یکی از کابوس های زندگی من…زندگی خانوادگی است.اصلا نمی دانم چرا اسمش هم که می اید تنم می لرزد.وحشت دارم از اینکه ادم ها به هم میچسبند…همه کار هایشان را می خواهند با هم انجام بدهند.من را دچار احساس خفقان میکند.احساس اینکه رابطه  یعنی سلب ازادیت  و یعنی این  که منتظر بمانی تا ببینی بقیه اعضای خانواده میخواهند چکار کنند و برنامه ات را با همه هماهنگ کنی من را دچار کسالت و احساس خفقان میکند….اره دقیقا همین است..کلمه زندگی خانوادگی من را دچار احساس خفقا ن میکند.چیزی روی گلویم فشار می اورد و راه نفسم را میبندد.اینکه همه اش بگویی کجا میروی…با کی میروی…چکار میکنی… متنفرم از مفهوم خانواده به شکل سنتیش. برای من تعهد یک چیز خیلی عمیق تر از این هاست.حسی که ادم با علاقه انتخابش میکند و وقتی انتخابش کرد اینقدر درونی میشود که دیگر هر روز لازم نیست بهش فکر کنی…از ان تو میشود.میشود بخشی از بودنت.تا وقتی به تعهد فکر می کنی.وقتی فکر میکنی که متعهدی واگاهانه  از انجام یکسری کار ها اجتناب میکنی یعنی هنوز برای تعهد بالغ نشده ای. فکر میکنم پذیرفتن تعهد یک بلوغی میخواهد …یک چیزی که ربطی به ازدواج…زندگی خانواد گی و هیچ چیز دیگری ندارد.ربطی به وظیفه تو مقابل افراد دیگر ندارد.تو از ان چیزی که هستی لذت میبری. مثل وقتی است که یاد میگیری از عادت ماهانه لذت ببری.ا ز زن بودنت لذت ببری بدون اینکه برای زن بودنت اگر و کاشکی بیاوری درکش میکنی و مفهوم ناپاکی و گناه که به تو تزریق کرده اند ناگهان ناپدید میشود…با مفهوم خانواده هم همین اتفاق در تو می افتد وقتی تعهد عمیق و درونی شد انوقت مفهوم خانواده به شکل سنتیش پاک می شود.تو میتوانی در عین ازادی عمل ادم هایی را که انتخاب کرده ای دوست داشته باشی و در عین حال زندگی خودت را داشته باشی.که ازادیت محدود نشود و اعتماد اینقدر قوی باشد که ازادی تو را ازت نگیرد.که مدام احساس خطر نکنی و منتظر انتقام نباشی .که بتوانی بالهای ادم های اطرافت را ازاد بگذاری و مطمئن باشی که برمیگردند.تمام  عمرم دنبال  رابطه هایی گشته ام که تداعی بچگی هایم نباشند ..که هر طرف که میروم به دیوار قفس نخورم .که حس کنم ازادم…و که  نخواهم پرواز کنم اصلا( من اخر از ان کبوتر های چاق خانگی هستم) اما انگار دیوار های قفس با حس امنیت من غریبه اند.هی کوچک و کوچکتر میشوند تا من را لای دندان هایشان له کنند.می ترسم.از تنهایی….می ترسم…از قفس..میترسم از ان چیزی که مفهوم خانواده من را به ان محکوم میکند.من از این حکم مرگ تدریجی میترسم.