You are currently browsing the monthly archive for مارس 2009.
چقدر شنیدن این جمله که هزینه مراسم را عمه گفته صرف امور خیریه کنند تسلی بخش است.یعنی مجبور نیستی روزها و روزها سرپا بایستی و با حال زار به مردم چایی بدهی و ارد و غر و لند ادم هایی را تحمل کنی که انگار نمی فهمند تو عزیزی را از دست داده ای و مهمترین مساله ات در حال حاضر رنگ چایی که به انها تعارف میکنی نیست.مدل رولتی یا کلوچه ای حلوا هم…
چقدر خوب است که وقتی مردی که دوستش داری بهت تلفون میکند…نمی اید ختم .قرار است چیزی رسمی نشود.اما می اید تا سر کوچه خانه عمه… پنج دقیقه حتی .. و که بغلت میکند…بهت میگوید کنارت است..که هر اتفاقی که بیافتد میتوانی رویش حساب کنی که شانه هایش را میدهد دست گریه هایت و وقتی میرود میفهمی چقدر خوب است مردی توی زندگیت باشد که بداند بدون اینکه بخواهی باید تکیه گاهت بشود… که فقط مسائل او وخانواده او نیستند که از دست دادنشان غم میاورد به این رابطه …که این رابطه دو نفر دارد.میبینی که خیلی جلویی.که مجبور نیستی بحث کنی سر چیزهایی چنین ساده و میبینی که دختر عمه ها و دختر عمو ها شاید برای اولین بار است که شک میکنند به رابطه هایشان …به اینکه تا به حال شانه گریه مرد هایشان بوده اند و حالا از خودشان میپرسند کجا هستند مردهایی که همیشه شانه هایشان را با اشک سنگین میکنند؟
چقدر خوب است که دوستهایت میگویند دوستان دیگرت که همسران انها هستند با قرار کفالت به زودی ازاد میشوند.
که همه چیز روی غلتک افتاده است…که دیگر جای نگرانی نیست.
زندگی همین است… بعضی وقت ها خیلی بد است…اما میگذرد. اصلا انگار خاصیتش همین است. وسط بد بختی هم نورهای امید سوسو میزنند . نگران من نباشید .غمگینم. خیلی . اما یادم میماند که چقدر چقدر عاشق زندگی هستم.
اگرکسی را خیلی دوست داشته اید.اگر بار اولی که خانه گرفته اید برایتان یخچال و فرش و مبل و ظرف و تلویزیون و ماهواره و جاروبرقی خریده و هر جای خانه را که نگاه میکنید همه اش وسایل یاد او بیندازندتان..اگر جزو معدود ادم هایی باشد که از ان سر دنیا بهتان تلفون میکرده و برایتان گلی خوشگلی گلی دلبری گلی از همه زیباتری را میخوانده .
اگر ساعت ده شب بهش تلفون میکرده اید و می رفته اید خانه اش و تا ساعت چهار صبح میگفته اید و می خندیده اید …اگر این ادم خوشگل ترین چشمهای دنیا را داشته… اگر همیشه بهش غر میزده اید که اینهمه چیپس و پفک نخورد و سیگار نکشد…اگر پشت سر همه فامیل صفحه میگذاشته…اگر …. اگر خیلی بانمک بوده باشد . …اگر از جدی ترین و ناراحت کننده ترین موقعیت ها طنزهایی بسازد که شما را تا سالها بخنداند…
وقتی میمیرد.بخصوص وقتی وقت مردنش نبوده باشد…اگر همه اش چهل و هشت سالش باشد….شما به احمقانه ترین چیز ها فکر میکنید…مثلا تک تک اعضای فامیل را با کامنتهایی که برایشان می داده مجسم میکنید و فکر میکنید از اینکه این ادم زبان گرفته برایش چه احساسی دارد و وسط گریه باید جلوی خنده تان را بگیرید….یا فکر میکنید که دامن زارایتان با کدام یک از بلوز مشکی هایتان خوب میشود …یا اصلا بهتر است شاید که ان پیراهن حریره را بپوشید…گوشواره طلا زرد ها خوب است یا یک جفت فیروزه؟
دو تا از بهترین دوست هایت هم که اوین باشد تکمیل است عیدت….
