میخواهد باران پشت شیشه را از پشت بخار چایم نگاه کنم .

دلم میخواهد برایم نرودا بخوانی …باران پشت پنجره ببارد  و هیچ چیز هیچ چیز جز ان لحظه ، باران من، تو و نرودا وجود نداشته باشد.

با تو قرار گذاشته ام ،قلبم ته ته روشنترین خیابان ها می زند. همانجا که ایستاده ای…همانجا که  به من می گویی دوستت ندارم.ته ته همان خیابان که یک دفعه وقتی می گویی دوستت ندارم تاریک تاریک می شود…قلبم به تو التماس می کند …چشم هایم هم لابد…دختر کوچک قصه می شوم که هیچ کس دوستش نداشت اما نه! دختر کوچک قصه در انتظار شاهزاده بود وشاهزاده بالاخره یک روزی  از یک جایی پیدایش می شد  تا او را با خود ببرد.برای من اما تو پایان انتظاری و پایان قصه شاهزاده،شاید برای همین  نمی گویی  که دوستم داری .شاید میخواهی قصه ام تمام نشود.دلیلت هرچه باشد قلب من را قانع نمی کند ،قلبم از غم پر می شود.هر دو می دانیم این یک بازیست هر دو میدانیم که دوستم داری..هر دو میدانیم که این فقط یک شوخیست..شوخی یکی از ملیون ها مردی که از عمق تاریخی که عشق را با ضعف اشتباه میگیرد می اید.تاریخی که نمیگذارد حرف بزنی..تاریخی که اینقدر روی دوشهایت سنگینی میکند که روحت مثل پیرمردها تا میخورد..همه شاهزاده های قصه وقتی پیر میشوند دوستت دارم یادشان میرود لابد….چشم های تو می خندد…منهم.اما درون قلبم دختر کوچکی که کتاب داستانش را  ورق می زند …اشک ها یش  را با دست های خاکی از روی گونه پاک می کند…کتاب داستان را دور می اندازد و در تاریکی خیابانی که تو چراغ هایش را خاموش کرده ای گم می شود.

روزنامه اعتماد ملی از من یک مطلب درباره نروا خواسته بود که امروز چاپ شده…تمام صفحه مال نروداست و هر سه نفر ما مقاله نویسها تقریبا یک چیز نوشته ایم…جالب است.من اون و نفر دیگر رو نمیشناسم اما انگار حال و هواهای مشابه محصول قلم ها رو شبیه هم میکنه! 

 فرزند جهان

چه اهميتي دارد که پابلو نرودا در سال 1904 در شيلي متولد شده است… چه اهميتي دارد اصلا که کجا… که فرزند کيست که جايزه نوبل 1971 را دريافت کرده… نرودا شاعر همه ماست و بيش از آن جهاني است که بتوان به نقطه‌اي خاص و تاريخي خاص وابسته دانستش… نرودا فرزند جهان است.
نرودا را به عاشقانه‌هايش مي‌شناسيم؛ عاشقانه‌هايي که همانقدر عاشقانه‌اند که اجتماعي. عاشقانه‌هايي که در آنها يکدم دغدغه‌هاي انساني به فراموشي سپرده نمي‌شوند. شاعر، فراموش نمي‌کند که بخشي از جامعه است… که بودنش بدون اجتماعي که احاطه‌اش کرده معنايي ندارد و با اين وجود وظيفه اجتماعي او را از عشق باز نمي‌دارد. نروداي مبارز در عين حال عاشقي يگانه و حسرت‌برانگيز است. عاشقي که ميان بوي آشپزخانه و جوراب‌هاي شسته‌شده هم مي‌تواند دوست داشته باشد. عاشقي بي‌قيد و شرط که معشوق را همينجا، روي زمين، با تمام نقص‌هايش دوست دارد. نرودا عاشقي زنده است.
نرودا را به چکامه‌هايش مي‌شناسيم. چکامه‌هايي سرشار از زندگي… چکامه‌هايي که بخشي ديگر از شخصيت نرودا را به ما نشان مي‌دهد. از وراي چکامه‌هايي براي اشياي کوچک، براي بادمجان و فلفل و گوجه… ما نرودايي را مي‌بينيم که با تمام وجود عاشق زندگي‌ است. زندگي سختش، توام با فراز و فرودهاي سياسي نه بر آن شاعر خارق‌العاده درونش تاثير گذاشته‌اند، نه بر آن آدم عاشق لذت‌هاي زندگي… شعرش را سرخورده نکرده‌اند، شوقش را به زندگي خوب و غذاي خوش‌طعم و خواب بعدازظهر هم.
در جشن انقلاب شيلي نروداي انقلابي پراميد را مي‌بينيم؛ مردي که به نفع هم‌قطار و دوستش، آلنده، از کانديداتوري انتخابات صرفنظر مي‌کند و کنار آلنده مي‌ماند تا با هم روياي شيلي آزاد را متحقق کنند… در اين اثر فوق‌العاده، شادي و سرزندگي مسري نرودا، طنز بي‌بديل و خشم از دشمن ملتش ما را به وجد مي‌آورد، اميدوار مي‌کند، مي‌خنداند و به خشم مي‌آورد. نرودا مبارزي زنده است.
نرودا شاعر بي‌نظيري است. با شعرهايش کنار مردمش مي‌ماند. زندگي را عاشقانه دوست دارد و اميدي که از شعرهايش مي‌تراود عاشقان شعر را در روزهاي سخت ياري مي‌کند. غم شيلي اما چنان عميق است که شاعر عاشق انگار ديگر تاب نمي‌آورد.
در 11 سپتامبر 1973 پينوشه خيابان‌هاي شيلي را با اسلحه‌هاي آمريکايي‌اش در هم مي‌پيچد. ديکتاتوري نظامي شروع شده است. آلنده در لامونه‌دا جان باخته و ويکتور خارا در خياباني بي‌نام و نشان با بدني تکه‌پاره افتاده است. ديگر اميدي نمانده تا شاعر انقلابي را زنده نگاه دارد. انگار زندگي‌اش به تمامي به آزادي مردمش، به خوشبختي مردمش بستگي دارد. اينقدر که ديگر نمي‌تواند رنج مردمش را شاهد باشد. سه روز بعد از کودتاي نظامي پينوشه، پابلو نرودا در يادداشتي که بعدا وصيتنامه‌اش مي‌شود، مي‌نويسد: «هرگز به ملت من اينگونه خيانت نشده است.»
آن بدن (سالوادور آلنده) در گوشه‌اي گمنام در خفا به خاک سپرده شد. جسدي که فقط زني تنها که غم جهان را با خود مي‌کشيد تشييعش کرد. آن بدن، تکه‌تکه شده با اسلحه‌هاي سربازان شيلي، که باز هم «به کشورشان خيانت کردند.»
نرودا در روز بيست و سوم سپتامبر1973 درخانه‌اش در ايسلا نگرا (جزيره سياه که در واقع نه جزيره است و نه سياه بلکه گوشه‌اي است از ساحلي طلايي رنگ در 40 کيلومتري جنوب والپارايزو) مي‌ميرد. از سرطان مي‌ميرد.
انگار انرژي‌اي که به جنبش تزريق کرده ديگر چيزي براي مبارزه با بيماري برايش نگذاشته‌اند.
شايد هجرتي اين‌بار نه چندان تلخ که زيستن در ديکتاتوري براي آزاده‌اي چون نرودا از مرگ بدتر است. اما حتي مرگ نرودا هم اهميتي ندارد. پابلو نرودا شاعري جاودان است و تا روزي که کسي شعر‌هايش را مي‌خواند، پابلو نرودا زنده است.

