
فرهنگ کپی رایت ما خیلی فرهنگ باحالی است.
وقتی فیلم سنتوری مهرجویی اکران شد قبلش همه دیده بودند . کسی سینما نرفت و فیلم ورشکست شد.( الان کنج به من گفت که سنتوری اصلا اکران نشده.پس قضیه این بود که مهرجویی و همه دل سوزان سینما ناراحت بودند از اینکه ملت سی دی را کپی میکنند و عامل مضاعف ورشکستگی میشوند.توی اصل قضیه تاثیری نمیکند..همان رعایت نکردن کپی رایت حرصشا ن را در اورده بود)
مهرجویی از این قضیه خیلی ناراحت بود از اینکه مردم ما چرا مفهومی به اسم کپی رایت را نمیفهمند و ان را رعایت نمیکنند.اما گمانم مهرجویی…و همه مدافعان کپی رایت در این موقعیت یادشان رفته بود به روی خودشان بیاورند که خود مهرجویی موقع ساختن فیلم پری کار سلینجر را کپی کرده بود و واول فیلم نوشته بود بر اساس فرانی و زویی و از هیچ بنیادی یا ادمی اجازه نگرفته بود.سهمی هم احتمالا ازفروش فیلم به حساب وراث سلینجر واریز نشده بود.
فیلم نان ، عشق موتور هزار را یادتان است؟ اول یا اخر فیلم نوشته بود که داستان را از کتاب شوهر مدرسه ای اثر جووانی گوارسکی برداشته است؟
برای همه ما اعم از مترجم…فیلمساز..مولف و… بازسازی اثر از زبان دیگر به این معنی است که هر کتابی که عشقمان میکشد را برداریم و بر اساسش فیلم بنویسیم یا ترجمه اش کنیم .
به عنوان مصرف کننده هم همه فیمها را کپی کنیم و ببینیم.
به مفهوم “کارما ” اعتقاد ندارم ،به نظرم این یک بخشی از فرهنگ ماست. من وقتی کتاب کورتاسار را ترجمه کردم به فکرم نرسید برای انتشارات نامه بنویسم یا با بازمانده ای از کورتاسار تماس بگیرم تا این را بهشان حداقل اطلاع بدهم.کتاب به چاپ دوم رسید و فروش خوبی کردودو جلدش را خودم ایران بودم موقع چاپ جلد سوم اما ،ناشر چند تا داستانی را که پیشش داشتم زد تنگ دل چند تا ی دیگر که از یک نسخه انگلیسی بد خودش ترجمه کرده بود و چاپش کرد.انموقع خیلی عصبانی شدم.کار مال من بود.من زحمت معرفی خل خلی ها را کشیده بودم.اما بعد فکر کردم که وقتی خودم کپی رایت را رعایت نمیکنم چه توقعی میتوانم داشته باشم؟فکر میکنم بعضی وقتها ادم باید یک نگاهی هم به خودش بیاندازد.به فرهنگی که تویش دارد زندگی میکند.اگر خودم بی اجازه کپی میکنم.پس پذیرفته ام که این کار درست است. وقتی مهرجویی با همه احترامی که برایش قائلم و با همه عشقی که به فیلم هایش دارم داستان را از جایی کپی میکند ،چطور توقع دارد که مردم فیلمش را کپی نکنند؟وقتی خودم هر کتابی را که عشقم میکشد ترجمه میکنم چطور این حق را برای ناشرم قائل نیستم که یک تکه از کتاب من را به میل خودش ترجمه و چاپ کند؟
چرا همیشه توی فرهنگ ما بقیه ملزم به رعایت قوانین اخلاقی هستند اما نوبت به” من ” که میرسد اخلاقیات را میتوانم زیر پا بگذارم؟ کجا داریم زندگی میکنیم ماها؟


9 comments
Comments feed for this article
فوریه 23, 2009 در 10:40
konj
عزیزم..سنتوری توی ایران اکران نشد اصلا.. در مورد کارما باهات موافقم..من به این قانون ایمان دارم.. راستی تو توی فیس بوک هستی؟
فوریه 23, 2009 در 10:40
konj
مرسی جیران.. باور کن ندارم رو دارم خوندم
)))
آپ کردم
فوریه 24, 2009 در 10:40
کورش اسلام زاده
سلام
پرشین بلاگرز «خبرخوان اروپا» («گرافیکی» و «تکست»)؛ و «لیست و فید وبلاگهای فارسی اروپا» را ارائه کرده است.
از پرشین بلاگرز و «خبرخوان اروپا» که شما نیز در آن حضور دارید بازدید فرمائید.
http://persianbloggers.blogspot.com/2009/02/europe-p.html
فوریه 25, 2009 در 10:40
khanoomche
سلام جیران عزیزم،
آره یه مسافرت کوچولو رفتم با آقای دوستپسر. جات خالی! همون بلیطهایی که پدرمادرش کریسمس بهمون هدیه دادند رو برداشتیم و یه پانسیون ارزون رزرو کردیم و رفتیم تو کوهستان و برف. خیلی چسبید.
ببین من خودم دارم دق میکنم از اینکه وقت ندارم بیام وبگردی و وبلاگخونی و کامنتبازی! ولی هر روز باید برم سرکار. یه تحقیق هم باید تا یک ماه دیگه بنویسم. دهنم داره رسما سرویس میشه! برای همین خودم رو مجبور کردم روزی بیشتر از یک ساعت نیام تو اینترنت. حالا ببینم چقدر دیسیپلین دارم! امشب که یه ساعتم شد دو ساعت!
خلاصه مخلصتم.
فوریه 25, 2009 در 10:40
khanoomche
اصل مطلب یادم رفت! این پستت خیلی خوب بود. کاملا درست گفتی. آدم باید از خودش شروع کنه.
اگر اشکال نداره اسمتو برام مینویسی که بگم کتاب رو از ایران برام بیارن؟ خیلی کنجکاو شدم. میتونی با ایمیل برام بنویسی. اگر هم نخواستی اصلا مسالهای نیست. من ناراحت نمیشم، چون خودم هم خیلی روی اسمم حساسیت دارم، کاملا میفهمم اگر کسی نخواد اسم واقعیش رو بگه.
فوریه 25, 2009 در 10:40
tati
در درستی حرفت شکی نیست، من تازگی ها یه کتاب با ترجمه احمدپوری خوندم که دقیقاً در پیشگفتار به این نکته اشاره کرده بود و با نامه ای از نویسنده اجازه گرفته بود وقضیه کپی رایت در ایران را برایش توضیح داده بود. این موضوع من را به فکر واداشت که من خودم بعضی مواقع چقدر حق و حقوق یادم میره، البته دلیلش اینه که اینجا هیچ نوع حقوقی رسمیت نداره خوب آدم یادش میره دیگه!!!!!
فوریه 25, 2009 در 10:40
khanoomche
مرسی جیران!
نه زحمت نکش. یه نفر داره از ایران میاد، میگم بیاره. ولی بازم مرسی.
فوریه 28, 2009 در 10:40
مصطفی
جیران خانم،
از شما که مترجم ادبی هستی بعید است. چرا سلینجر را کُشتی که برایش وارث درست کنی؟ سلینجر هنوز زنده است و هنوز حرص میخورد.
مارس 1, 2009 در 10:40
شهره
سلام
توی مقدمه کتاب “جهان هولوگرافیک”،مهرجویی داستان رفتننشو پیش سلینجر واسه اجازه اقتبای از کتابشو تعریف می کنه.
بهتره بخونیش