Picture 105 - Copy

ساعت یک از راه میرسم.استخر اپارتمان خالی خالی است.مایویم را میپوشم و به دومیروم سراغ شنا کردن تا یک کمی این گرمای سی و چهار درجه را راحت تر تحمل کنم.عاشق تماس ابم.جز ان لحظه اول که از سرمایش مور مورم میشود بقیه اش را دوست دارم.به پشت میخوابم روی اب و نگاهم را میدوزم به اسمان ابی…چد تا مرغ دریایی از بالای سرم میگذرند .موجی از لذت تمام تنم را در بر میگیرد….و ناگهان همراهش چیز دیگری می اید.به همه شماها فکر میکنم…به خواهرم که توی گرمای تهران با مانتو و مقنعه رفته تظاهرات…به کبودی های تو…به تک تک دوستانم.به کسانی که روی خاک میکشیدندشان..به همه ان هایی که کتک خورده اند .به انهایی که کشته شده اند . ناگهان احساس گناهکار بودن میکنم.حسی نیمع مذهبی باید باشد این.که تو خجالت بکشی از لذت بردن از زندگی چون ادمهای دور و برت، مردمی که عاشقشان هستی دارند زجر میکشند.

چه اهمیتی دارد؟چه اهمیتی دارد که این حس مذهبیست یا نه؟ چه اهمیتی دارد اصلا که از کجا می اید…چرا می اید….

فقط یک درد لعنتیست که تمام نمیشود.درد همه انهایی که گذاشته ای پشت سرت و امده ای.انگار یکدفعه باتوم را روی شانه هایم احساس میکنم…دردی غریب که لذت اب را ازم میگیرد و یکدفعه انگار با پتک خود خواهیم را توی صورتم میکوبد.از استخر بیرون میایم…و گریه میکنم….