یکی از علائق من در زندگی به جز باران و ادبیات و سیاست و تو و چلو کباب و ته چین و فمنیسم و شوهر پیدا کرد ن …حمام است.اره حمام.یکعالمه برای خودم خیالبافی میکنم و حمام هایی را که دوست دارم تجسم میکنم …توی اینترنت میگردم …یه چند تا یی حمام پیدا کردم که خیلی مطابق سلیق ام هستند.
این از ان رویاهاییست که هرگز با زندگی روزنامه نگاری من عملی نمیشود…اما خوب…کیف رویا بافتن را که میتوانم ببرم.
خوب..حالا خودتان را تجسم کنید توی هر کدام از این حمام ها..با نمک گل سرخ…کاکتوس…الو ورا یا هرچی که دوست دارید…بخار گرم.یک حوله نیم گرم منتظر ان بیرون…به به…





البته کم و بیش نیازبه تغییر دارند مثلا کف حمام اولی را با یک موزاییک طرح چوب تک رنگ تیره میپوشانم. یا برای پنجره های دومی پرده میدوزم …
شماها چی؟ ..هیچوقت از این فکر ها میکنید؟هیچ طرحی از این دست..هیچ رویایی از این دست تو سرتان هست؟می دانید که..من عاشق اینم که بدانم تو کله شماها چی میگذرد!

8 comments
Comments feed for this article
فوریه 17, 2009 در 10:40
Mitra
man un vasatiyaro dust daram,
be khosous un gerdaro!
فوریه 17, 2009 در 10:40
nazanin
مثلا یک حمام با یک قفسه کتاب…چی می شه. و یک ماشین قهوه!! اولی دست چپ فقط همینو کم داره
فوریه 17, 2009 در 10:40
امیر
من کشته مردهء اون یکی مونده به آخریه شدم. یادم اومد که آگاتا کریستی میگفت داسشتانهاش رو توی حمام مینوشته و خب البته اون موقه احتمالاً حمام های این ریختی وجود نداشتند ولی اون تو خونهش یه حمام بزرگ با تمام لوازمی که توی اتاق کار یه نویسنده پیدا میشدند داشته!!!
فوریه 17, 2009 در 10:40
نرگس
این فانتزی ها وقتی ادم عاشقه بیشتر معنی داره…
اما خب من کلآ حمام با شمع و پر بخار دوست دارم که روی اب وانم پر از برگ گل سرخ باشه.
فوریه 18, 2009 در 10:40
konj
من با این سومی و چهارمیه خیلی پایه ام..چقدر مزه می ده آدم در حالت آرامش در وان بیرون رو هم تماشا کنه
فوریه 19, 2009 در 10:40
فهیم
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که همون سومین حمام اونهم تنهایی و اونهم با یک کتاب از همه چیز بهتره
فوریه 19, 2009 در 10:40
siavash
من اولی رو ترجیح میدم منو یاد داستان حمام کارور میندازه چند روز دیگه دلیلش رو میفهمی
در کل خوبه روانشناسای اجتماعی ببینن میگن مکانیزم جبرانش فعاله
فوریه 21, 2009 در 10:40
اشرف
منم گرده رو دوست دارم. چون ميشه دوتايي توش جا شد و فكر كرد و حرف زد و صداي نفساي همديگرو شنيد.
من هم روياهايي دارم. ولي نه برا حموم. من هميشه دارم روياي عشق مي بافم. يه عاشقي با يه پيرمرد.عاشق مردي با 7 تا بچه شدن. عاشق كسي كه تنها و زخم خورده است شدن و خلاصه مدلاي مختلف عاشقي با آدماي مختلف.