باور کرده بودم تنهایی را.باور کرده بودم که می شود خوشبخت نبود.که می شود کسی را دوست نداشت.که می شود دوست داشته نشد.که می شود زیبا نبود.اصلا قرار بود که همین طور ها باشد.این ها حقیقت من بود.تو که امدی همه باور های من را شکستی.سخت است اینکه کسی بیاید باورهایت را بشکند انگار زیر پایت را یکدفعه خالی کرده باشند.اما تو تکیه گاه من شدی هر چند تکیه گاهی که خارهایش بعضا زخمیم میکرد اما… نجاتم دادی از افتادن . نیفتادم.
یکبار به من گفتی: تو ظرفیت خوشبخت بودن را نداری.
این حرفت تکانم داد نه چون تلخ بود…چون حقیقت بود … حقیقت. تمام این سالها خوشبختی را از خود رانده بودم. تمام این سال ها با ان جنگیده بودم.انقدر که می ترسیدم از خوشبخت بودن. جمله ات باعث شد بایستم و فکر کنم….تمرین کنم و سعی کنم یاد بگیرم که چطور می شود دوست داشته شد.فکر میکنم اصلا بزرگترین مشکل من همین است…وقتی ادم ها به من نزدیک میشوند تا دوستم داشته باشند، من وحشت میکنم…فرار میکنم…فکر میکنم با خودم: چرا من را دوست دارند.نمی دانند که من چقدر بدم؟نمی دانند که من لایق دوست داشته شدن نیستم؟
یا: من که کاری نکرده ام که این ها دوستم دارند.مگر همینطوری هم میشود کسی را دوست داشت؟من لیاقت این دوست داشته شدن را ندارم چون برایش کاری نکرده ام.
می دانم.می دانم ریشه اش از کجا می اید از بچگیم از اینکه همیشه باید موفق می بودم، بهترین. باید حرف های گنده تر از دهانم می زدم،باید بزرگ می بودم.باید مشکلات همه را می فهمیدم.باید همه چیز را درک میکردم.والدین جوان بی تجربه من نمی دانستند که چه بلایی دارند سر دختر شان می اورند .نمی دانستند که دوست داشته شدن هم یاد دادنی است.به من یاد دادند بیمارگونه دوست داشته باشم.اما دوست داشته شدن را هرگز یادم ندادند.تمام شب های کودکیم قبل از خواب فکر میکردم که اگر صبح بیدار بشوم و مامان و بابا من را ول کرده باشند و ناپدید شده باشند من باید چکار کنم.لیست کارها را از نظر میگذراندم. وظایفی که بر دوشم نهاده میشد را میشمردم جای ستاره ها تا خوابم میبرد.این چیز ها را میدانم .چیزی که نمی دانم اینست که چرا باوجود اینکه ریشه قضیه را میدانم این مشکل بر طرف نمیشود؟معمولا توی فیلم ها همین که طرف میفهمد مشکل ریشه در چه دارد مشکلش حل میشود…اما فیلم من انگار نمیخواهد به این خیر و خوشی ها تمام شود.لعنتی حتما اخرش سکانس بوسه هم ندارد.
اما من…نمی دانم..تنها کاری که دارم به خودم (بعضی وقت ها به زور کتک) یاد میدهم اینست که تا دوست داشته میشوم رم نکنم.که فکر نکنم باید از ادم ها دور بشوم چون بهشان صدمه میزنم.فکر نکنم باید از ادم ها دور بشوم چون وقتی من را واقعا بشناسند می فهمند که اشتباه کرده اند وانوقت من از فقدانشان رنج خواهم کشید. خیلی ها به من میگویند که بی رحمم.اما زیر ظاهر این زن پر از اعتماد به نفس و بی رحم همیشه یک بچه وحشتزده در انتظار یک بوسه له له میزند..من اینقدر میترسم از دوست داشته نشدن که برای دوست داشته شدن تلاشی نمی کنم…
باید مدام به خودم بگویم که جذابم که میشود دوستم داشت که وقتی ادم ها توی من چیزی می بینند پس لابد چیزی هست…
ورود تو به زنگی من باهمه فراز و فرود های رابطه مان.. به من یاد داد که میتوانم دوست داشته شوم. که میتوانم ارام..با احساس اعتماد دوست داشته شوم. که میتوانم اعتماد کنم و حتی اینقدر نزدیک بشوم که از دست های تو غذا بخورم.تو من را اهلی کرده ای….تو به من یاد داده ای که گرچه خیلی ارام ارام شاید من هم روزی ظرفیت خوشبخت بودن را پیدا کنم.شاید بالاخره شبی رویاهای دختر کوچک درون من به جای هراس از تنهایی پر از نور باران ستاره ها باشد.


