رفتیم که دماوند اینقدر لذت بردم که به فکرم رسید بعدا که امدم ایران زندگی کنم بروم انجا خانه بسازم بعد فکر کردم  که میشود یک دهکده کوچک دوستانه انجا زد.که  یکسری ادم  کم و بیش همفکرجمع بشوند و یک فضایی بسازند که بشود تویش زندگی کرد…بعد به فکرم رسید که چی از ان فضا در میاید توی ایران و خودم

از چیزی که به ذهنم رسد وحشت کردم…طنز است یا جنون نمی دانم..اما این اتفاقی است که توی ایران برای هر حرکت اوانگاردی می افتد….انگار همه چیز توی غباری از خاله زنکی…روزمرگی و تباهی از دست میرود….

تصویر شهرک توی ذهن من با این طنز تلخ در امیخته بود…

احتمالا شوهر روشنفکر مدام به زنش سر کوفت بوی غذای ان یکی و تمیزی خانه انطرفی را میزند.

زن روشنفکر تمام روزش را با غیبت درباره این همسایه با ان یکی و با ان یکی  درباره ان یکی میگذراند.البته به جز وقت هایی که دارند دسته جمعی با هم راجع به ان یکی دیگری صحبت میکنند.

احتمالا اخر هفته ها تبدیل میشود به دور هم جمع شدن های حال به هم زدن کشداری که تویش تا خرخره میخورند و بحث سیاسی میکنند و اخرش به هیچ جا نمی رسند.

احتمالا هرکی مبل نو بخرد بقیه حسودیشان میشود.و بزرگترین دغدغه تبدیل میشود به اینکه ان یکی ایوانش بزرگتر است و ما باربکیویما مدرن تر….

احتمالا خرج و برج های هیچ کس از چشم دیگری مخفی نمی ماند.اینکه فلانی از بیرون غذا سفارش می دهد و ان یکی یک نفر میاید کار های خانه اش را میکند.

احتمالا سر بردن اشغال های محوطه…هزینه مشاء و همه مسائل مالی اختلاف نظر پیش می اید.کسی برف جلوی خانه که سهمش است را نمی روبد و دیگری برگ های خشک را که باید از پشت خانه جمع کند جمع نمی کند.مشکلش اینست که همه روشنفکر هستند و کسی کوتاه نمی اید.کسی تن به قبول برنامه ریزی نمی دهد.و همه میخواهند خودشان فرمانده باشند.

احتمالا یکعالمه لامپ خراب..راه اب شکسته و لوله های ترک خورده پیدا میشوند که کسی مسوولیت تعمیرشان را بر عهده نمی گیرد.چون متاسفانه هیچ کس حاضر نیست یکروز خلاقیتش را ( که شامل بیدار شدن 11 ظهر و فکر کردن به چیز های بی معنی است) قربانی ایستادن سر کارگر به خاطر مساله بی اهمیتی مثل تعمیر راه اب کند.

احتمالا بعد از یک مدت برادر زن بنگاهی این یکی و خواهر شوهر گلد کوئستی ان یکی توی دهکده خانه میسازند و بقیه گرچه خوش ندارند توی رو دربایستی نمی توانند نه بگویند.

احتمالا بعد از یکمدت یکی از هنرمندان سابق خانه اش را برای عروسی و مهمانی اخر هفته ها کرایه میدهد.

بچه ها که بزرگ بشوند حالشان از جمع پیر و پاتال ها….از خانه های مخروبه…. از رخوت دهکده به هم می خورد و می دوند می روند تهران تو محله های شیک پر ترافیک خانه میگیرند و به شوخی دهکده کودکیشان را دهکوره مینامند .

بزرگ ها که هیچ خلاقیتی در طول زندگیشان نداشته اند و تنها خلاقیتشان منحصر شده به همان دهکده حالا دیگر جمعه ها ورق بازی میکنند و یاد حرکت اوانگارد دوره جوانی دلشان را روشن میکند.در حالی که بچه هایشان منتظرند زودتر بمیرند تا خانه را به باز و بفروشی که خیلی وقت است چشم  طمع به دهکده دوخته است بفروشند.