You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2009.

این شعر رو خواهر کوچیکه برای کودک درون من گفته ..کوک درون من یه پسر کوچولوی چاقه به اسم وولی  که……نه اینجوری خراب میشه.به روز مفصل راجع بهش حرف میزنم… فعلا این شعر رو دلم نیومد شماها نبینید.

 

وولی که ناز و چاقه

خوشگل و سردماغه

هر روز میره به استخر

چون خونه خیلی داغه

شب که میاد به خونه

خواهر توی اتاقه

براش کتاب میخونه

وولی پر اشتیاقه

تو اسمون ماه نو،

گوهر شب چراغه

 

یکهو میبینه مامان

یه گوشه کنج باغه

 اونور ترک بابا ییش

کنار یک اجاقه

 

ااا…یه صدایی میاد

شاید مال کلاغه

خیابونا شلوغه

 این روزا خیلی داغه

روی تن عموها

هنوز جای شلاقه

 

خاله چرا خوابیده؟

کوچه مگه اتاقه؟!

دیو با لباس شخصی

تو دستشم چماقه

 

گلوی وولتک انگار

پر از یه چیز داغه

جیران تکونش میده

رو تخت توی اتاقه!

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.

پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خیلی سخت است که  مردی که دوستش داری میرود تظاهرات و تو  کنارش نیستی.مثل سالهای دانشجویی که کنارش نبوده ای و حالا از خاطرات ان همه شور و فعالیت که حرف میزند…از دوره دانشجویی روشنفکرانه خودت لجت میگیرد…

خیلی سخت است که خواهر کوچکت اولین روز که میرود سر کار همراهش نباشی…مثل اولین روز مدررسه که باهاش تا مدرسه رفته ای…

 خیلی سخت است که دختر خاله ای که مثل دخترت میماند کنکور داشته باشد و تو ندانی حتی کنکور برگزار شده یا نه….

خیلی سخت است که فقط از دور به همه چیز نگاه کنی و کاری از دستت بر نیاید.سخت است که شیشه تلویزیون یا کامیوتر تو را از مردمی که اینقدر دوستشان داری…از خیابان هایی که اینقدر دوستشان داری جدا میکند.ادم هایی که اینقدر به تو نزدیکند که میتوانی ز زیر دست پلیس لعنتی بکشیشان بیرون.دستت را هم دراز میکنی.اما این شیشه لعنتی نمیگذارد بکشیشان بیرون.نمیگذارد هیچ کاری بکنی.نمی گذارد.

راستش را بخواهید عصبیم.راستش را بخواهید دلم تنگ شده است.راستش را بخاهید دلم لک زده برای یک جمع دوستانه….خانوادگی..برای بودن با تو حتی به کوتاهی   خوردن یک بستنی.دستهایم را دراز میکنم..دلم میخواهد کاری بکنم که اینقدر خون  همه جا را نگیرد.که توی کابوسهایم از دست پلیس فرار نکنم..دلم میخواهد چشمهایت را از گاز فلفل بشویم…دلم میخواهد خون را از صورت مردمم پاک کنم

دلم میخواهد کبودی هایت را با بوسه تسکین بدهم…اما دستهای من همه اش به این شیشه لعنتی تلویزیون میخورد و سخت است… باور کن…خیلی سخت است.

اخرین پست امیر تاملات نابهنگام را بوانید..حکایت همه ماست که اینور شیشه ایم.(ببخشید لینک نمیتونم بدم.اشکال داره این بخش وبلاگم)

فوت نا بهنگام مایکل جکسون ….یعنی اون بخشی که از مایکل جکسون مونده بود را بهتون تسلیت میگم.

اخبار ایران با مرگ مایکل جکسون در رده دوم قرار گرفت.

350 میلیون دلار بدهکار بوده طرف.

چند روزه عصر ها میرم کتابخونه که بتونم تزم رو بنویسم.توی خونه یکسره دارم اخبار میخونم.

گروه جی هشت هم که سرکوب در ایران را محکوم کرد.

اوباما هم بالاخره لطف کرد سرکوب ایران را به صورت خیلی  نرم محکوم کرد.

گشنمه.

