You are currently browsing the monthly archive for ژانویه, 2009.

هر وقت دیدید رابطه تان خیلی گوگولی مگولی است…هر وقت دیدید طرف زیادی با حرف های شما موافق است. که در بست تاییدتان میکند. که اصلا با هم جر وبحثتان نمیشود . که برای هم کادو های صورتی رنگ میخرید و میگذاریدشان توی گنجه که بقیه ببینند.که با هم پشت ویترین عروسک فروشی ذوق میکنید . که طرف همه اش به شما توجه میکند که نمیتواند دوریتان را تحمل کند و هر نیم ساعت یکبار به شما تلفون میزند….
خیلی از این ها نشانه عشق نیست.خیلی از اینها نشانه اینست که ما نمی توانیم حرف هایمان را به هم بزنیم.که نمی توانیم مثل دو تا ادم بالغ یک رابطه بالغ را پیش ببریم.خیلی از این علائم نشانه بیماری یک رابطه است.نشانه اینکه یک چیزی توی این رابطه دروغ است.یک چیزی توی این رابطه سر جایش نیست.که یکی از ما دونفر یک مشکلی در بیان کردن احساس هایش دارد.یا خیلی میترسد.یا احساس نا امنی دارد.
اگر ما زن ها ادای بچه در میاوریم برای اینست که نمیتوانیم احساساتمان را به شکل زنی بالغ بیرون بریزیم.خجالت میکشیم.اگر رابطه زیادی گوگولی مگولی باشد یعنی یکی از ما دارد به خودش( حد اقل به خودش) دروغ میگوید.امکان ندارد رابطه ای بدون جر و بحث باشد.
یک کشو را که باز و بسته میکنی هزار تا غژ غژ میکند زیاد که روغن کارش کنی لباس ها به گند کشیده میشوند. …چطور دو تا ادم هیچ صدایی از کنار هم بودنشان در نمی اید؟حکایت همان کشوی زیادی روغن کاری شده است.تق کار که در بیاید یک عالمه چیز های قشنگ که توی کشو بوده فاتحه اش خوانده است. همه ان کادو های صورتی رنگ…همه ان روبانهای مامانی با عکس خرس های کوچک… زندگی توی ارامش زیادی یکجاییش اشکال دارد. حالا نه اینکه به جان هم بیافتید و همدیگر را له و لورده بکنید.اما یکذره خودتان باشید.حرف بزنید.مثل ادم های بالغ از هراستان از احساستان حرف بزنید.وگرنه این خانه عروسک که زندگی نیست.تئاتریست که بالاخره حوصله هر دو تا یتان را سر میبرد….اگر رابطه گوگولی مگولی دارید و سنتان بالای 16سال است بدانید که یک جای کارتان میلنگد و بهتر است قبل از اینکه مجبور بشوید کل کمد را بیرون بیاندازید نگاهی بکنید و ببینیند کدام یکی از کشوها را زیادی روغنکاری کرده اید.

داریم دو تا واقعیت متفاوت را تجربه میکنیم. دو تا زندگی متفاوت را.هزارها کیلومتر فاصله را.اما به من نزدیکی .خیلی به من نزدیکی. شاید من این واقعیت پیرامونم را زندگی نمیکنم.شاید دارم با تو زندگی میکنم. حس عجیبی است فقدانت وقتی از خیابان میایم.انگار که باید خانه باشی…بی حوصله.منتظر من..که همه کار های انروزت را برایم تعریف کنی..که جیغم را دربیاوری و بهم بخندی .احساس غریبی است وقتی در را باز میکنم و میایم تو ی خانه .. و میبینم تو منتظرم نیستی که خانه به قول تو پر سایه من مثل همیشه خالی است .احساس غریبی است وقتی وسط یک مکالمه سرم را بلند میکنم و نیستی. که هیچکس نیست…که بفهمم با خودم حرف میزده ام.فکر میکردم از تو که جدا بشوم راه زندگیمان از هم جدا میشود.امدم اینجا که دست از سر تو بردارم.فکر کردم این واقعیت های مختلف ما را به ادم های دیگرعلاقمند میکند.که راهی را که سالها قبل باید جدا میکردیم حالا جدا میکنیم….