عجب خوش میگذرد

چند روز پیش با دوستی حرف میزدم. چیز جالبی گفت که باعث شد این پست قدیمی را بازنویسی کنم و بگذارمش روی وبلاگ. میگفت ادم وقتی می داند این زنیکه های گشتی اینقدر بیچشم و رو هستند و به ادم توهین میکنند نباید بهانه دستشان بدهد.نباید طوری بگردد که بهش توهین کنند…نمی دانم..من با این شیوه موافق نیستم. قرار است با پاچه ورمالیدگی کار ها پیش برود؟ قرار است باور کنیم که انها محق هستند چون زور میگویند؟
همه چیز اول انقلاب هم همینطوری شروع شد.اول حجاب..بعد جدایی دانشگاهاه و تجیر…بعد بستن شیرهای اب توی دانشگاه ها ماه رمضان…اره همینجوری ها شروع شد.اول انقلاب اوریانو فالاچی یک مصاحبه کرد با امام که تویش نوشته بود: همسر امام با یک کت و دامن بسیار شیک از من پذیرایی کرد..
افرین به فالاچی…بالاخره به جز تطهیر صحیونیست ها و کوبیدن عرفات و جنبش فلسطین یکسری خدمات هم به مادر و خواهر ایران ارا ئه داده.
اره اولش این حرف ها بود….بعد شد یا روسری یا توسری.
ان وقت ها نمی شد مقاومت کرد…اما حالا چی؟
جالب است…دخترهای معمولی که ادعای روشنفکری ندارند خیلی از ماها بهتر مقاومت میکنند.ماها تصمیم گرفته ایم انرژیمان را وقف کار مفید تری بکنیم. به نظرمان جنگیدن برای حجاب انقدر ها جنگ با ارزشی نیست.در نتیجه با محافظه کاری تمام حجابمان را رعایت میکنیم و البته هیچ کار دیگری هم نمی کنیم. واقعا چقدر فعالان اجتماعی ما برنامه ای منسجم برای ایستادن جلوی طرح حجاب ارائه کردند ؟
هیچ وقت فکر کرده اید می توانستیم لباسهایی با این نوشته بپوشیم: انتخاب پوشش حق هر موجود انسانی است.
یا : من خطری برای امنیت اجتماعی نیستم …
می دانید همین جنگ های کوچک همین مقاومت های کوچک چقدر دنیا را تغییر میدهد؟ یادمان باشد این مقاومت کوچک نشان میدهد نمیتوانند قانونشان را هرجا عشقشان میکشد پیاده کنند.مثلا هیچوقت به جاهایی که سر کرد ن مقنعه برای ورود به ان اجباری است فکر کرده اید؟ فکرکرده اید که میشود ادم مقنعه سرش نکند …شاید مبارزه احمقانه ای باشد اما بالاخره یکجور مقاومت است.اگر مقنعه سرمان نکنیم و یک مقنعه توی کیفمان بگذاریم و هروقت بهمان تذکر دادند سرمان کنیم خیلی بهتر است…فکر کنید : مقنعه را سرمان میکنیم و بعد دوباره توی همان الونک موقع برگشت در میاوریم ومی گذاریم توی کیفمان.خیلی خوب و مهربان. اگر الان بگذاریم به زور مقنعه سرمان کنند پس فردا هم به زور چادر و بعد روبنده بهمان میزنند….