اینجا هوا اینقدر گرمه که وقتی میرم بیرون و افتابه احساس میکنم ذرات پوستم  از فشار افتاب میترکند.

دوستت دارم.ا ینقدر که مجبور شدم تلفون کنم و از خواب بیدارت کنم و این رو بهت بگم.یک دقیقه هم نمی شد صبر کنم….

پوف …یه یارو از مجله ونگواردیا ( همون اوانگارد) زنگ زده که بهش راجع به هنر وادبیات و سینمای ایران اطلاعات بدهم…در حد بز دریایی هم راجع به ایران اطلاعات نداره

به عمرش اسم مهرجویی و کیا رستمی و …را نشنیده…بهش گفتم برو تو ویکی پدیا نگاه کن یه ذره بخون بعد بیا سوال هات رو جواب بدم. این خارجی ها خیلی باحالند.چه پول های مفتی تو این بلاد خارج پرداخت میشه به روزنامه نگارها!!

ببینم سگ ها هم بوی بد ول میدهند یا این بوی خودشان است.این سگ نشسته زیر ای من و …پیف….

شهیدهای ما قبر ندارند .تاریخ شهادت هم ندارند.محل شهادتشان را گرچه همه میدانند  و بیشترشان وانمود میکنند هیچوقت حرفی از شهیدان ما نشنیده اند.

شهید های ما هیچ خیابانی به نامشان نیست.هیچ مدرسه ای هم.

شهید های انها همه خیابان ها را پر کرده اند .اصلا شهر را کرده اند قبرستان .

شهید های ما انقلاب کردند ،عکس شهید های انها توی میدان انقلاب است.اصلا انقلاب ما را به اسم خودشان ضیط کردند و هی شهید هایشان را کوبیدند توی سر ما…انگار نه که ما هم همانقدر شهید داده بودیم.

شهید های ما دانشگاه تهران را کردند سمبل ازادی …روی دیوار ها همه اش یاد شهیدان انها را گرامی داشته اند .

شهید های ما ممنوع است سر خاکشان رفتن. خاکشان را دارند میکنند پارک .شهید های انها اسم قبرستان قدیمی همه شهر ها  را هم به نفعشان تغییر داده اند به گلزار…

شهید های انها همه کتاب های تاریخ مدرسه را پر کرده اند .شهید های ما انگار نه انگار بوده اند توی ساختن این تاریخ…شهید های ما تاریخ ندارند.

شهید های ما موقع مرگ اشهد نگفته اند.غسل نشده اند .کفن ندارند .قبر هم. بنیاد هم ندارند.اصلا نمیشود برایشان یک مراسم ساده خانوادگی هم برگزار کرد.

اما با همه اینها دلم برای شهید های انها میسوزد.بچه های جوانی که حتی نمیدانستند برای چی دارند میجنگند.کارمند های محافظه کاری که برای از دست ندادن کارشان جانشان را از دست دادند.مبارزانی که باور کرده بودند  باید کشورشان ار از دست بعث کافر نجات بدهندودلم برای شهید های خودمان هم میسوزد.شهید های انها احتمال میدادند که توی جبهه زیر گلوله ادم ممکن است شهید بشود.اما خیلی از شهید های ما فکر نمیکردند فروختن یک روزنامه ممکن است به قیمت جانشان تمام بشود.

شده ایم مدیون شهید هایی که حتی با جنگشان موافق هم نبودیم .

شهید های انها خیلی هایشان  باعث خیر شدند که دور و بری هایشان دانشگاه بروند ..شغل دولتی پیدا کنند .خانه بگیرند..وام ، ماشین قسطی…

شهید های ما برای ما هیچ منفعتی ندارند.منفعت؟ سال ها اگرمی فهمیدند با شهید های ما نسبتی داری کارت از دست میدادی…برای همین است که  بودنشان افتخار است چون نسبت داشتن باهاشان هیچ منفعتی ندارد.