اما زمان گذشت و بر عکس همه چیز هایی که به من از دوری گفته بودند درد من درمان نشد.نه اینکه نخواهم ..نه..اما هیچ کس به نظرم به اندازه تو جالب نرسید.با هیچ کس گریه نکردم.با هیچ کس به اندازه تو نخندیدم. هیچ کس بدون اینکه حرف بزنم جواب فکرم را نداد.هیچ کس خاطراتش ، کودکیش ، ترس هایش اینقدر به من شبیه نبود.خواستم ازت ببرم و نشد.خواستم دست از سرت بردارم و نشد.خواستم بگذارم بروی.بگذارم نفس بکشی و نشد.اصلا دیگرنمی شود که نباشی.نمیشود که من ترجمه کنم و تو نباشی که بخوانی.نمیشود که وقتی خسته ای من نتوانم دستهایت را بگیرم ونتوانم وقتی خسته ام سرم راقایم کنم توی گودی گلویت وبا اشک هایم یقه بلوزت را ابچکان کنم..
حساب ساعت هایی که درس می خوانم از دستم در رفته است .فکر کنم روزی 6،7 ساعت درس میخوانم. امروز استاد راهنمام بهم میگفت که اگر اینجوری خودم را درگیر موضوع کنم هرگز راجع بهش چیزی نخواهم نوشت…که باید اینهمه خواندن را رها کنم و شروع کنم به نوشتن.به استاد راهنما نگفتم که همه این درس خواندن بیمارگونه فقط نتیجه علاقه ام نیست.که میخواهم انگار زندگی نکنم وقت هایی را که با تو نیستم.ورزش …درس..خرید.انگار می خواهم خودم را غرق کنم توی ساعت هایی که از تو دورم که اینقدر کش نیایند.
داریم دو تا واقعیت مختلف را تجربه میکنیم.اما من…انگار که دیگر واقعیت پیرامونم را زندگی نمیکنم.بد است.این نوشته را که بخوانی با من دعوا میکنی. اما من ، مثل همه این سال ها …فقط با تو زندگی میکنم.
نلی (شروع دوباره) من را به یک بازی دعوت کرده که عکس محلی را که مینویسم بگذارم.
این هال خونه منه که همیشه این گوشه مبل می نویسم.اون چیز چهار خونه هم پتومه و لیوان چایم هم کنار کامپیوترم.البته کتابی که دارم ترجمه میکنم هم پشت پتو قایم شده!!!
از طرف من هم هر کی دوست داره به این بازی دعوته فقط لینکش رو برای من بگذاره چون من فوق العاده کنجکاوم که ببینم شماها کجا مینویسید.


- پرلو بازی بسه.بازی بسه .
پرلو همانطوری که مچ دست من را لای دندان هایش گرفته و دارد با هام به شیوه خودش بازی میکند…یعنی دارد مچم را خورد میکند ،اصلا تمایلی به اطاعت از صاحبش نشان نمی دهد.
به اقای پیر همسایه لبخند میزنم . و همانطور که به جد و اباد سگه فحش میدهم میگویم :اشکالی ندارد.
بهم میگوید : اخه موهاش خیلی میریزه…دلم نمی اید بهش بگویم که موهای پرلو کمترین مشکل من است.
سگ پانصد کیلویی اقای همسایه به بازی کردن!! خیلی علاقه دارد.البته چیزی که به نظر او و صاحبش بازی میرسد برای سوژه بازی مورد نظر نوعی حمله وحشیانه تلقی میشود .
عادت دارد اول به ادم نزدیک میشود و بعد یکدفعه به طرز خیلی دوستانه دو تا دستش را میگذارد روی ادم و مچ ، بازو…یا هرچیز دیگری که اویزان باشد ازتان را بین دندانهایش میگیرد..البته اگر دیر بجنبید و دستتان را گیر نیاورد لباس را میگیرد و بعد از بازی باید حتما ان لباس را رفو کنید. امروز من ترجیح دادم مچم را قربانی کنم تا کت نوام اسیبی نبیند.
خلاصه پرلو به بازی !!!ادامه می دهد تا وقتی که موفق بشوید خودتان را از
دستش خلاص کنید و باز به صاحبش لبخندی بزنید و جیم بشوید.ای
بابا.تمام لباس هایم غرق تف کف کرده پرلو است .راستی یکی به من بگوید
چجوری ممکن است ادم با چنین موجودی به این سایز توی یک اپارتمان
100 متری زندگی کند؟و از ان بدتر….چطور ممکن است ادم اسم چنین
غولی را مروارید بگذارد؟ ( پرلا در اسپانیایی میشود مروارید ..فکر کنم
اقاهه کلمه را مذکر کرده و اسم سگ سفیدش را گذاشته پرلو)

از اینجا بدم میاید چون بر عکس ا نچیزی که فکر میکردم اینجا ازادی و برابری به مفهوم واقعیش وجود ندارد.
