دختر16 سالگیم عصبانی است.یک دختر عصبانی. توی دفتر خاطراتش نوشته است که نمی داند میخواهد چریک بشود یا مهندس.فکر کنم اصلا ان موقع ها به مترجم شدن فکر نکرده بوده….دوستش دارم اما خود 16 سالگیم را با همه خشمش.میدانم که میتوانسته ارامتر باشد اگر بهش میگفته اند که دوستش دارند و حضورش مهم است …..میدانم که اگر کمی بهش اسانتر میگرفتند اینقدر انرژیش را برای رهایی از بند های نامرئی هدر نمی داده.اینقدر گریزان نمیشده از خانه .می فهمم دختر شانزده سالگیم را…

کمد را که مرتب میکنم یک نامه از19 دختر سالگیم پیدا میکنم که به خواهرش نوشته …این دختر راهم دوست دارم. میبینم که تشکل و فعالیت سیاسی برایش چقدر مهم بوده.از خود 19 سالگیم خوشم می اید.هر چند خیلی نمی فهممش. خود 19 سالگیم از ان چیزی که فکر میکردم خیلی بهتر است.اجتماعی تر است.کلی شور و شوق دارد برای زندگی هنوز.کلی امید دارد به تغییر .از پسر ها هم کلی حرف میزند با شگفتی خاص دختر های نوبالغ.عاشق نشده است هنوز.فکرش هنوز مجله است و تشکل و انتخابات شورای شهر و …

دختر 23 سالگیم خیلی خسته است.این را از چرکنویس های تک و توکش میفهمم که بعد ها پاکنویسشان کرده و شده اند قصه .خیلی خسته است. دختر 23 سالگیم بریده .دیگر کسی را دوست ندارد.فکر نمیکنم هم دیگر بتواند کسی را دوست داشته باشد.شرایط اجتماعی هم برایش مهم نیست. قبول کرده که زندگی همین است.که بالاخره یک لیسانسی بگیرد و ازدواج کند.برود از ایران.دختر بیست و سه سالگیم را هم اما دوست دارم.به خاطر بند های تعلقی که بریده است.میدانم که از این زمان به بعد دیگر بندی چیزی و کسی نمی شود.می دانم که از این زمان به بعد دختر 23 سالگیم نقشهایش را توی زندگی انتخاب میکند…دختر بیست و سه سالگیم یکی ار ان زنهای بی احساسی خواهد بود که همیشه برنده همه بازیها میشوند.دختر بیست و سه سالگیم بد جوری قوی و مستقل است.

دختر26 سالگیم تو را میشناسد.دوباره قلبش را باز کرده رو به یک مرد.دوباره دارد یاد میگیرد که میشود ادم قلبش را بگذارد توی یک بازی.بسپردش به یکی حتی.دختر 26 سالگیم از وقتی عاشق شده دوباره ادم ها را میبیند.دردشان راحس میکند .وجودشان را حس می کند.خسته شده است از دختر 23 سالگیم بودن.زمان تغییرش رسیده است .دختر 26 سالگیم را هم دوست دارم.گریه میکند که محلش نمی گذاری .وگریه میکند که اینهمه فقر و بد بختی هست…درس می خواند…می داند رابطه اش با تو به جایی نمیرسد.باید از ایران برود. دختر بیست و شش سالگیم خیلی گناه دارد. اما دیگر میداند میخواهد چکاره باشد.دارد توی روزنامه شروع می کند به کار.دارد شروع میکند به ترجمه تک و توک داستان ها .عشق رنجش میدهد.شرایط اجتماعی هم ، اما  خودش را گم نمی کند.خودش را به دست جریانی که میبردش هم رها نمیکند…دختر بیست و شش سالگیم توی جهنم دست و پا میزند ..هرچند دیگر یاد گرفته است که بهشتش را فقط ارضای جاه طلبیش معنا میکند..

دختر سی سالگیم روز عید اصلا بیدار نمی شود.احساس تنهایی میکند .راهش را پیدا کرده بوده.هویت اجتماعیش را هم …همه چیز را گذاشته به خاطر دکترا امده اسپانیا.عید را میخوابد.کلافه است .یاد گرفته است تو را با ازادی دوست داشته باشد.یاد گرفته است تو را هر روز برای همان روز دوست داشته باشد.که مبارزه را بدون امید اما با شوق پیش ببرد.دختر سی سالگیم را از همه دخترهای زندگیم بیشتر دوست دارم.قدرت و استقلالش را  دارد.دغدغه های اجتماعیش را هم .بند هایش را بریده است.می داند که عشق مهمترین چیز زندگی است بی اینکه خودش را گم کند توی معشوق.دارد کار میکند.دختر سی سالگیم میخواهد برگردد ایران.اره.. دختر سی سالگیم  از هر کدام از دخترهای زندگیم چیزی به یادگار دارد….دختر سی سالگیم پر از امید است…و من عاشق این دختر هستم .