You are currently browsing the monthly archive for دسامبر, 2008.

 

تمام این یکسال و اندی دلتنگی رفته است پی کارش.حالا که اینجا هستم نه انگار که یکسال نبوده ام.دلتنگیم بارش را بسته و رفته است.دوباره ان ادم پر انرژی یکسال و نیم قبل هستم.بدون هراس از فردایی که سال هاست  بد تر از امروز است…. نه انگار که دو هفته دیگر باید باز برگردم و بروم.نه انگار که نمی دانم کی برمیگردم.به هیچ کدام از این ها فکر نمیکنم.اصلا انگار نرفته باشم.انگار تمام این یکسال و خرده ای تنهایی، یک کابوس دور باشد. مالاگا را دوست دارم.قدر درسم و بورسم را میدانم. نه..ناراضی نیستم.اما خدای من!!من عاشق ایرانم.عاشق همین مردم زبان نفهمش…عاشق همین کثیف بودنش( گلاب به رویتان دو روز است که مریضی …. گرفته ام از باکتری و امیدم در خوردن کباب و اش و …. تبدیل به رویایی دور دست شده است!!!) دو روز  است که در مجاورت کته ماست!!! روزگار میگذرانم و که همه مغازه ها بوی کله پاچه و حلیم و کباب را ول کرده اند توی خیابان.بوهایی که میتوانی لمسشان کنی.من عاشق ایرانم.دور که بودم فکر میکردم اگر به خاطر همین چند تا دوست وخانواده و تو نبود شاید اینقدر دلم هوای برگشتن نمیکرد ،حالا که امده ام اما فهمیده ام که چیزی ورای تعلقات عاطفی صرف من را پیوند میدهد به این خاک.من عاشق ایرانم.نه چون ایرانیم…نه اینکه اصلا افتخاری بدانم ان کوروش مرده دو هزار و اندی سال پیش را..نه…اما یک چیزی توی این هوای لعنتی هست که مثل مغناطیسی خوشایند من را در بر میگیرد . هر کسی را که دیده ام گفته که اگر کاری پیدا کردم انجا بمانم….که اگر توانستم برنگردم و به همه گفته ام که حتما همین کار را میکنم…اما از شما چه پنهان.. من عاشق اینجا هستم.یک چیزی حتی قویتر از ملیت من را پیوند میدهد به اینجا .نمی دانم این حس از کجا ی تاریخم می اید؟ شاید از ان روزی که بابابزرگم تابلوی شرکت نفت انگلیس را توی شهرشان پایین کشیده یا ان یکی بابابزرگم با رفقایش تظاهرات کارخانه چیت سازی را برنامه ریزی کرده…شاید از همان روز هایی که بابای بابابزرگم  داشته مدرسه میساخته که جای مکتب را بگیرد و بهش میگفته اند لابد کافر شده…از همان روز هایی که مامان بزرگ ها رفته اند دنبال معلمی…که لابد همه فکر میکرده اند ریگی به کفششان است که اینطوری ول می زنند و نمی نشینند کنج خانه بابایشان تا شوهر پیدا شود…همان روزهایی که بابابزرگ ول میکند عقدش را و میاید تهران برای تظاهرات دفاع از مصدق یا ان یکی عنوان اربابی و تجارتانه باباش را میگذارد و میاید دنبال ارمانی که برایش جز سال های اخراج و بیکاری چیزی همراه نمی اورد.

شاید از همان روز های جلسه های مکرر توی خانه…اعلامیه…همان کودکی تلخ و سیاه پر از تعقیب…مرگ..نا امیدی….عکس های سوزانده شده و ادم هایی که نیستند یا اگر هستند و ان هایی نیستند دیگر که از کودکیت به یاد داری.

خاطرات یک قرن مقاومت اینقدر عمیق من را به این خاک پیوند داده است…چیزی که باعث میشود دلم برای زندگی در اینجا..برای مبارزه های کوچکم پر بکشد….چیزی که هیچ موقعیتی در ان دور دست مهد دموکراسی نما نمی تواند جایش را بگیرد…اصلا نمی تواند حتی ردی بکشدرویش…کمرنگش کند.من اینجا وظیفه ای دارم.این وظیفه را با عشق…با اگاهی انتخاب کرده ام.من زندانی وظیفه اجتماعیم نیستم.حالا که میتوانم بین ماندن و رفتن انتخاب کنم …می خواهم وظیفه اجتماعیم را انتخاب کنم.کنار ادم هایی که من را نمی فهمند…که حتی دوستم هم ندارند…که من را احمق فرض میکنند…. که به من میخندند…مثل سه نسل گذشته ام.اما من اینجا پر از امیدم…پر از امید به اینده ای که شاید صد سال دیگر هم نرسد.من عاشق این مردمم…عاشق اینجاهستم….و عاشق دختر پر امیدی که هر وقت پایش میرسد اینجا وسط هراس و نا امیدی ، سر و کله اش توی قلبم پیدا میشود