اما این روزها فهمیده ام که من از جنس انها نیستم .فهمیدم دلم برای شهید های انها هم می سوزد. می دانم که اسم خیابان …سنگ قبر مرمری و مستمری نمی تواند جای پدر یا فرزند را برایشان بگیرد.میدانم که خیلی هایشان جوان تر از این بودند که بتوانند ایدئولوژیک به قضیه نگاه کنند.که بهشان فرصت بزرگ شدن ندادند .که اینقدر شستشوی مغزیشان دادن که شدند پله ترقی یک مشت ادم دیگر. اینقدر قصه هایشان را دستمالی کردند که دیگر هیچ بچه ای نمیخواهد قبل از خواب قهرمانی هایشان را بشنود.اینقدر کردندشان توی حلق ملت که همه اسم های قدیمی خیابانها را به اسمهای جدید ترجیح میدهند.

ما حداقل از روز اول میدانیم کجا ایستاده ایم. شهید هایمان هم .میدانستند که قهرمانی در کار نخواهد بودبرای همین شاید قهرمان شدند .قصه شدند  تک تکشان.

اعدام ادم ها کار کثیفی است.اسمش هر چه میخواهد باشد…فرستادن جمعیشان روی مین،

به رگبار بستنشان توی زندان یا توی خیابان ، به دار کشیدنشان حتی توی ملا عام…به هر جرمی.

 

حالا دوباره تاریخ دارد یکجورهایی تکرار میشود.که به شهدای این روزها اجازه برگزاری مراسم در مسجد را نمیدهند…. اجازه تشییع جنازه را نمیدهند .یادمان باشد،ما اجازه لازم نداریم.ما تشییع جنازه هم لازم نداریم .شهیدهای ما خیلی سال است که این چیز ها را پشت سر گذاشته اند . ماها نیازی به سهمیه ، وام و تمجیدهای دروغینی که بوی خون میدهند نداریم. شهید های ما بدون اینکه خیابانی به نامشان باشد…بدون یادبود های زورکی قهرمانند .

rrilglzrweavnxtes53

واقعا اگر بتوانیم رایمان را پس بگیریم چند تامان دلمان میخواهد رایمان را پس بدهند.که این مهر لعنتی را از شناسنامه هایمان پاک کنند.که نگویند رای دادن چون به نظام اطمینان داشتند…که نگویند ما بهشان اعتماد کرده ایم.کاش رایمان را پس میدادند…

امیدی که سرمایه گذاری کردیم را نه…امید ما ربطی به رایهایمان ندارد.امید ما با هیچ خطبه نماز جمعه ای نمیمیرد….با هیچ دروغی..اصلا عادت کردهایم دروغ بشنویم.عادتمان داده اند .ما عادت داریم به اینده بهتر امیدوار باشیم.به این هم عادت کرده ایم…هر چند این را خودمان یاد گرفته ایم و کسی بهمان یاد نداده.

به همه مهرهای توی شناسنامه ها فکر میکنم، به ارمان ها نه…به امیدها نه که با انتسابات این چیزها نمیمیرند.اما شناسنامه هایمان.شناسنامه هایمان را داغ زدند لعنتی ها.

کاش میشد یک پتیشن امضا کنیم و درخواست کنیم رای ما را پس بدهند.ببینیم واقعا چند تا رای میماند.ببینیم واقعا چند نفر به این ها و نظامشان باور دارند.کاش میشد بخواهیم که رایمان را نشمرند اصلا…باطل اعلامش کنند. نه به خاطر اماری که اعلام کردند.همیشه از این امارها اعلام میکنند.عادت کرده ایم به خندیدن بهشان وقتی جمع عددهاشان از جمعیت بیشتر شده است…نه..نه به خاطر اماری که اعلام میکنند…به خاطر شناسنامه هایمان …شناسنامه هایی که با این مهر، از این به بعد سنگینتر از همیشه  خواهد بودتا یادمان بماند جسد هایی که این ها روی دستمان گذاشتند را…نمیدانم..ایا میشد این شناسنامه ها را بار دیگر بردوش کشید؟

عکس را از وبلاگ یکی ار بچه های امیر کبیر دزدیدم که اشتباهی صفحه اش را بستم و نمیدانم کی بوده.تغییرات هنرمندانه مال خودم است!!!