از اینجا بدم می اید چون باید برای هر بار تمدید کارت اقامت به مدت یکسال،روی کارت شناساییم اثر انگشت بگذارم و اسپانیایی ها نه.انگار که من جرمی کرده ام.تازه من خوبم…رومانیایی ها باید هر سال گواهی عدم سوء پیشینه ارائه بدهند!!!
از اینجا بدم می اید چون عین زندانی های تعلیقی باید دائم کاغذ امضا کنم.برای سفر اجازه بگیرم…
از اینجا بدم می اید چون هویت اجتماعیم را از دست داده ام.
چون مردم بی انگیزه اند.
چون دوستی های عمیق اینجا وجود ندارد و همه روابط به بیرون رفتن و خندیدن و عرق خوردن خلاصه می شود.
از اینجا بدم می اید چون هیچ صنعتی ندارند اما چون جزو اتحادیه اروپا هستند به من میگویند: ماشین مونتاژ ایران؟ و هر هر می خندند.جالب اینجاست که خودشان حتی صنعت مونتاز ماشین هم ندارند.
از اینجا بدم می اید چون دائم باید برای مردم توضیح بدهم که ما توی خانه هایمان حمام داریم
که صحرا نشین نیستیم.که تمدن داریم….که موسیقی داریم…که با دست غذا نمی خوریم.
از اینجا بدم میاید چون مردم ساده ترین چیز ها را هم نمی فهمند.هر چیز را همانطوری که هست باور میکنند.اینجا جهان کوتوله هاست.حرف من را نمی فهمند.
چون من داوطلب کار اجتماعی هستم وبرای هیچ کس حتی برای فعالان ازادی بیان و حقوق بشر و متخصصان کار روی جهان سوم تصویر واقعی ای که از ایران میدهم مهم نیست.نمی خواهند اصلا ببینند ان تصویر را.
عصبانیم چون روزنامه ها به اشناهای خودشان ماموریت ایران را میدهند که پول گیر خودشان بیاید.که ان اشنا هر را از بر تشخیص نمیدهد و اخبار تک و توکی که از ایران منتشر میشود همه اش از کانانل های دولتی ایران گرفته شده است.
از اینجا بدم می اید چون غروب هایش پر از تنهایی است…هیچ کس را ندارم که گوشی را بردارم و باهاش حرف بزنم…جز فرناز که هزار ها کیلومتر از من دور است اما گرفتار همین تنهاییست.
از اینجا بدم می اید چون هی باید توضیح بدهم که تو من را نمیزنی.که بابام من را نمیکشد که با تو ازدواج نمی کنم و کسی من را به زور شوهر نمی دهد.
از اینجا بدم می اید چون همه کارها بر اساس روابط انجام میشود.
از اینجا بدم می اید چون خلاقیتت را میکشند..میترسند از نو اوریت..میترسند جایشان را بگیری..بازی مال خنگ هاست..تو را توی بازی راه نمی دهند.ازت میترسند.
از اینجا بدم می اید.می دانم اینجا برای کسی که بخواهد راحت زندگی کند…کاربه کار کسی نداشته باشد.نصف روز کار کند و بقیه اش را پای تلویزیون ..توی کافه یا با دوستانش بگذراند
عالی است.اما برای کسی که میخواهد روز به روزکار کند…روز به روز دنیای پیرامونش را بسازد جهنم است…اینجا توی کا اجتماعی خیلی از ایران تنها تری…کار اجتماعی تئاتر است…وقت پرکنیست…. زندگی پای تلویزیون ..توی کافه زندگی واقعیه است.
