دموکراسی مفهوم غیر قابل دستیابی ای است.ایا به این دلیل باید از جنگیدن برای دموکراسی چشم پوشید؟

من هیچوقت نمیتوانم یک زبان را کامل حرف بزنم…ایا باید از حرف زدن به ان زبان صرف نظر بکنم؟

من نمی دانم چند سال دیگر رابطه من و تو تمام می شود.ایا باید از عشق ورزیدن بی قید وشرط به تو چشم بپوشم؟

ترجمه ایده ال غیر ممکن است.ایا من باید از ترجمه به طور کلی چشم بپوشم؟

شاید زمین بخورم و پایم بشکند..ایا باید از راه رفتن صرف نظر بکنم؟

شاید اگر از همسرم جدا بشوم ، مجبور باشم برای همیشه تنها بمانم.ایا باید این زندگی را هر چه که هست تحمل کنم؟

شاید این گیلاس تویش کرم داشته باشد.ایا نباید گازش بزنم؟

شاید…..

ما در جهانی از شاید ها زندگی میکنیم….گیلاس را راحت میخوریم چون عواقبی ندارد.

اما پای چیز های مهمتر که می رسد جا می زنیم.اما این” چیز” های سخت چه تعریفی  دارند؟ فکر میکنم در فرهنگ ما چیز سخت یعنی هر چیزی که نتیجه آنی ندارد.گیلاس را در دم میتوانیم بیندازیم دور یا در دم از مزه اش لذت ببریم.اما ….یک تصمیم در مورد چیزهایی که نتایج آنی ندارند برای ما خیلی سخت است.چرا؟

چون ما دیگر عضوی از یک ساختار اجتماعی نیستیم.ما دیگر یک جامعه نیستیم. ما دیگر بخشی از یک تاریخ طولانی نیستیم.عین گله ای شده ایم که گرگ بهش افتاده باشد…هر کسی به هر طرفی بتواند میدود.همه هراس زده ایم.همه گیج و اشفته ایم. اینقدر دور خودمان میچرخیم که نمیتوانیم یک قدم دور بشویم و کل گله را نظاره کنیم .از یکقدم دور تر.کنش میان افراد اجتماع را نمی توانیم نظاره کنیم.نتیجه را در موفقیت آنی و فردی میبینیم.فقط ما وجود داریم در مرکز جهان …جهنی که یک جزیره متروک است .اگر ترجمه من برنده جایزه نشود ( نمی دانم یک جایزه پروین اعتصامی ..یا چیچی که کاندید شده …) من به این فکر نمیکنم که چقدر ترجمه برنده باید خوب بوده باشد..که بگیرم بخوانمش…که چقدر خوب که رقابت هست و سنگین است…به جایش به همه شب هایی فکر میکنم که بیداری کشیدم تا کتاب تمام شد..به همه هول و اضطراب مجوز گرفتنش….فکر میکنم در حق من بی انصافی شده است.خودم را میبینم.تلاش ادم های دیگر را نه…ببینم هم برایم ارزشی ندارد.من در جزیره خودم زندگی میکنم .نمی بینم که ترجمه من چیزی به این فرهنگ اضافه کرده است.یک چیز خیلی کوچک..نه بی ارزش و نه دارای ارزشی بی همتا… نمی بینم که من فقط یک جزء از یک ساختار بزرگ هستم برایم سیر تاریخی فرهنگ ارزشی ندارد..این اتفاق همیشه در جامعه های بی سامان می افتد.اینکه اینقدر دور میشویم از مفهوم ” من ” اجتماعی..اینقدر دور میشویم از مفهوم با هم بودن…عضوی از یک جامعه بزرگ بودن … که یادمان میرود ادم های دیگر هم هستند.که اینده هم وجود دارد…که حضور ما در این جهان به خودی خود هیچ اتفاق مهمی نیست….سخت است دور شدن از گله و نگاه کردن به خود به عنوان جزئی از یک کل.سخت است ایستادن و فکر کردن یک لحظه..میا ن هیاهوی این گله  گرگ زده…سخت است.اما پس

فرق ما با گله چیست؟ این که ما مثلا ادمیم. که وحشت نباید تعقل را از ما بگیرد اگر بگیرد که گرگ ها برنده بازی هستند.باید بایستیم….یک لحظه به همه گله..به همه ساختار اجتماع فکر کنیم. باید یاد بگیریم که هراس همیشه بخشی از فرایند کسب اگاهی و تغییر است.وقت انست که پایمان را از روی نقطه مرکزی دایره جهان برداریم  از یکقدم دور تر ،یک کمی فقط یک کمی اگاهانه تر به دنیا نگاه کنیم.