7 comments
Comments feed for this article
دسامبر 8, 2008 در 10:40
فهیم
نمیدانم داستان خودت بود یا نه…اگر بود اعتراف شجاعانه ای با خودش داشت. حسد بر انگیز بود
دسامبر 8, 2008 در 10:40
نلی
جیران جان ممنونم از اینکه سعی داری به من کمک کنی . و خوشحال می شم که بتونم با کمک تو دلیل عصبانیتم رو پیدا کنم و از بین ببرم . درست میگی من عصبانیم ازش .به دلایل مختلفی که از اول آشناییمون تا حالا پیش اومده و من فراموششون نکردم . باید بگم که من تا حدودی شاید احساساتم و دلیلشون رو می دونم ولی اینکه چطوری از شرش خلاص بشم مساله ای هست که تا به حال نتونستم انجامش بدم . جدا چطور میشه خلاص شد ؟
دسامبر 9, 2008 در 10:40
Kia
سلام، مرسی از راهنماییتون، کتاب در رویای بابل ریچار براتیگان رو خریدم و شروع کردم به خوندن، نمیدونم چه شباهتی بین نوشته های من و اون دیدی، ولی خیلی کتاب قشنگیه و فضای بسیار دلنشینی داره، احساس میکنم همه یه جوری در رویای بابلیم، یاد فیلم ذهن زیبا افتادم، جایی که از جان نش (راسل کرو) میپرسن: فرق یه نابغه با خیلی نابغه چیه و جان نش میگه: خیلی
دسامبر 10, 2008 در 10:40
Samaneh
من درد مشتركم
دوست گلم- منم هميشه يكي از منتقدهاي مامانم راجع به سختگيريش در مورد خودم بودم… ولي گاهي وقتا فكر ميكنم شايد اين انتقاد يه جور توجيه براي رفتار خودمه- فرار از اصلاح!
زيبا مي نويسي… موفق باشي
دسامبر 10, 2008 در 10:40
مريم صفا
من هم بارها قبل از خواب مسؤوليت هام رو در صورت غيب شدن پدر و مادرم شمردم!
دسامبر 11, 2008 در 10:40
دوست
سلام
خیلی میترسم از گفتن این جملات . فقط میگم چون نیاز دارم حرف بزنم چون تو هزاران کیل.متر بامن فاصله داری و هیچ وقت منو نمیبینی . چون فردا که از خواب پاشم از خودم خجالت نمیکشم که چرا سر درونم رو بکسی گفتم و این قانون مزخرفو زیر پا گذاشتم
از خودم بدم میاد
از نقش بازی کردن هام
از فرار از واقعیت . ترس از واقعیت عذابم میده
ترس از اینکه چند ثانیه دیگه اگه همه بفهمن آبروم میره
یک ساله که دارم عذاب میکشم سره یه دروغ به خانوده ای که نمیدونم بگم خوبن یا بد
از خانواده ای که ازشون گریزوونم ولی دوسشون دارم
از فردا میترسم این تنها جمله ای که تو این یک سال همراهمه
میخوام مثل قدیما زار زار گریه کنم
هر رور دارم وزن کم میکنم
هیچ کس دلیلشو نمیدونه . چون نمیدونن من چی میکشم
شدم مثل دیوونه ها همش با خودم حرف میزنم
خیر سرم کنکور دارم چند وقت دیگه
همه هم دورهایم دارن میترکونن من الاغ باید طوری رفتار کنم تا خانواده نفهمن من هنوز فوق قبول نشدم و سر یه دروغ احمقانه تازه الان دلرم میرم کلاس
احمقانه نیست ؟؟؟
میشه بهم بخندی؟؟
بهت تبریک میگم
مرد بودن به ریش و سبیل این قصه ها نیست
آدم باید منش مردوونه داشته باشه
نه ضعیف مثل من
دسامبر 20, 2008 در 10:40
مهرنوش
…..
(در کامنت نمی گُنجد)