
از اینجا بدم میاید چون بر عکس ا نچیزی که فکر میکردم اینجا ازادی و برابری به مفهوم واقعیش وجود ندارد.
از اینجا بدم می اید چون باید برای هر بار تمدید کارت اقامت به مدت یکسال،روی کارت شناساییم اثر انگشت بگذارم و اسپانیایی ها نه.انگار که من جرمی کرده ام.تازه من خوبم…رومانیایی ها باید هر سال گواهی عدم سوء پیشینه ارائه بدهند!!!
از اینجا بدم می اید چون عین زندانی های تعلیقی باید دائم کاغذ امضا کنم.برای سفر اجازه بگیرم…
از اینجا بدم می اید چون هویت اجتماعیم را از دست داده ام.
چون مردم بی انگیزه اند.
چون دوستی های عمیق اینجا وجود ندارد و همه روابط به بیرون رفتن و خندیدن و عرق خوردن خلاصه می شود.
از اینجا بدم می اید چون هیچ صنعتی ندارند اما چون جزو اتحادیه اروپا هستند به من میگویند: ماشین مونتاژ ایران؟ و هر هر می خندند.جالب اینجاست که خودشان حتی صنعت مونتاز ماشین هم ندارند.
از اینجا بدم می اید چون دائم باید برای مردم توضیح بدهم که ما توی خانه هایمان حمام داریم
که صحرا نشین نیستیم.که تمدن داریم….که موسیقی داریم…که با دست غذا نمی خوریم.
از اینجا بدم میاید چون مردم ساده ترین چیز ها را هم نمی فهمند.هر چیز را همانطوری که هست باور میکنند.اینجا جهان کوتوله هاست.حرف من را نمی فهمند.
چون من داوطلب کار اجتماعی هستم وبرای هیچ کس حتی برای فعالان ازادی بیان و حقوق بشر و متخصصان کار روی جهان سوم تصویر واقعی ای که از ایران میدهم مهم نیست.نمی خواهند اصلا ببینند ان تصویر را.
عصبانیم چون روزنامه ها به اشناهای خودشان ماموریت ایران را میدهند که پول گیر خودشان بیاید.که ان اشنا هر را از بر تشخیص نمیدهد و اخبار تک و توکی که از ایران منتشر میشود همه اش از کانانل های دولتی ایران گرفته شده است.
از اینجا بدم می اید چون غروب هایش پر از تنهایی است…هیچ کس را ندارم که گوشی را بردارم و باهاش حرف بزنم…جز فرناز که هزار ها کیلومتر از من دور است اما گرفتار همین تنهاییست.
از اینجا بدم می اید چون هی باید توضیح بدهم که تو من را نمیزنی.که بابام من را نمیکشد که با تو ازدواج نمی کنم و کسی من را به زور شوهر نمی دهد.
از اینجا بدم می اید چون همه کارها بر اساس روابط انجام میشود.
از اینجا بدم می اید چون خلاقیتت را میکشند..میترسند از نو اوریت..میترسند جایشان را بگیری..بازی مال خنگ هاست..تو را توی بازی راه نمی دهند.ازت میترسند.
از اینجا بدم می اید.می دانم اینجا برای کسی که بخواهد راحت زندگی کند…کاربه کار کسی نداشته باشد.نصف روز کار کند و بقیه اش را پای تلویزیون ..توی کافه یا با دوستانش بگذراند
عالی است.اما برای کسی که میخواهد روز به روزکار کند…روز به روز دنیای پیرامونش را بسازد جهنم است…اینجا توی کا اجتماعی خیلی از ایران تنها تری…کار اجتماعی تئاتر است…وقت پرکنیست…. زندگی پای تلویزیون ..توی کافه زندگی واقعیه است.
نمی دانم…شاید هم از اینجا بدم می اید چون از اینجا عصبانی هستم..احساس میکنم تازه بعد از زندگی توی اروپا است که فهمیده ام دموکراسی چقدر مفهوم غیر واقعی و بچه گول زنکی است…ما داریم می جنگیم که بشویم مثل این ها…و این میترساندم. از وقتی امده ام ان الگو برای دموکراسی در ذهنم شکسته است .انگار فهمیده ام که ئموکراسی مفهومی غیر ممکن است.از اینجا بدم می اید..این تئاتر فرمایشی برا ی اروپایی های کوتوله خوب است.باورش میکنند.بهش مینازند حتی.اما من راستش زیروزن این دکور مجلل تئا تر دموکراسی دارم خفه میشوم….
تو رو خدا برای من کامنت نگذارید که الترناتیو من چیه یا من مخالف دموکراسی هستم یا از این مزخرفات.من مخالف دموکراسی نیستم ..اما باور ندارم که دموکراسی به شکل فعلیش مفهوم ایده الی باشه که توی ذهن من بوده همیشه. به دلیل ضعف اعصاب من به طور کاملا غیر دموکراتیک کامنت های بی نام و نشان و مزخرف را پاک خواهم کرد.لطفا اگر این اولین پست این وبلاگ است که میخوانید نظر ندهید.این وبلاگ مجموعه تک نوشته ها نیست.یک نوشته طولانی تقسیم شده به هزاران بخش است.

3 comments
Comments feed for this article
ژانویه 27, 2009 در 10:40
مریم
باز خدا را شکر کن که در اروپا هستی! اگر آمریکا یا کانادا بودی آنوقت چه انتقادی می خواستی به دموکراسی شان بکنی؟ اگر اروپایی ها کوتوله اند پس اینها چه اند؟!تازه دموکراسی یک تعریف دیگر بغیر از آن که بالای نوشته ات گذاشتی هم دارد: انتخاب اکثریت نادان بر اقلیت دانا یا حداقل کمتر نادان!
ژانویه 27, 2009 در 10:40
اشرف
به دموكراسي كار ندارم ولي مي خوام به يه قسمت ديگه نوشته ات جواب بدم. برخورد ما ايراني ها با يه خارجي رو ديدي؟ ممكنه طرف از ده كوره اومده باشه و با ديدن بزرگراه ها و دستگاه هاي عابر بانك ما و برج ميلاد و اين چيزا هاج و واج بمونه ولي مردم ما فكر مي كنند “ببريمش بهترين پاساژ. ميلاد نور چيپه. بازار صفويه چي؟ نه… . يا براي انتخاب اين كه به كدوم رستوران دعوتشون كنيم دنبال بهترين مي گرديم چون فكر مي كنيم همه رستوراناي اونا روي يه برج بلند مي چرخند يا رو عرشه كشتي تو اقيانوس شناورن يا … . همونقدر كه تصور ما از اونا غير واقعيه به جز عده معدودي مون كه مي فهمند همه مردم دنيا بهترين چيزاشونو توي تلويزيون نشون مي دن و بعد خيلي معمولي تر زندگي مي كنن بقيه شون فكر مي كنن ما همونطوري زندگي مي كنيم كه مخلبافا و قبادي و مجيدي و …. تو فيلم هاشون نشون مي دن . عصباني نشو عزيزم تقصير خودمونه كه برعكس آدميزاداي ديگه بدترين چيزامونو توي فيلمامون نشون ميديم. فيلم ايراني كه توش نقش اول زن حداقل يه كشيده نخوره چند تا ديدي؟
ژانویه 29, 2009 در 10:40
konj
منم با اشرف موافقم..ما خودمونو فقیر بد بخت و بادیه نشین معرفی کردیم