نمی دانم…شاید هم از اینجا بدم می اید چون از اینجا عصبانی هستم..احساس میکنم تازه بعد از زندگی توی اروپا است که فهمیده ام دموکراسی چقدر مفهوم غیر واقعی و بچه گول زنکی است…ما داریم می جنگیم که بشویم مثل این ها…و این میترساندم. از وقتی امده ام ان الگو برای دموکراسی در ذهنم شکسته است .انگار فهمیده ام که ئموکراسی مفهومی غیر ممکن است.از اینجا بدم می اید..این تئاتر فرمایشی برا ی اروپایی های کوتوله خوب است.باورش میکنند.بهش مینازند حتی.اما من راستش زیروزن این دکور مجلل تئا تر دموکراسی دارم خفه میشوم….
تو رو خدا برای من کامنت نگذارید که الترناتیو من چیه یا من مخالف دموکراسی هستم یا از این مزخرفات.من مخالف دموکراسی نیستم ..اما باور ندارم که دموکراسی به شکل فعلیش مفهوم ایده الی باشه که توی ذهن من بوده همیشه. به دلیل ضعف اعصاب من به طور کاملا غیر دموکراتیک کامنت های بی نام و نشان و مزخرف را پاک خواهم کرد.لطفا اگر این اولین پست این وبلاگ است که میخوانید نظر ندهید.این وبلاگ مجموعه تک نوشته ها نیست.یک نوشته طولانی تقسیم شده به هزاران بخش است.
این شعر را از مجموعه شعر های عاشقانه جیوکوندا ترجمه کرده ام…برای تو. مثل همه ان شعرهای دیگر.
میتوانیم راجع به عشق بحثی داشته باشیم
انوقت من به تو میگویم عاشق شیوه غریبی هستم
که بدنهایمان به ان هم را میشناسند
چون کاشفانی درتکاپوی باز زیست
ابتدایی ترین شیوه شناخت .
می گفتم که عاشق پوستت هستم و
که پوستم عاشق توست.
که عاشق برج پنهانی هستم که
ناگهان مبارزه جویانه سر بر میاورد
درون من، لرزان به جستجوی زنی
در اعماق مادگیم ماوا دارد.
میگفتم که عاشق چشمهایت هم هستم
که پاکند، و که من را میکاوند
با هاله ای از مهر یا سوال .
میگفتم عاشق صدایت هستم
بخصوص وقتی شعر میگویی
وهمچنین وقت هایی که جدی هستی و
متلاطم از تلاش برای درک
این دنیای بزرگ غریب .
میگفتم که عاشق لحظه دیدنت هستم
وحس پروانه ی زندانی که درونم بال میزند
و انهمه شوق خند یدن
شادی اینکه هستی
و که ابرها را دوست داری
و باد خنکی که از جنگل های ماتاگالپا میوزد را .
میتوانیم با هم بحث کنیم
درباره اینکه انچه به تو میگویم چقدر درست است
یا اینکه این سوختگی درجه یک دو یا سه است…
یا که ایا اصلا باید نامی روی چیزها بگذاریم یا نه
من اما الان فقط میتوانم یک جمله ساده را با اطمینان بگویم :
عاشقت هستم.
پس نوشت : لعنت به جد و اباد عشق به ادبیات .ناهارم در حین اپ کردن وبلاگ سوخت.دو بعد از ظهر بی ناهار چکار کنم حالا؟

من دو تا همخانه دارم.ماریا وپاتی
اولین بار است توی زندگیم که همخانه بودن را تجربه میکنم…خوابگاه زندگی کرده ام…با خواهر کوچکه همخانه بوده ام.اما هیچ وقت یک خانه را با دو نفر دیگر شریک نبوده ام.تجربه جالبیست.اینکه هرکس حریم خصوصی خودش را دارد و یکسری فضاهای مشترک بین ادم ها هست.نه مثل خوابگاه است که حق حریم خصوصی ازت دریغ میشود و نه مثل زندگی با خواهریا برادر که زندگی کردن با هم به تمام معنی زندگی دونفره است.
دو تا همخانه ای من دو نمونه جالب از دختر های اسپانیایی هستند.
ماریا در حد مرگ سنتی است. ده سال است که با دوست پسرش است و تقریبا با او زندگی میکند.هفته ای یکبار میاید خانه…می نشیند با من به مشورت:
چیکار کنم…دیگه نمی تونم…کلافه شده ام.
مشکلات:
ای میل الیساردو را چک کردم وقتی رفته بود بیرون دیدم یه پیغام داره از یه دختره که اخرش نوشته بوس بوس…
الیساردو (دوست پسرش) این هفته می خواست بره خونه مادرش سالامانکا .فکر کنم یک دختر را اونجا میشناسه .
