توی میدان اصلی بخش قدیمی شهر” میدان کنستیتوسیون” جمعیتی به حالت اعتراض ایستاده اند.نزدیک میروم  و تابلویشان را میخوانم :اینجا یک سیگار بکشید و مخالفتتان را اعلام کنید.

دولت اسپانیا دوباره تصمیم گرفته است که قانون ضد سیگارش را که دو سال پیش تصویب کرده به اجرا بگذارد و یک جمعیت سیگاری جمع شده اند و دارند خودشان را با سیگار خفه میکنند که به تصمیم دولت اعتراض کنند..سیگار کشیدن همیشه یکی از ان مسائلی است که ذهن من را خیلی درگیر خودش میکند.شاید چون مامان و بابام سیگاری هستند و همیشه با این مسا له بر خورد بسیار نزدیکی داشتهام…انقدر نزدیک که الان به دود سیگار حساسیت دارم.                                                                                           

هیچوقت نمی فهمم که چطور ممکن است ادمی برای دیگران حق قائل باشد…به کسی به جز خودش احترام بگذارد و باز هم سیگار بکشد…نمی توانم درست بفهمم که چه جوری روشنفکر ها ادعای نجات جهان را دارند…ادعای فکرکردن به بچه های افریقا و نمی دانم چه و چه…بعد با سیگار بچه خودشان را محکوم به سرطان میکنند؟ چطور ممکن است اصلا که ادمی که اینقدر خود خوا ه است بتواند شعار دیگر خواهی بدهد ؟هیچ و قت فکر کرده اید وقتی توی کافه نشسته اید و سیگارمیکشید اگر کسی دور و برتان سرفه کند توی دلتان چه میگویید؟ ” خوشت نمیاد پاشو برو!!” ته ته ذهنتان فکری خیلی خودخواهانه میگذرد اگر کسی بهتان بگوید که سیگار کشیدن شما دیگران را محکوم به آسم و بیماری تنفسی میکند:” به جهنم” و اگر کسی ازتان بخواهد سیگارتان را خاموش کنید و یا بیرون سیگار بکشید خیلی بهتان برمیخورد و ان را یک توهین شخصی تلقی میکنید.از خودم سوال میکنم که اینهمه بیانیه ای که برای دفاع از حقوق فلان زندانی و فلان فعال اجتماعی و فلان ملت دربند امضا میکنید به چه دردی میخورد وقتی نمی توانید  به حق  وحریم ادمی که توی کافه کنارتان نشسته است احترام بگذارید؟ که محکوم میکنید ادم ها را به اینکه زجر بکشند به خاطر اینکه شما حال میکنید؟ این همیشه یکی از پارادکس های ذهن من بوده . همیشه از خودم پرسیده ام سیگار کشیدن توی فضای مشترک از یک تمایل بیمارگونه به نشان دادن قدرت ناشی میشود یا از یک بی مسئولیتی مطلق در مقابل بقیه ادمها…و سیگاری یک بیماراست که باید درمان بشود یا یک ادم خود خواه که باید باهاش برخورد کرد تا سیگارش را به حیطه خصوصی نیاورد ؟

حل این پاراکس و اتخاذ یک تصمیم برای برخورد برای من یکی که جنبه حیاتی دارد.باید هرچه زودتر یک راه حلی پیدا کنم قبل از اینکه  مامان و بابام  من را با دود خفه بکنند. اهو…اهووو.