1.از ژوئن پارسال تا به حال دلم یک دونه از این کامپیوتر های کوچک یک کیلویی میخواست.خودم یک غول گنده دارم که هزار تا امکانات دارد اما اینقدر سنگین است که نمیشود حملش کرد.هیچ کدام از امکاناتش هم به درد من منگوتک نمیخورد که اصولا فقط از ورد استفاده میکنم و سرچ های ساده انجام می دهم….تصمیم نداشتم 300 یورو خرج کنم.یکبار سفارشم را کنسل کرده بودم…

هی به خودم نهیب زدم که نه….نباید بخری..که وضع مالیت اینقدر خوب نیست که از این ولخرجی ها بکنی..دیشب که رفتم قدم بزنم رفتم توی مدیا مارکت و دیدم مارک ایسر یک کیلویی صورتی را افر زده 299 تا.تا دو هفته قبل 360 تا بود…راستش با خودم جنگیدم …اما در جنگ با خودم شکست خوردم.میدانم که نباید همچین خرجی میکردم.اما واقعا عاشق ایسر صورتی رنگم شدم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم….این طراحان لعنتی بازار سرمایه داری خوب بلدند چکار کنند که ادم نتواند مقابل وسوسه خرید مقاومت کند!!!

 

2.استاد  راهنمایم ازم خواسته 3 ،4 تا شعر از یک شاعر ایرانی ترجمه کنم که برایم توی مجله چاپ کند.یکماه هم بهم فرصت داده .

امروز از صبح دارم توی دهنم دنبال شعر هایی که دوست دارم میگردم…

فروغ….؟سهم من اسمانیست که اویختن پرده ای ان را از من میگیرد….

شاملو ؟…وارتان سخن نگفت وارتان ستاره بود….

شفیعی کدکنی؟…گفتم این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش…

اخوان…؟سلامم را نمیخواهند پاسخ گفت ….

طبری ؟ ای مسافر قصه بس کن..کران بیابان شیری رنگ شد …

کسرایی….؟جان خود در تیر کرد ارش…..

چقدر سخت است وقتی ادم مجبور است بین انهایی که دوست دارد یکی را انتخاب کند….