خواهرم میگه الیساردو…
مادرم میگه الیساردو….
جی..به نظر تو این نرماله؟ به نظر تو من چیکار کنم.به نظرت این رابطه اینده داره؟به نظرت…..
گرچه فکر کنم من اخرین کسی هستم که راجع به میزان طبیعی بودن یک رابطه میشود ازش سوال کرد ،اوایل راه حل میدادم.که به حریم طرف احترام بگذارد. که باهاش جدی صحبت کند.که یکمدت ازش جدا بشود….بعد فهمیدم همخانه ایم فقط دارد درد دل میکند که خودش را خالی کند و بتواند یک هفته دیگر رابطه اش را تحمل کند شروع کردم به گفتن اینکه :ای بابا من هم همین مشکلات رو دارم!!!!!!
ای بابا همه مرد ها همینطورند….
ای بابا….
و دیگر چیز هایی را که میگوید گوش نمیکنم.فکر کنم همه ما به یکنفر احتیاج داریم که حرفمان را گوش کند تا بتوانیم بار زندگی را تحمل کنیم…..
هر هفته که می اید خانه میگوید : از فردا می خواهم بیایم خانه یک مدت بمانم…نمیخواهم اونجا خانه او بمانم….
و میرود تا هفته دیگر!!!!
2. پاتری اول ها که همخانه شده بودیم به نظر ادم عجیبی میرسید.اول ها درست نمی فهمیدم چرا… تا اینکه با توجه به شواهد و قرائن چیزی را که خودش یکماه بعد از همخانه شدنمان برایم تعریف کرد حدس زدم.
فکر کنم بیماری ماریا در درد دل کردن به پاتری هم سرایت کرده بود ..یکروز به من گفت:
من یک مشکلی دارم. همزمان با سه تا دختر هستم و نمی دانم کدامشان را دوست دارم و میخواهم با کدامشان بمانم.راستش به عمرم به همجنس گرا ها مشاوره نداده بودم.اصلا راستش دختر همجنس گرا ندیده بودم.اما حالا این کار را هم شروع کرده ام. اطلاعات من از همجنس گرایی زنان محدود بود به ویرجینیا وولف..که با هاش همذات پنداری میکردم و …همین.
حالا فهمیده ام که دنیایشان شدیدا همان قوانین مرد سالاری را دارد که روابط بین دو غیر همجنس.همان حسادت ها..همان خودخواهی ها… فکر میکردم زن ها چون رنج تاریخی کشیده اند وقتی با همند ازار نمی دهند هم را.به هم خیانت نمیکنند.
دارم کلی چیز یاد میگیرم.همان مشاوره هایی را که به ماریا میدهم به باتری هم میدهم و دقیقا همان بازی را میکنم..اما این بار هم دارم به همان نتیجه میرسم.کسی به حرف هایم گوش نمیکند.نه همجنس گرا ونه دیگر جنس گرا…به همه باید گوش بدهی.به همه باید انرژی بدهی و برای همه به تاسف کله تکان بدهی.جالب اینجاست که فهمیده ام حتی خودم هم به دستورالعمل های خودم عمل نمی کنم.انگار حتی خودم هم به خودم گوش نمی کنم.برای خودم حرف میزنم.به خودم کله تکان میدهم و از انرژی خودم تغذیه میکنم.
چه دنیای عجیبی.

“من در لحظه تاریخی سوگند اوباما به طور زنده شرکت کردم.وقتی اوباما از پله ها پایین امد سوگند خورد که در مقام رئیس جمهور برای اعتلال امریکا تلاش کند من انجا بودم .ملیون ها پرچم کوچک در هوا تکان میخورد و اوباما با ان صدای گرم می گفت: سال هاست که ما منتظریم.اکنون وقت برخاستن است….جهان تغییر کرده است و ما هم باید همراه ان تغییر کنیم”
اخر تصویر امریکایی بود نه؟ انهایی که با دید انتقادی به برنامه نگاه نمیکنند احتمالا تصویر بالا را دیده اند ..گریه مردم..پرچم ها…نمیتوانید حتی تصورش را هم بکنید که چه تصویر پوپولیستی ای بود.امریکایی ترین برنامه ممکن را ترتیب داده بودند . دو تا دختر اوباما امدند…میشل بعد امد .. با یک حالت کول …از این مدل های امریکایی که میخواهند خیلی خوش برخورد باشند و به حد مرگ تصنعیند و بعد هم خود اوباما…همه چیز ایتقدر امریکایی …اینقدر تصنعی بود که حال ادم را به هم میزد .اینکه اوباما بعد از قرائت سوگند زنش را بغل کرد و بوسید و اینکه بر عکس بوش و زنش که خیلی رفتارشان با هم رسمی بود این دو تا همه اش دست همدیگر را گرفته بودند.( باور کن حتی از من و تو هم رفتارشان لوس تر بود) اخر تصویر زوج خوشبخت امریکایی.