خوشحالم ؟ خوشحالم به گمانم. ارامم .همان حس اشنای قدیمی .یک ذره قیمت ها توی ذوقم میزند….کنسرو ماهی 1650 تومن؟ دو کیلو شلغم و گوجه و اینها میخرم می شود 2000 تومن.ادم ها چطوری زندگی میکنند؟ من اگر برگردم چطوری باید زندگی کنم؟

یکذره ترسیده ام به گمانم.

اما کلا ارامم.اینجا سرزمین من است.این ادم ها مردم منند. دفترم پر از شماره تلفون است.شماره هایی  که همه شان با من اشنا هستند…..و یکعالمه شماره که باید باشند و نمی دانم چرا ندارمشان. میتوانم گوشی را بردارم.میتوانم یک خروار روده درازی کنم.میتوانم تا جایی که دلم بخواهد حرف های بی خودی بزنم.این ادم ها من را میشناسند.این ادم ها سال هاست که من را میشناسند….که هی نباید از صفر شروع کنم.

که میتوانم شماره تو را بدون ان همه کد و عدد بی معنی بگیرم و احساس کنم که بهم نزدیکی. 219800 اینهمه ستاره ، اینهمه اسمان که تو را دور میکرد از من دیگر نیست…همین .همین کد ها که نباید بگیرم خودش کلی از فاصله را کم میکند.باور کن…تو زیر همین ابری…و دستهایم با تو انگار هیچ فاصله ای ندارد.

با خواهر کوچکه ساسی مانکن گوش میکنم( خواهرکوچکه ترجیح می دهد ایگلز گوش کند اما به خاطر گل روی من کوتاه می اید)انگار نه انگار که یکسال و اندی نبوده ام.خانه به همان نا مرتبی همیشه است.حالا گیریم کمی کثیف تر.بهم نمیگوید دوستم دارد..اما مام رولت گندیده ام را که روی میز ارایش برایم نگه داشته بهم خیلی چیز ها را میگوید…

مهناز بهم میگوید که دلش برایم تنگ شده است .که یکعالمه حرف دارد برای زدن….

محسن انگار باهاش دیروز حرف زده باشم انگار بحث را همانجایی شروع میکند که دیروز تمام کرده است… راجع به ترجمه با هم حرف میزنیم.

مهسا همان صدای خنده همیشگیش را دارد.بهش میگویم میخوام خاله زنکی کنیم یه ذره و خنده همیشگیش همانطور بی هوا می پیچد توی تلفون.

سینا همانطور مثل همیشه شوخیهایش از مناطق جنوبی اناتومیک سرچشمه میگیرد…..و میخندم…میخندم.

این ها همه اشنای منند.این ادمها… دوباره تهرانم.خوشحالم؟خوشحالم به گمانم هرچند که همه اش گریه میکنم….

اما ارامم.

 

شماره خیلی هایتان را ندارم.اما من تهران هستم.به من تلفون کنید.

اگر گفتید این روزها همه اش چه اهنگی را میخوانم؟

بوی جوی مولیان…

نه!

نماز شام غریبان چو گریه اغازم…

نه!

…….

………..

دارم میرم به تهران دارم میرم به تهران….(اثر شهیر اندی)

و چون خیلی هم خلاقم ،خودم با اهنگم میرقصم و چون اون کارتونی که این کلیپ را همراهی میکرد خیلی انیمیشن ضعیفی بود و حرکات موزون کاراکتر هایش کاملا ناموزون بود و من خیلی به اصل اثر وفادارم و حرکاتم را مکانیکی میکنم که با ان کلیپی که یادم مانده تطبیق کند.

نمی دانید من چقدر عاشق تهرانم.چقدر عاشق بوی گندش..دودش..ترافیکش  و خیابان های شلوغش هستم…انقدر که این روز ها تنها شعر مورد مورد علاقه ام اینست:

 دارم میرم به تهران….

دست اندی درد نکند.

 Princess Fiona and her husband Shrek - princess-fiona wallpaper

یک عدد شوهربا شرایط زیراستخدام می شود.:

ادبیات بفهمد.

شعر بگوید.

قدم زدن دوست داشته باشد.

در  کارهای خانه کمک کند.

مهربان باشد اما ترسو و ضعیف نباشد.

خشونت کلامی..مالی…روانی نکند.

طبیعتش بهوت افسرده نباشد.

غر نزند.

به خانواده اش وابسته نباشد.