واقعا کجا قرار است بایستیم؟
قرار است دعوا کنیم؟ساکت بمانیم؟ وقتی بهمان میگویند حجابمان را درست کنیم چکار باید بکنیم؟
واقعا زمان ان نرسیده که ما یکسری راهکار های عملی ساده برای مقاومت مقابل طرح امنیت اجتماعی داشته باشیم؟مثلا مقنعه مان را بگذاریم توی کیفمان دم در جایی که باید با مقنعه برویم سرمان کنیم؟که یک مانتو اضافی داشته باشیم که همان جا وسط خیابان که بهمان تذکر میدهند روی مانتوی کوتاهمان بپوشیم؟یک بیانیه امضا کنیم که دولت در برامه بودجه اش کوپن مانتو را منظور کند؟ که بگذاریم بگیرندمان بعد تعهد بدهیم بیاییم بیرون؟ که وقتی میگیرندمان زار نزنیم..التماس نکنیم و با ان مثل یک پروسه اداری برخورد کنیم که جدیش نمیگیریم؟ که لذت تحقیرمان را به شکنجه گرها ندهیم؟ اصلا چی میشود اگر ببرندمان وزرا؟ که ده بار ازمان تعهد بگیرند؟ اعداممان میکنند؟ما ادمیم .ما حق داریم در باره لباسمان تصمیم بگیریم.ما مجرم نیستیم .فکر کرده اید با راهکارهای محافظه کارانه، خودمان قبل از همه قبول کرده ایم که زن بودن گناه ماست؟که رنگها گناه ماست؟که زیبایی گناه ماست؟
باز هم روسریهایتان را جلو بکشید.ماتیک هایتان را با هراس پاک کنید…لبخند هایتان را فرو بخورید…اما هر بار خواستید یکی از این کارها را بکنید یادتان باشد که همه چیز از همینجا شروع میشود.

ترجیح میدهم عنوان اصلی سریال را استفاده کنم.چون وقتی سریال را میبینی می فهمی که منظور از سیتی نه شهر که خود سیتی است که معادلی در فارسی ندارد.چهار زن موفق در دنیای شلوغ مانهاتان .اره دارم سکس و سیتی را میبینم و کلی ازش لذت میبرم.خیلی شدید با کارری (اگر اسمها را غلط تلفظ میکنم ببخشید چون من به زبان اسپانیایی میبینم و اسپانیایی ها خیلی بد اسامی انگلیسی را تلفظ میکنند)
احساس همذات پنداری میکنم.خیلی شبیه من است با ان ستون هفتگیش و مطالبش که بی شباهت نیست به کلاسی که قبل از کوچ به اسپانیا داشتم…با اکیپ دوستانش که شبیه دوستان منند و با دغدغه هایی که همه زنهای دنیا را به هم نزدیک میکند.
مسائلی که مطرح میشود همین دغدغه های ذهنی ماهاست: ایا میشود مردها را تغییر داد؟
ایا داشتن یک مرد یا بودن با او اینقدر مهم است که ادم موقع سکس وانمود کند که لذت میبرد؟
ازدواج یا رابطه ازاد؟ ایا ازدواج ادم را از خودش دور نمیکند؟
کی عجیب تر است..مردها یا زنها؟
اینها اضافه میشود به دغدغه های همیشگی این چهار دوست: دوستم دارد؟ دوستم ندارد؟
لزبین بودن چطور است؟ ایا من نامرئی هستم که مردها من را نمی بینند؟ چرا باید یک مرد را تحمل کنم وقتی همان کار را یک وسیله برقی هم میتواند برایم بکند؟ چرا هیچ کس از من درخواست ازدواج نمیکند؟ نکند من همیشه مجرد بمانم؟
همه این سوال ها همراه با طنزی بسیار عالی مجموعه را واقعا دیدنی کرده اند و نه فقط برای زنها که دیدنش را موکدا به اقایان توصیه می کنم.شاید نتوانید این مجموعه را بفهمید.شاید به نظرتان مسخره و تصنعی برسد اما ان را مثل دارو تحمل کنید انوقت خیلی خوب می فهمید که چرا ما زنها بعضی وقت ها عکس العمل های عجیب و غریب نشان میدهیم…چرا یکهو زیر گریه میزنیم.میتوانید بفهمید توی دنیای ماها چی میگذرد. که کارهایتان چقدر از دید ماها بچگانه است بعضی وقتها و که همانقدر که شماها ما ار نمی فهمید ما هم شما را نمی فهمیم.دیدن این سریا را به دخترهای مجردی که دهه سوم عمرشان را میگذرانند توصیه می کنم تا بفهمند که در دنیا با مشکلاتشان تنها نیستند و به مردها تا بفهمند که زیر ظاهر موفق و همیشه مهربان دوستشا ن کدام زن است که نفس می کشد.


