پاتریشیا همخانه ای من یک سگ دارد. وقتی اوردیمش خانه 40 روزه بود و حالا 6 ماهش است.هرهفته شنبه عصر پاتریشیا سگ را میگذارد پیش من و میرود کوردوبا خانه دوست دخترش که سگ دوست ندارد.سگ از شنبه عصر دپرس پایین پای من دراز میکشد تا یکشنبه شب که مادرش بیاید. همیشه نازش را میکشم و هواش را دارم.امروز به چشمهایش که نگاه کردم احساس کردم چشمهای خودم هم همین حالت ملتمس سگ گونه را پیدا کرده این روزها…چشمهایی که معلوم نیست چه مرگشان است که اشکشان بند نمی اید. تنها مصاحب من روزهای پایان ناپذیر ایان هفته این سگ توله است که نظر سیاسی نداردو فقط دلش میخواهد مادرش برگردد. باهاش احساس همذات پنداری میکنم…دلم میخواهد مردمم را نکشند …فقط همین و این خواسته ای کاملا غیر سیاسیست.لابد برای همین چشم هایمان شبیه هم میشود این اخر هفته های بی انتهایی که با هم تنها هستیم.

بد بختی خودم کم است باید از یک توله سگ دپرس هم نگهداری کنم!!! فکر کنم دارد میزند به سرم نه؟P1010004 - Copy