هی راجع به فتوحاتش در مورد زنهای دیگر حرف نزند.

من را جدی بگیرد.

قیافه اش بد نباشد.

خودخواه نباشد.

شومینه دوست داشته باشد.

هی مامانم مامانم نکند.

گل بخرد( البته برای من)

 

ول و اواره نباشد.

کمپین را امضا کرده باشد .

سیگار نکشد.

گریه کردن را عار نداند.

عادت نداشته باشد  چپ و راست مشروب بخورد.

راه حمام را بلد باشد.

به جنبش زنان غر نزند.

با من بیاید مشاور و به حرف های مشاور گوش کند و هی نگوید من خودم مشاورم و مشاور ها هیچ چیز بلد نیستند.

بد غذا نباشد.

کارکند.

پا هایش را بشورد.

درس خوانده باشد.

از این روشنفکر های بی عارو بیکار نباشد که با پول باباشان زندگی میکنند و فکر می کنند مرکز جهان هستند.

وقتی دارد با تلفون با دوست هایش حرف میزند توی تلفون داد نزند.

به دنیای بهتر اعتقاد داشته باشد و برایش تلاش کند.

بچه نخواهد.

خسیس نباشد.

عادت نداشته باشد هر جمعه ظهر خانه مامانش این ها غذا بخورد و همه دعواهایمان را پای تلفون برای ابجیش تعریف کند.

هی به زبان بی زبانی به من نگوید که من عرضه ندارم.

فوتبال دوست نداشته باشد و برایش مهم نباشد که همه بازی های استقلال و پرسپولیس را ببیند.

وقتی من دارم توی خانه ترجمه می کنم ،کلید ش را توی خانه جا نگذارد.

هی نخواهد با مامان و بابای من برود و بیاید و هر جمعه خانه ان ها غذا بخورد و جلویشان به من بگوید: یک کمی از مامانت اشپزی یاد بگیر….( اهوم!!! تو خانه ما بابا اشپزی میکند)

چای خور باشد.

نخواهد ازدواج قانونی کند.

بتواند ابراز محبت کند.

از خرید خانه همراه من خوشش بیاید.

هر بار که می خواهد برود بیرون دنبال جوراب و بلوز و کیف و مدارکش نگردد.

رانندگی بلد باشد.

از کافه رفتن و قهوه خوردن عصر های بارانی خوشش بیاید.

تا لنگ ظهر نخوابد.

بتواند بگوید دوستم دارد.

سر قرار ها دیر نرسد.

…..

…..

  چند روز قبل یکی از مورد های بیماران فروید را برای من تعریف کردی

:اقای دکتر می خواهم بیایم فردا ویزیتم کنید

- فردا وقت ندارم.

- چطور فردا وقت ندارید وقتی که از خانه من تا مطب شما فقط 5 دقیقه فاصله است.

نوع بیماری: خود شیفتگی.

حالا من هم از تو یک سوال دارم: چرا به اگهی م جواب نمی دهی وقتی اینقدر با شرایط من تطبیق میکنی؟…..

شماها چی؟ اگر بخواهید اگهی بدهید چه جور اگهی ای میدهید؟  چه مواردی را شما توی اگهی هایتان ذکر میکنید؟

mujeres2

مفهوم خانواده یک مفهوم بسیار سنتی است و در واقع ابزار کنترل است.اگر توجه کنیم خانواده اولین نهادی است که ما تویش مفهوم قدرت هرمی را یاد میگیریم.مفهوم خانواده فرزند سالاریک نوع از همین بازی های قدرت است که پایینی های  هرم را خفه کند.مثل تمام ابزار دیگر کنترل هرم قدرت ..مثل مفهوم دموکراسی و حکومت مردم بر مردم و حق رای.

در واقع خانواده فرزند سالار وجود خارجی ندارد.خانواده ای فرزند سالار است که منابع مالی،مفاهیم اخلاقی ، مفهوم درست و غلط و مبانی اعتقادی را بچه تعیین کند.

خانواده فرزند سالاردر واقع توجیهی مثل دموکراسی دوره خاتمی ( با وجود این که من عاشق خاتمی هستم) است.یعنی قدرت بالایی منابع مالی ، اعتقادی و …را کنترل میکند و یک مقداری هم بی عرضه است در نتیجه بچه( در حکومت مردم) به اندازه دیکتاتوری چک نمی خورد.

