
صبح هایی که هستی برایم چایی میاوری توی رختخواب با یک تکه شکلات و بوس از خواب بیدارم میکنی…. که مراقبی ارام از خواب بیدار بشوم…که مراقبی که خوب بخوابم.که پتو رویم کشیده باشد….
بیقرار بودن با توام.بی قرار بیدار شدن صبح با بوسه ات….بی قرار سررسید خط خطیت.
بی قرار وسواست که حرصم میدهد.بی قرار دست و دلبازیت.
هزار بار به تو گفته ام که با تو بودن هزار بار از رویای با تو بودن هم بهتر است.دوستت دارم..نه …دوستت ندارم..عاشقت هستم…هزار هزار بار عاشقت هستم.
نه…نیاز به بهانه ندارم..نه سن ولنتین..نه گل نه قلب نه خرس قرمز.تا روزی که میدانم شیرین ترین و ژرف ترین رویاهایم با لحظه با تو بودن برابری نمیکند میتوانم رویا یی ترین زن روی زمین باقی بمانم …گفتم که…عاشقت هستم.

1 comment
Comments feed for this article
فوریه 17, 2009 در 10:40
خانومچه
خیلی قشنگ بود. به نوشتههای عاشقانهات غبطه میخورم. من اصلا چیزی از رومانتیک حالیم نیست. آقای دوستپسر رومانتیکش بهتر از منه!
راستی منظورت از «ماشین بزرگ سیاه» رو که در آخرین کامنتت برام نوشته بودی نفهمیدم. جریانش چیه؟
ایران رفتنت چی شد؟