
کولی احساس تنهایی می کند…امروز بیشتر از همیشه شاید.یادش نمی اید جنگجو هیچوقت برایش گل چیده باشد..یادش نمی اید اصلا و باز یادش می افتد که هنوز آن شقایق سه پر را پیدا نکرده و هنوز نمی داند جنگجو دوستش دارد یا نه…نمی داند؟ نه ،می داند…اگر قصه ها دروغ نگویند …اگر گلها دروغ نگویند جنگجو دوستش ندارد…روز های دیگر شانه هایش را می اندازد بالا …روز های دیگر با تمام قصه ها می جنگد…با تمام گل هایی که می خواهند بهش حالی کنند که جنگجو دوستش ندارد…امروز اما نه.امروز که همه کسانی که از کنار دشت می گذرند یک شاخه گل…یک سیب…یک خوشه گندم دستشان است…انگار فقط جنگجو یادش رفته برای کولیش نامه بنویسد…یادش رفته؟…کولی می داند که نه…می داند که جنگجو از اینکه منتظر بگذاردش لذت می برد…کولی می ترسد گاهی.می ترسد که نکند جنگجو اصلا برای همین می خواهدش ..که تمام عمر منتظرش بماند.شاید کولی تنها زنی است که اینهمه سال منتظر جنگجو مانده است…باید قصه کیمیاگر را برای جنگجو بگوید…شاید خیلی خیلی قبل تر از اینها باید این قصه را می گفته اما همیشه ترسیده از اخم مرد …همیشه ترسیده که چیزی بخواهد…ترسیده که مرد دیگر دوستش نداشته باشد و حالا فکر می کند که جنگجو هیچوقت یادش نمی ماند برایش نامه بنویسد.هیچوقت یادش نمی ماند برایش بیغام بفرستد…یادش می ماند اصلا که کولی اینهمه دور اینهمه منتظرش است؟کولی حتی به اینهم شک می کند.اینقدر نخواسته هرگز و اینقدر از این غرور لعنتیش مایه گذاشته که حالا جنگجو اینجوری کولی را میشناسد.کولی نمی داند اگر روزی چیزی بخواهد عکس العمل مرد چه خواهد بود..
خسته شده از قوی بودن از اینکه اینجا همه اش برای کولی های دیگر از جنگجو حرف می زند …از اینکه همیشه کنتس و تمام زنان دیگر را حذف می کند. از اینکه وانمود می کند که جنگجو می خواهدش ..چرا وانمود می کند؟شاید چون اینجا هیچ کس جنگجو را نمی شناسد…هیچکس جنگجو را با زنان دیگر ندیده است و کولی از ان جنگجویی حرف می زند که ناامیدانه دلش می خواهد داشته باشد …از آن خانه اربابی گرم با اتش بزرگش حرف می زند و از میز کوچکی که همیشه جنگجو فقط و فقط با او تقسیمش می کند.اینجا هیچکس چیزی از قلعه نمی داند…از سرداب شراب مرگ هم…از ان میز بزرگ که پذیرای همه است جز کولی هم …اینجا نمی دانند که جنگجو کولی را سر ان میز راه نمی دهد.که خجالت می کشد به انهمه کنت و کنتس بگوید که کولی منتظرش است..که فقط گاهی سرش را می گذارد روی شانه های کولی و گریه می کند.جنگجو از وجود کولی خجالت می کشد…امروز کولی حالش بد است.همه با شاخه های گل ..گندم و سیب می گذرند. کولی در انتظار کبوتر نامه بر به اسمان نگاه می کند..اسمان تا افق دوردست…پر از انتظار است.
پس نوشت: باید اضافه کنم که حالم از والنتاین به هم میخورد.به من ربطی ندارد.این نوشته..کولی قدیم ها اینرا نوشته.

4 comments
Comments feed for this article
فوریه 10, 2009 در 10:40
جهانگرد
سلام
به نظرم به هر حال نباید از فرهنگها روی گردان باشیم
اما خیلی از فرهنگهای غربی ویا شرقی یا مرکزی نمی دونم به ما ربطی نداره تنها باید ان را برتابیم نه اینکه از ان روی گردان باشیم یا مقلبله کنیم و….
این هم نظر منه دیگه
فوریه 10, 2009 در 10:40
nazanin
salam…manam az in san valentino hichvaght khosham naioomade!!!!
فوریه 11, 2009 در 10:40
مهرنوش
من که عاشق هدیه دادن و هدیه گرفتنم، با بهونه یا بی بهونه
فوریه 11, 2009 در 10:40
اشرف
من هم از سمبل عشقاي سوسولي و آبكي و يكي دو روزه بدم مياد. وهميشه، شايد تمام عمرم منتظر يه شاخه گل از روي عشق بودم. با يه احساسات متناقض به عاشقاي سوسولي كه ولنتاين با هم عروسك و شكلات مي خرند هم حسادت مي كنم هم تحقيرشون مي كنم.