عید شما مبارک .خوب بود و خوش گذشت….پر از لحظه های خوب تا شب..که جایی مهمان بودم و یوزارسیف را دیدم.
قبلش کسی بهم گفته بود که تداعی میخمواهد بکند احمدی نژاد را با ان سفر های استانیش و یک جورهایی استفاده کند از تداعی معانی برای اینکه یک سری چیزها را جا بیندازد….
واقعا میشود گفت شوکه شدم…میخکوب مانده بودم به صفحه تلویزیون و به یوسف که خدا بهش پیغام داده بود که ازدواج مجدد کند و به ان زن چلفتی مطیعش که میگفت:
اگر این فرمان خداوند است من به ان گردن مینهم ….
نمی دانم زلیخا زن یوسف میشود یا نه…توی قصص الانبیا که من خوانده ام می شود.توی قران انگار نمی شود….
اصلا مهم نیست اینها..مهم چیزیست که این داستان میخواهد جا بیندازد: اگر چند همسری فرمان خدا با شد به ان گردن بنهید…
بگذریم از جملاتی که در جمع در وصف مهربانی یوسف و مظلومیت زلیخا گفته میشد….و اشکهایی که ریخته شد…
چی را میخواهند توی مغز مخاطب فرو کنند؟ که چند همسری مطلوب و مقبول است؟ واقعا خجالت ندارد؟ از کجا میاید هزینه چنین فیلم پر غلط بی معنای بد دکور زشت گریم پر خرج؟از جیب شهروند بدبختی که باید بنشیند به حال زلیخای دماغ عمل کرده گریه کند؟چرا ساخته میشود همچین اثری؟ چی را میخواهند جا بیندازند؟کی را میخواهند تقدیس کنند؟ چرا؟ قبح ازدواج مجدد را می خواهند از بین ببرند؟
یادم می اید فروزان یک یوسف و زلیخا بازی کرده بود که به طرز وحشتناکی خنده دار بود…باور کنید با دیدن این ورژن ادم دلش برای دیدن فروزان در نقش ؤلیخا لک میزند!!!!
…..کجای دنیا داریم زندگی میکنیم ماها؟
![]()
سیر، سرکه ،سمنو، سماق، سنجد، سبزه ،سینره، سنبل، سیب ، مهر و تسبیح، قران، حافظ، گلاب، نارنج توی اب، شمع، تخم مرغ، شیرینی، اسفند، عود، بید و بید مشک،سکه ، نان و پنیر و سبزی…ماهی که گناه دارد و نمی خریم…
و دیکشنری که امسالم پر از ترجمه باشد.
چیزی یادم نرفته؟
عاشق هفت سین چیدنم من.

دختر16 سالگیم عصبانی است.یک دختر عصبانی. توی دفتر خاطراتش نوشته است که نمی داند میخواهد چریک بشود یا مهندس.فکر کنم اصلا ان موقع ها به مترجم شدن فکر نکرده بوده….دوستش دارم اما خود 16 سالگیم را با همه خشمش.میدانم که میتوانسته ارامتر باشد اگر بهش میگفته اند که دوستش دارند و حضورش مهم است …..میدانم که اگر کمی بهش اسانتر میگرفتند اینقدر انرژیش را برای رهایی از بند های نامرئی هدر نمی داده.اینقدر گریزان نمیشده از خانه .می فهمم دختر شانزده سالگیم را…
کمد را که مرتب میکنم یک نامه از19 دختر سالگیم پیدا میکنم که به خواهرش نوشته …این دختر راهم دوست دارم. میبینم که تشکل و فعالیت سیاسی برایش چقدر مهم بوده.از خود 19 سالگیم خوشم می اید.هر چند خیلی نمی فهممش. خود 19 سالگیم از ان چیزی که فکر میکردم خیلی بهتر است.اجتماعی تر است.کلی شور و شوق دارد برای زندگی هنوز.کلی امید دارد به تغییر .از پسر ها هم کلی حرف میزند با شگفتی خاص دختر های نوبالغ.عاشق نشده است هنوز.فکرش هنوز مجله است و تشکل و انتخابات شورای شهر و …
دختر 23 سالگیم خیلی خسته است.این را از چرکنویس های تک و توکش میفهمم که بعد ها پاکنویسشان کرده و شده اند قصه .خیلی خسته است. دختر 23 سالگیم بریده .دیگر کسی را دوست ندارد.فکر نمیکنم هم دیگر بتواند کسی را دوست داشته باشد.شرایط اجتماعی هم برایش مهم نیست. قبول کرده که زندگی همین است.که بالاخره یک لیسانسی بگیرد و ازدواج کند.برود از ایران.دختر بیست و سه سالگیم را هم اما دوست دارم.به خاطر بند های تعلقی که بریده است.میدانم که از این زمان به بعد دیگر بندی چیزی و کسی نمی شود.می دانم که از این زمان به بعد دختر 23 سالگیم نقشهایش را توی زندگی انتخاب میکند…دختر بیست و سه سالگیم یکی ار ان زنهای بی احساسی خواهد بود که همیشه برنده همه بازیها میشوند.دختر بیست و سه سالگیم بد جوری قوی و مستقل است.