اعتماد ملی مورخ امروز!!!

مقاله های بقیه رو هم در این صفحه میتوانید ببینیند.http://roozna.com/2009/7/14/EtemaadMelli/968/Page/10/Index.htm

عکس وسط صفحه روزنامه هم پیشنهاد منه.قشنگه نه؟

 

از ان غروب هاییست که دلم برایت پر میکشد.از ان غروب هایی که دلم میخواهد وسط  خیابان بهت اویزان بشوم و بهم تذکر بدهی: عزیزم اینجا اروپا نیست.

از ان غروب هاییست که بهت تلفون میکنم و خانه نیستی…

از ان غروب هاییست که با همه وزنش اوار شده روی دلم.

هی…راستی قاصدکی که انجا دم پنجره ات نشسته را من برایت فرستادم.گفتم بگویم که بدانی…که قاصدکه راه خیلی طولانی ای را طی کرده..که لابد بهش شلیک کرده اند چون میدانستند دارد بار بوسه میبرد. گفتم بدانی که خسته است.که تمام بار دلتنگی من را با خودش اینهمه کیلومتر کشیده تا دم خانه شما.بار غروب امروز را که بوی روغن مانده میدهد.بار تمام مرگ بر دیکتاتورهایی را که توی دلم فریاد زده ام.

بار تنهایی من را که تقسیمش نمیشود کرد.گفتم بدانی که قاصدکی که برایت فرستاده ام زخمهایش را باید مرهم بگذاری.باید گلوله را از تنش بکشی بیرون با ان دستهایی که همیشه من را شفا میدهند…وگرنه میمیرد طفلک قاصدک .شب ها هم ببرش دم پنجره.بگذار قاصدکم برای ازادی فریاد بکشد.بگذار فریاد من را که با خودش اورده رها کند … اما تو را به دوستیمان ،وقتی میبریش دم پنجره ،مراقب قاصدکم باش عشق من  ..میدانی که ،توی سرزمینمان دیگر حتی به قاصدک ها هم شلیک میکنند.

اخ که یکجاییشان دارد بدجوری میسوزد بعضی ها …

حدود 150 متر امضا تو اروپا جمع شده..همینجور سر دستی…فکر کنم با یک حساب دقیق دو برابر این بشود .

کانادا هم همینطور سر دستی 200 متر جمع کرده امریکا هم اندازه اروپا .

توجه کنید که برج ایفل 300 متر ارتفاع داره  !

در تقاطعی که من می ایستم  شمردم دیدم هر ده دقیقه 520 نفر ادم رد میشوند …یعنی توی هر شیفت سه ساعته حدود نه هزار نفر از اونجا میگذرند ! واقعا شوخی نمی کنم در این حد شلوغه.و من فقط 20 تا امضا جمع کردم.ماشالله دغدغه های اجتماعی ادمها!!!

اما بعضی جاهای بعضی ها ای میسوزد..بخصوص وقتی  که روز بیستو ششم تومار به نمایش گذاشته بشود…ای حال میدهد.وسط این روزهای سخت یک کمی میشود خندید…نفس گرفت و دوباره شروع کرد.

a