خیلی سخت است که مردی که دوستش داری میرود تظاهرات و تو کنارش نیستی.مثل سالهای دانشجویی که کنارش نبوده ای و حالا از خاطرات ان همه شور و فعالیت که حرف میزند…از دوره دانشجویی روشنفکرانه خودت لجت میگیرد…
خیلی سخت است که خواهر کوچکت اولین روز که میرود سر کار همراهش نباشی…مثل اولین روز مدررسه که باهاش تا مدرسه رفته ای…
خیلی سخت است که دختر خاله ای که مثل دخترت میماند کنکور داشته باشد و تو ندانی حتی کنکور برگزار شده یا نه….
خیلی سخت است که فقط از دور به همه چیز نگاه کنی و کاری از دستت بر نیاید.سخت است که شیشه تلویزیون یا کامیوتر تو را از مردمی که اینقدر دوستشان داری…از خیابان هایی که اینقدر دوستشان داری جدا میکند.ادم هایی که اینقدر به تو نزدیکند که میتوانی ز زیر دست پلیس لعنتی بکشیشان بیرون.دستت را هم دراز میکنی.اما این شیشه لعنتی نمیگذارد بکشیشان بیرون.نمیگذارد هیچ کاری بکنی.نمی گذارد.
راستش را بخواهید عصبیم.راستش را بخواهید دلم تنگ شده است.راستش را بخاهید دلم لک زده برای یک جمع دوستانه….خانوادگی..برای بودن با تو حتی به کوتاهی خوردن یک بستنی.دستهایم را دراز میکنم..دلم میخواهد کاری بکنم که اینقدر خون همه جا را نگیرد.که توی کابوسهایم از دست پلیس فرار نکنم..دلم میخواهد چشمهایت را از گاز فلفل بشویم…دلم میخواهد خون را از صورت مردمم پاک کنم
دلم میخواهد کبودی هایت را با بوسه تسکین بدهم…اما دستهای من همه اش به این شیشه لعنتی تلویزیون میخورد و سخت است… باور کن…خیلی سخت است.
اخرین پست امیر تاملات نابهنگام را بوانید..حکایت همه ماست که اینور شیشه ایم.(ببخشید لینک نمیتونم بدم.اشکال داره این بخش وبلاگم)


2 comments
Comments feed for this article
جولای 1, 2009 در 10:40
آذین
dooset daram kheiliiiii…….motmaen bash to alan kheili bishtar injai ta kasai ke faghat jesmeshoon injast!alaki nemigam ke vaghean hoozooret inja hes mishe!:*
motmaen bash hameye oon shisheharo shekasti!
جولای 11, 2009 در 10:40
mehrnoosh
واااا!چه لوس شدم من!آخه همه چی که این همه بغض نداره…این بغض من چرا خوب نمیشه….