دختر26 سالگیم تو را میشناسد.دوباره قلبش را باز کرده رو به یک مرد.دوباره دارد یاد میگیرد که میشود ادم قلبش را بگذارد توی یک بازی.بسپردش به یکی حتی.دختر 26 سالگیم از وقتی عاشق شده دوباره ادم ها را میبیند.دردشان راحس میکند .وجودشان را حس می کند.خسته شده است از دختر 23 سالگیم بودن.زمان تغییرش رسیده است .دختر 26 سالگیم را هم دوست دارم.گریه میکند که محلش نمی گذاری .وگریه میکند که اینهمه فقر و بد بختی هست…درس می خواند…می داند رابطه اش با تو به جایی نمیرسد.باید از ایران برود. دختر بیست و شش سالگیم خیلی گناه دارد. اما دیگر میداند میخواهد چکاره باشد.دارد توی روزنامه شروع می کند به کار.دارد شروع میکند به ترجمه تک و توک داستان ها .عشق رنجش میدهد.شرایط اجتماعی هم ، اما خودش را گم نمی کند.خودش را به دست جریانی که میبردش هم رها نمیکند…دختر بیست و شش سالگیم توی جهنم دست و پا میزند ..هرچند دیگر یاد گرفته است که بهشتش را فقط ارضای جاه طلبیش معنا میکند..
دختر سی سالگیم روز عید اصلا بیدار نمی شود.احساس تنهایی میکند .راهش را پیدا کرده بوده.هویت اجتماعیش را هم …همه چیز را گذاشته به خاطر دکترا امده اسپانیا.عید را میخوابد.کلافه است .یاد گرفته است تو را با ازادی دوست داشته باشد.یاد گرفته است تو را هر روز برای همان روز دوست داشته باشد.که مبارزه را بدون امید اما با شوق پیش ببرد.دختر سی سالگیم را از همه دخترهای زندگیم بیشتر دوست دارم.قدرت و استقلالش را دارد.دغدغه های اجتماعیش را هم .بند هایش را بریده است.می داند که عشق مهمترین چیز زندگی است بی اینکه خودش را گم کند توی معشوق.دارد کار میکند.دختر سی سالگیم میخواهد برگردد ایران.اره.. دختر سی سالگیم از هر کدام از دخترهای زندگیم چیزی به یادگار دارد….دختر سی سالگیم پر از امید است…و من عاشق این دختر هستم .
1.دارم با خودم سر و کله میزنم که چند تا از شعر های سید علی صالحی را ترجمه کنم. کدامشان را؟ تصمیم سختیست.
2.چطور توی یکفرودگاه درندشت در المان گیت مربوط به ایران را می شود یافت؟
جواب: هرگیتی که مسافرینش همه از دماغ فیل افتاده باشند و دائم بگویند که ابن المانی ها ده دقیقه تا خیر دارند و هیچ کاری بلد نیستند و برای بچه هایشان دنبال همسر بگردند و هم را زیر چشمی نگاه کنند و هیچ حرکتی از چشمشان نیافتد و دماغشان عمل کرده باشد و اندازه خانم هایی که به فحشا اشتغال دارند ارایش کرده باشند و موهایشان اجق وجق باشد و …..