n1319955912_7799

چی میشود نوشت؟ کامپیوترم پر از نوشته است..اما نگاهشان که میکنم  میبینم هیچ کدام به درد اپ کردن نمیخورند.نوشته های خوبی هستند، یا حد اقل من با اعتماد به نفس همیشگی به قلمم خوب میبینمشان.اما که چه؟ نوشته های بامزه این روزها معنایی ندارند.جامعه شناسی ایرانی هم…زن نوشت هایم هم.این روزها که همه کنار همند چه اهمیتی دارد نقطه نظر ایدئولوژیک من؟تصویر دختری را که توی خیابان نزدیک خانه مان کشته اند از جلوی چشم هایم کنار نمیرود.نمیتوانم برابر مرگ هایی چنین سکوت کنم..نمیتوانم ازکنارشان بگذرم و بروم.  میترسم…من نوشته بودم ملت متحد شکست نخواهند خورد..نوشته بودم با من بیا و ببین اواز و پرچمت طلوعی سرخ را شکوفا خواهند کرد..نکند دخترک شب قبل از رفتن به تظاهرات وبلاگ من را خوانده بوده؟چطور میتوانم زندگی کنم بعد از این  وقتی تصویر ان چشمهای سیاه لعنتیش دست از سرم بر نمیدارند.اما گفتنش از اینجا ساده است.میخواهید چکار کنید فردا را؟پس فردا را؟ تا کی این قضیه ادامه دارد؟و تصویر دخترکی که از دهانش خون بیرون میریزد باز جای همه تصویر ها را میگیرد.چطور ممکن است؟چطور ممکن است همینطور توی یک کشوری ادم ها را به گلوله ببندند و بعد هم انگار نه انگار…چطور بعد از ین اتفاق ان خیابان دوباره خیابان همیشگی خواهد بود؟ دیگر چطور میتوانیم توی چشم هم نگاه کنیم  با هم حرف بزنیم با هم کافه برویم.چطور میتوانم به شعر های تو گوش بدهم…به تو بگویم دوستت دارم…اگر الان  از کسی بخواهم مبارزه را رها کنید..و چطور من میتوانم به شماها بگویم که بروید تظاهرات وقتی خودم اینجا توی اروپا نشسته ام…نمیدانم…چشمهای  دخترک دست از سرم بر نمیدارند …میخواهم بگویم مراقب خودتان باشید..میخواهم خیلی چیزها را بگویم ،میخواهم به تو بگویم به خاطر من مراقب خودت باش…اما همه کلماتم در خون دخترک غرق میشود…و چشمهایش  ،شرمنده ام میکند.

 

پاتریشیا همخانه ای من یک سگ دارد. وقتی اوردیمش خانه 40 روزه بود و حالا 6 ماهش است.هرهفته شنبه عصر پاتریشیا سگ را میگذارد پیش من و میرود کوردوبا خانه دوست دخترش که سگ دوست ندارد.سگ از شنبه عصر دپرس پایین پای من دراز میکشد تا یکشنبه شب که مادرش بیاید. همیشه نازش را میکشم و هواش را دارم.امروز به چشمهایش که نگاه کردم احساس کردم چشمهای خودم هم همین حالت ملتمس سگ گونه را پیدا کرده این روزها…چشمهایی که معلوم نیست چه مرگشان است که اشکشان بند نمی اید. تنها مصاحب من روزهای پایان ناپذیر ایان هفته این سگ توله است که نظر سیاسی نداردو فقط دلش میخواهد مادرش برگردد. باهاش احساس همذات پنداری میکنم…دلم میخواهد مردمم را نکشند …فقط همین و این خواسته ای کاملا غیر سیاسیست.لابد برای همین چشم هایمان شبیه هم میشود این اخر هفته های بی انتهایی که با هم تنها هستیم.

