n1319955912_7799

چی میشود نوشت؟ کامپیوترم پر از نوشته است..اما نگاهشان که میکنم  میبینم هیچ کدام به درد اپ کردن نمیخورند.نوشته های خوبی هستند، یا حد اقل من با اعتماد به نفس همیشگی به قلمم خوب میبینمشان.اما که چه؟ نوشته های بامزه این روزها معنایی ندارند.جامعه شناسی ایرانی هم…زن نوشت هایم هم.این روزها که همه کنار همند چه اهمیتی دارد نقطه نظر ایدئولوژیک من؟تصویر دختری را که توی خیابان نزدیک خانه مان کشته اند از جلوی چشم هایم کنار نمیرود.نمیتوانم برابر مرگ هایی چنین سکوت کنم..نمیتوانم ازکنارشان بگذرم و بروم.  میترسم…من نوشته بودم ملت متحد شکست نخواهند خورد..نوشته بودم با من بیا و ببین اواز و پرچمت طلوعی سرخ را شکوفا خواهند کرد..نکند دخترک شب قبل از رفتن به تظاهرات وبلاگ من را خوانده بوده؟چطور میتوانم زندگی کنم بعد از این  وقتی تصویر ان چشمهای سیاه لعنتیش دست از سرم بر نمیدارند.اما گفتنش از اینجا ساده است.میخواهید چکار کنید فردا را؟پس فردا را؟ تا کی این قضیه ادامه دارد؟و تصویر دخترکی که از دهانش خون بیرون میریزد باز جای همه تصویر ها را میگیرد.چطور ممکن است؟چطور ممکن است همینطور توی یک کشوری ادم ها را به گلوله ببندند و بعد هم انگار نه انگار…چطور بعد از ین اتفاق ان خیابان دوباره خیابان همیشگی خواهد بود؟ دیگر چطور میتوانیم توی چشم هم نگاه کنیم  با هم حرف بزنیم با هم کافه برویم.چطور میتوانم به شعر های تو گوش بدهم…به تو بگویم دوستت دارم…اگر الان  از کسی بخواهم مبارزه را رها کنید..و چطور من میتوانم به شماها بگویم که بروید تظاهرات وقتی خودم اینجا توی اروپا نشسته ام…نمیدانم…چشمهای  دخترک دست از سرم بر نمیدارند …میخواهم بگویم مراقب خودتان باشید..میخواهم خیلی چیزها را بگویم ،میخواهم به تو بگویم به خاطر من مراقب خودت باش…اما همه کلماتم در خون دخترک غرق میشود…و چشمهایش  ،شرمنده ام میکند.