پشت این تصویر اما چیز های دیگری بود.فاحشه ها در این روزها بیرون امدنشان ممنوع بود.خیابان خواب ها را به گرمخانه هایی در حومه شهر انتقال داده بودند و تعداد نیروهای امنیتی که مراسم را اداره میکردند به نقل از روزنامه های اسپانیایی بیشتر از تعدادی بود که در کل کشور افغانستان هستند.کسی حق نداشت چتر..کوله…یا کالسکه بچه داخل محوطه بیاورد.
سخنرانی اوباما اینقدر تکراری بود( بخصوص برای ماها که داریم سی سال است از این متن های پوپولیستی گوش میکنیم ) که من میتوانستم جمله بعدیش را حدس بزنم.
خلاصه از ان برنامه های اخر امریکایی نخ نما بود….
اهان چیز بامزه اش تپق زدن اوباما بود وقتی جان رابرتز جای کلمات جمله اول سوگند نامه را عوض کرد..اوباما یک لحظه مکث کرد…و با تعجب و یک کم گیج به جان رابرتز نگاه کرد. جان رابرتز جمله را دوباره به صورت اولیه بیان کرد …و اوباما این بار ورژن دست ساز جان رابرتز را تکرار کرد و بدون تپق زدن تا اخر سوگند نامه را خواند.

یکی از کابوس های زندگی من…زندگی خانوادگی است.اصلا نمی دانم چرا اسمش هم که می اید تنم می لرزد.وحشت دارم از اینکه ادم ها به هم میچسبند…همه کار هایشان را می خواهند با هم انجام بدهند.من را دچار احساس خفقان میکند.احساس اینکه رابطه یعنی سلب ازادیت و یعنی این که منتظر بمانی تا ببینی بقیه اعضای خانواده میخواهند چکار کنند و برنامه ات را با همه هماهنگ کنی من را دچار کسالت و احساس خفقان میکند….اره دقیقا همین است..کلمه زندگی خانوادگی من را دچار احساس خفقا ن میکند.چیزی روی گلویم فشار می اورد و راه نفسم را میبندد.اینکه همه اش بگویی کجا میروی…با کی میروی…چکار میکنی… متنفرم از مفهوم خانواده به شکل سنتیش. برای من تعهد یک چیز خیلی عمیق تر از این هاست.حسی که ادم با علاقه انتخابش میکند و وقتی انتخابش کرد اینقدر درونی میشود که دیگر هر روز لازم نیست بهش فکر کنی…از ان تو میشود.میشود بخشی از بودنت.تا وقتی به تعهد فکر می کنی.وقتی فکر میکنی که متعهدی واگاهانه از انجام یکسری کار ها اجتناب میکنی یعنی هنوز برای تعهد بالغ نشده ای. فکر میکنم پذیرفتن تعهد یک بلوغی میخواهد …یک چیزی که ربطی به ازدواج…زندگی خانواد گی و هیچ چیز دیگری ندارد.ربطی به وظیفه تو مقابل افراد دیگر ندارد.تو از ان چیزی که هستی لذت میبری. مثل وقتی است که یاد میگیری از عادت ماهانه لذت ببری.ا ز زن بودنت لذت ببری بدون اینکه برای زن بودنت اگر و کاشکی بیاوری درکش میکنی و مفهوم ناپاکی و گناه که به تو تزریق کرده اند ناگهان ناپدید میشود…با مفهوم خانواده هم همین اتفاق در تو می افتد وقتی تعهد عمیق و درونی شد انوقت مفهوم خانواده به شکل سنتیش پاک می شود.تو میتوانی در عین ازادی عمل ادم هایی را که انتخاب کرده ای دوست داشته باشی و در عین حال زندگی خودت را داشته باشی.که ازادیت محدود نشود و اعتماد اینقدر قوی باشد که ازادی تو را ازت نگیرد.که مدام احساس خطر نکنی و منتظر انتقام نباشی .که بتوانی بالهای ادم های اطرافت را ازاد بگذاری و مطمئن باشی که برمیگردند.تمام عمرم دنبال رابطه هایی گشته ام که تداعی بچگی هایم نباشند ..که هر طرف که میروم به دیوار قفس نخورم .که حس کنم ازادم…و که نخواهم پرواز کنم اصلا( من اخر از ان کبوتر های چاق خانگی هستم) اما انگار دیوار های قفس با حس امنیت من غریبه اند.هی کوچک و کوچکتر میشوند تا من را لای دندان هایشان له کنند.می ترسم.از تنهایی….می ترسم…از قفس..میترسم از ان چیزی که مفهوم خانواده من را به ان محکوم میکند.من از این حکم مرگ تدریجی میترسم.

