
چی میشود نوشت؟ کامپیوترم پر از نوشته است..اما نگاهشان که میکنم میبینم هیچ کدام به درد اپ کردن نمیخورند.نوشته های خوبی هستند، یا حد اقل من با اعتماد به نفس همیشگی به قلمم خوب میبینمشان.اما که چه؟ نوشته های بامزه این روزها معنایی ندارند.جامعه شناسی ایرانی هم…زن نوشت هایم هم.این روزها که همه کنار همند چه اهمیتی دارد نقطه نظر ایدئولوژیک من؟تصویر دختری را که توی خیابان نزدیک خانه مان کشته اند از جلوی چشم هایم کنار نمیرود.نمیتوانم برابر مرگ هایی چنین سکوت کنم..نمیتوانم ازکنارشان بگذرم و بروم. میترسم…من نوشته بودم ملت متحد شکست نخواهند خورد..نوشته بودم با من بیا و ببین اواز و پرچمت طلوعی سرخ را شکوفا خواهند کرد..نکند دخترک شب قبل از رفتن به تظاهرات وبلاگ من را خوانده بوده؟چطور میتوانم زندگی کنم بعد از این وقتی تصویر ان چشمهای سیاه لعنتیش دست از سرم بر نمیدارند.اما گفتنش از اینجا ساده است.میخواهید چکار کنید فردا را؟پس فردا را؟ تا کی این قضیه ادامه دارد؟و تصویر دخترکی که از دهانش خون بیرون میریزد باز جای همه تصویر ها را میگیرد.چطور ممکن است؟چطور ممکن است همینطور توی یک کشوری ادم ها را به گلوله ببندند و بعد هم انگار نه انگار…چطور بعد از ین اتفاق ان خیابان دوباره خیابان همیشگی خواهد بود؟ دیگر چطور میتوانیم توی چشم هم نگاه کنیم با هم حرف بزنیم با هم کافه برویم.چطور میتوانم به شعر های تو گوش بدهم…به تو بگویم دوستت دارم…اگر الان از کسی بخواهم مبارزه را رها کنید..و چطور من میتوانم به شماها بگویم که بروید تظاهرات وقتی خودم اینجا توی اروپا نشسته ام…نمیدانم…چشمهای دخترک دست از سرم بر نمیدارند …میخواهم بگویم مراقب خودتان باشید..میخواهم خیلی چیزها را بگویم ،میخواهم به تو بگویم به خاطر من مراقب خودت باش…اما همه کلماتم در خون دخترک غرق میشود…و چشمهایش ،شرمنده ام میکند.

7 comments
Comments feed for this article
ژوئن 22, 2009 روی 10:40
sahar
اون وقت جالب اینجاست که تو تلویزیون و روزنامه ها نوشتن که رییس پلیس تهران هرگونه تیراندازی از طرف ماموران انتظامی رو تکذیب کرده و گفته نیروی انتظامی حق استفاده از سلاح گرم رو نداره. پس این 13 نفر کشته، با چی مردن؟ 1 ساعتی که من شنبه تو یکی از بیمارستانا بودم حداقل 10 تا مجروح آوردن که یکیشون همون شب فوت کرد.
ژوئن 22, 2009 روی 10:40
اشرف
ندا رو تو خسروي كشتن. يه كوچه بالاتر از فكوري. لباس شخصي بود و انقدر زدنش كه با مردن فاصله اي نداشت. حتي به پليس نمي دادنش و مي گفتن بايد بكشيمش. دلم مي خواست بگم سر دست بگيريمش و ببريمش پايين. اما همه داد مي زدن. همه گريه مي كردن. هيچ كس هيچي نمي فهميد. ولي اون با سكوت اعتراض كرد و با سكوت هم دفن شد. شنيدم كه هيچ مسجدي اجازه اجراي مراسم بهشون نداده.
ژوئن 22, 2009 روی 10:40
سینا
سلام / سینا هستم
لطفا شماره خودتو برای من بفرست تا باهات تماس بگیرم. ظاهرا email ات عوض شده.
موفق باشی
ژوئن 23, 2009 روی 10:40
جهانگرد
سلام
ما هم به دنبال خواهرمان در تهران می گردیم کجاستاو؟کیست که ما را پاسخی گوید ؟
ژوئن 23, 2009 روی 10:40
بابک
باد را باید کشت
باد ویرانگر پاییزی را
می گویم
از چه رو می شکنی ساقه زنبق را
باد؟
زنبق ترد بیابانی
عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید
شاعر:عاطفه گرگین (همسر گلسرخی)
جولای 11, 2009 روی 10:40
mehrnoosh
منم نمی تونم چشمهای ندا رو فراموش کنم.فکر اینکه همه به زودی همه چیزو فراموش میکنند داره دیوونم می کنه.مردم از ترسشون حتی دیگه الله اکبر هم نمی گن.این بغ
جولای 11, 2009 روی 10:40
mehrnoosh
منم نمی تونم چشمهای ندا رو فراموش کنم.فکر اینکه همه به زودی همه چیزو فراموش میکنند داره دیوونم می کنه.مردم از ترسشون حتی دیگه الله اکبر هم نمی گن.
این بغض چرا دست از سرم بر نمی داره!!!!!!!!