همانجا گیت مربوط به ایران است.
خانم بغلی میخواست من را برای بچه اش که دستور داده بود برایش یک زن ترک بگیرند، بگیرد.حیف که من یکی را دارم وگرنه الان شوهر کرده بودم رفته بودم سانفرانسیسکو( از هر دو جورش…).
دیگر همین.حالم خوب است.با عشقم هستم..با خانواده ام و با خانه تکانی… نمرده ام…اگر نمی نویسم.
3. اهان راستی من تمام هشت مارس را به کلفتی و خانه تکانی اختصاص دادم تا یادنم نرود نقشم به عنوان یک زن در میهن اسلامی عزیزمان چیست….حالا فهمیده ام که تظاهراتی که سالها قبل میرفتیم خیلی کار مهملی بود.به جایش خانه تمیز کردم و لذتش را بردم.کی میگه دولتمان بده؟
4.حتی یک نفر هم محض تنوع هشت مارس را به من تبریک نگفت!!!

فکر میکنم نوشتن تز کار جالبی است…اما از ان جالب تر درس خواند ن برای نوشتن تز است.موضوع کار من ترجمه است و نظریه های جدید ترجمه را به عنوان یک فعالیت اجتماعی بررسی میکنند در ارتباط با سیاست…اقتصاد..جامعه شناسی و …
همین جالبترش میکند. میبینی اینهمه چیز هایی که همیشه میدانستی ا ما نمی توانستی بینشان ارتباط بر قرار کنی با لینک های ساده به هم مربوطند و هر کدام چطور روی ان یکی تاثیر میگذارد وانتخاب معادل برای یک متن به عنوان مجموعه لغات بخش کوچک و در واقع بی اهمیتی از ترجمه است.
توی ایران هر کسی که یک دیکشنری دستش بگیرد و پول یا پارتی هم داشته باشد میشود مترجم….نه نمی شود مترجم.تر جمه میکند.بی اینکه بداند ویژگی های فرهنگی که دارد ازش ترجمه میکند..ویژگی های ادبیاتی که دارد ازش ترجمه میکند چیست و حتی بی اینکه درست بداند که ان فرهنگی که دارد بهش ترجمه می کند چه ویژگی هایی داردها و قانون های نانوشته سیستم ادبی گیرنده از چه قرار است. .. برای همین است که عموما این مترجم های دیکشنری به دست ، دست به ترجمه میزنند چون کار اسانتری برای معروف شدن نمیشناسند .یا چون خارج زندگی کرده اند و بنا بر قانون فرهنگی ما: هر کسی که ارج زندگی کرده باشد دارای شأ ن بالاتری نسبت به همتای ایرانیش است.
یا راستش چون عرضه هیچ کار دیگری را ندارند.
ناشر اصلا فکر نمی کند که این یارو فارسی بلد است.یا اگر فارسی بلد است فارسی را در چه حدا حرف میزند یا اگر فاری را خوب حرف میزند ایا زبان مبدأ را بیشتر از حد خرید از بقالی میشناسد؟
این از مزایای پول داشتن و یا خارج زندگی کردن است.
مساله دیگر فرهنگ زورخانه ای ماست: احترام به استاد .اگر اساتید ادبی گند زده باشند در ترجمه (باور نمیکنید نمونه هایش چقدر زیاد است) اگر اثر نوشته شده به المانی را از یک ترجمه ای که یک نویسنده فرانسوی از زبان انگلیسی برگردانده ترجمه کرده باشند…اگر هر جا را که بلد نبوده اند حذف کرده باشند.اگر… اگر….
کسی حق ندارد چیزی بهشان بگوید.کسی حق ندارد کارشان را نقد کند.چون احترام به اساتید بنا بر قانون نا نوشته دیگری در کشور ما که از فرهنگ زورخانه ایمان میاید واجب است .
از ان بد تر وقتی است که میخواهی ترجمه کی را نقد کنی و توی روزنامه بهت میگویند که طرف یک ادم پیر ناز گوگولی است و چطور د لت میاید نقدش کنی!!!
واقعا که. کجا ی دنیا دارم زندگی می کنیم ما؟کجای تاریخ؟