توی میدان اصلی بخش قدیمی شهر” میدان کنستیتوسیون” جمعیتی به حالت اعتراض ایستاده اند.نزدیک میروم و تابلویشان را میخوانم :اینجا یک سیگار بکشید و مخالفتتان را اعلام کنید.
دولت اسپانیا دوباره تصمیم گرفته است که قانون ضد سیگارش را که دو سال پیش تصویب کرده به اجرا بگذارد و یک جمعیت سیگاری جمع شده اند و دارند خودشان را با سیگار خفه میکنند که به تصمیم دولت اعتراض کنند..سیگار کشیدن همیشه یکی از ان مسائلی است که ذهن من را خیلی درگیر خودش میکند.شاید چون مامان و بابام سیگاری هستند و همیشه با این مسا له بر خورد بسیار نزدیکی داشتهام…انقدر نزدیک که الان به دود سیگار حساسیت دارم.
هیچوقت نمی فهمم که چطور ممکن است ادمی برای دیگران حق قائل باشد…به کسی به جز خودش احترام بگذارد و باز هم سیگار بکشد…نمی توانم درست بفهمم که چه جوری روشنفکر ها ادعای نجات جهان را دارند…ادعای فکرکردن به بچه های افریقا و نمی دانم چه و چه…بعد با سیگار بچه خودشان را محکوم به سرطان میکنند؟ چطور ممکن است اصلا که ادمی که اینقدر خود خوا ه است بتواند شعار دیگر خواهی بدهد ؟هیچ و قت فکر کرده اید وقتی توی کافه نشسته اید و سیگارمیکشید اگر کسی دور و برتان سرفه کند توی دلتان چه میگویید؟ ” خوشت نمیاد پاشو برو!!” ته ته ذهنتان فکری خیلی خودخواهانه میگذرد اگر کسی بهتان بگوید که سیگار کشیدن شما دیگران را محکوم به آسم و بیماری تنفسی میکند:” به جهنم” و اگر کسی ازتان بخواهد سیگارتان را خاموش کنید و یا بیرون سیگار بکشید خیلی بهتان برمیخورد و ان را یک توهین شخصی تلقی میکنید.از خودم سوال میکنم که اینهمه بیانیه ای که برای دفاع از حقوق فلان زندانی و فلان فعال اجتماعی و فلان ملت دربند امضا میکنید به چه دردی میخورد وقتی نمی توانید به حق وحریم ادمی که توی کافه کنارتان نشسته است احترام بگذارید؟ که محکوم میکنید ادم ها را به اینکه زجر بکشند به خاطر اینکه شما حال میکنید؟ این همیشه یکی از پارادکس های ذهن من بوده . همیشه از خودم پرسیده ام سیگار کشیدن توی فضای مشترک از یک تمایل بیمارگونه به نشان دادن قدرت ناشی میشود یا از یک بی مسئولیتی مطلق در مقابل بقیه ادمها…و سیگاری یک بیماراست که باید درمان بشود یا یک ادم خود خواه که باید باهاش برخورد کرد تا سیگارش را به حیطه خصوصی نیاورد ؟
حل این پاراکس و اتخاذ یک تصمیم برای برخورد برای من یکی که جنبه حیاتی دارد.باید هرچه زودتر یک راه حلی پیدا کنم قبل از اینکه مامان و بابام من را با دود خفه بکنند. اهو…اهووو.