بد بختی خودم کم است باید از یک توله سگ دپرس هم نگهداری کنم!!! فکر کنم دارد میزند به سرم نه؟P1010004 - Copy

امروز وقتی به تو گفتم دوستت دارم  به نظرم بی معنی رسید.نه اینکه دوستت نداشته باشم.نه اینکه شک کرده باشم به احساسم نه اینکه ارزش عشق برایم کم شده باشد….نه.فقط اینکه حس میکنم توی این لحظه هایی که میگذرانی بدون حضور من ،چیزی مارا انگار ازهم جدا میکند انگار دیگر دوستت دارم هایم را نمیشنوی..انگار صدای من از میان اینهمه فریاد ازادی خواهی دیگ به تو نمیرسد….واقعیتی که تو داری لحظه لحظه اش را زندگی میکنی و من نه بین ما قرار میگیرد…دلم میخواهد بازی باشم…فکر کنم همه ماهایی که خارجیم دلمان می خواهد بازیمان بدهند…که حس کنیم ما هم بخشی از این مبارزه هستیمشاید برای همین است که اینهمه ای میل میزنیم…فیس بوک اپ میکنیم… اما نه….حقیقت اینست که من و تو که همیشه روی دو ضلع موازی ریل زندگیمان راه رفته ایم حالا داریم روی دو ضلع زاویه منفرجه راه میرویم.داریم دوتا واقعیت را زندگی میکنیم که این بار خیلی با هم فرق دارد.به اندازه فاصله مرگ و زندگی با هم فرق دارد.و ای میل ها، مصاحبه ها و پیام های فیس بوکی من نمیتواند ان را پر کند.

اینجا نشسته ام و فکر میکنم که همه گلوله هابه سمت تو می ایند و من هیچ کاری نمیتوانم بکنم…که نمی توانم تو را از شر دنیایی که می ازاردت خلاص کنم.نمیتوانم بغلت کنم و بهت بگویم همه چیز درست میشود و که اینده از ان ما خواهد بود.نمیتوانم چون این بار فاصله ما فاصله کیلومتر هایی نیست که مارا از هم جدا میکند .فاصله دو تا فضای ذهنیست….فاصله دو تا واقعیت عینی است.دوستت دارم توی این جور لحظه ها جمله ای بی معنی به نظر میرسد.از ان جمله هایی که انگار برای دوباره بستن پلی گفته میشوند که اتفاقات این روزها دارد بین ما از هم میگسلد….با تمام وجود میخواهم انجا باشم..کنار تو…کنار مردمم …اما اینجا مینشینم و خبر رسانی میکنم…به این امید انگار که بخشی از ان هیجان من را گرم کند…که احساس کنم زندگیم مثل همیشه به موازات زندگی تو پیش میرود و که دستم را که دراز کنم میتوانم لمست کنم…اما دستهای سرد من خالیند و دوستت دارم ها در انعکاس فریاد های مردم گم میشوند….من…ترسیده ام.

Picture 105 - Copy

ساعت یک از راه میرسم.استخر اپارتمان خالی خالی است.مایویم را میپوشم و به دومیروم سراغ شنا کردن تا یک کمی این گرمای سی و چهار درجه را راحت تر تحمل کنم.عاشق تماس ابم.جز ان لحظه اول که از سرمایش مور مورم میشود بقیه اش را دوست دارم.به پشت میخوابم روی اب و نگاهم را میدوزم به اسمان ابی…چد تا مرغ دریایی از بالای سرم میگذرند .موجی از لذت تمام تنم را در بر میگیرد….و ناگهان همراهش چیز دیگری می اید.به همه شماها فکر میکنم…به خواهرم که توی گرمای تهران با مانتو و مقنعه رفته تظاهرات…به کبودی های تو…به تک تک دوستانم.به کسانی که روی خاک میکشیدندشان..به همه ان هایی که کتک خورده اند .به انهایی که کشته شده اند . ناگهان احساس گناهکار بودن میکنم.حسی نیمع مذهبی باید باشد این.که تو خجالت بکشی از لذت بردن از زندگی چون ادمهای دور و برت، مردمی که عاشقشان هستی دارند زجر میکشند.

چه اهمیتی دارد؟چه اهمیتی دارد که این حس مذهبیست یا نه؟ چه اهمیتی دارد اصلا که از کجا می اید…چرا می اید….

فقط یک درد لعنتیست که تمام نمیشود.درد همه انهایی که گذاشته ای پشت سرت و امده ای.انگار یکدفعه باتوم را روی شانه هایم احساس میکنم…دردی غریب که لذت اب را ازم میگیرد و یکدفعه انگار با پتک خود خواهیم را توی صورتم میکوبد.از استخر بیرون میایم…و گریه میکنم….

a