خوب بنابر این وقتی ما ازخانواده حرف میزنیم داریم از نهادی حرف میزنیم که هژمونی را بازتولید میکند.و این همیشه به نفع قدرت ها بوده بخصوص مذهبی هایشان.انهایی که به خدا اعتقاد دارند .چون نیاز دارند که این ساختار هژمونیک در ذهن ما نهادینه بشود.وقتی ما یاد گرفته ایم که قدرت هرمی است پس در ساختار جامعه هم این قدرت هرمی را میبذیریم.مفاهیمی مثل خدا و ولایت را میپذیریم..هرچند که بگوییم نه..هر چند که  به خدا اعتقاد نداشته باشیم یک جایی ته ذهنمان این مفهوم عمیقا وجود دارد.

برای من همیشه مساله همجنس گرایی دو جنبه داشت. اعتقاد داشتم که همجنس گراها حق دارند با هم ازدواج کنند حق دارند بچه داشته باشند و همه حقوق شهروندی دیگر.چون این ناخوداگاه هژمونیک را میشکند.

اما لطفا به من نزدیک نشود.از همجنس گراها چندشم میشد .نمیتوانستم باهاشان هیچ جور ارتباطی بر قرار کنم.نمی توانستم یک مکالمه معمولی هم باهاشان داشته باشم…تا وقتی که همخانه ای جدید امد تا با ما زندگی کند. یکمدت که گذشت از رفت و امد هایش شک کردم ..که….و بعد خودش یکروز برایم تعریف کرد که از رابطه ای چهار ساله بیرون امده …و که حالا نمی داند که باید چکار کند.راستش اولین بار است که به یک همجنس گرا نزدیک میشوم ، که به خودم اجازه میدهم  او را بدون پیشداوری های همیشگی بدون فکر کردن به جهت گیری جنسی ان ادم میبینم.

فکر میکنم خیلی خوش شانس بوده ام..برایکم یکعالمه چیز از روابطشان از اشناییهایشان از همه چیزهایی که همیشه پرهیز کرده ام از شنیدنشان تعریف  میکنند و من هر روز بیشتر وبیشتر می فهمم که چقدر اشتباه کرده ام.که همجنس گرایی نه چیزی خارج از نرمالیته که تنها یک جهت گیری جنسی متفاوت است .اولین بار الست که می بینم یک همجنس گرا نه یک بیمار اجتماعی که یک ادم معمولی معمولی است .یک ادم معمولی که میتواند دوست بی نظیری باشد.

نمی دانم چی شد که یک دفعه تصمیم گرفتم برای یک بار هم که شده سیاست به خرج بدهم.

یادم رفته بود که تو چقدر جنست خراب ات و چقدر از بازی موش و گربه( البته  بازی کردن در نقش گربه)خوشت می اید این بود که وقتی شروع کردی به گفتن یک داستان غیر منطقی…راجع به تظاهرات یک نفره و اینکه حتما دستگیرت می کنندو که سفر من خراب می شود با لحنی احساساتی پرسیدی:برایت اهمیتی ندارد؟ پشتم هستی؟

 به جای اینکه تمرکز کنم روی اینکه این داستان اصلا به شخصیت تو نمیخورد و که چطور قبلا راجع بهش با من صحبت نکرده ای توی دلم گفتم …ای بابا!!! حالا گرچه موافق نیستی..حالا که یک کم دیگه مونده هم روببینیند شر سر اختلاف نظر های سیاسی به پا نکن…نه…راستش را بگویم یک ذره هم به خودم گفتم: بیا سیاست به خرج بده.بگذار فکر کنه که تو شدید پایه مبارزه سیاسی هستی و یکوقت فکر نکنه رفیق راه بهتری از تو می تونه  پیدا کنه.خلاصه این دلیل و همه چیز های دیگری که راجع به سیاست داشتن زن ها در تور کردن مرد ها به گوشم خورده بود را یکجا به کار بردم و با لحنی خیلی رمانتیک گفتم: هر کاری که بکنی من  پشتت هستم.مسافرت من مقابل ارمان تو چه ارزشی داره؟من به  پاتمی ایستم…

و داشتم کلی کیف میکردم که سرت را شیره مالیده ام و از یک لحظه احساسی خیلی عمیق به طور سیاستمدارانه ای استفاده کرده ام که خودم را  پیشت عزیز کنم به جای اینکه مثل همیشه  با صحبت از تغییرزاویه اجتماعی برای مبارزه و از بی معنی بودن حرکات احساسی و جنبشی با کفش بروم روی فرش احساست!!!

که صدای غش غش خنده تو از انطرف خط من را یاد خاطره ای قدیمی انداخت:

من ودوستی قدیمی همیشه میگوییم اگر کسی میخواهد خودش را به طور سنتی بند کسی بکند باید هرچه طرف گفت تایید کند و حتی ان را شورتر کند و کلی جو پیرامون قضیه بدهد که یارو فکر کند به به! عجب یار غاری  پیدا کرده ام.دیگر لنگه ندارد….

 

حالا مشکل اینجاست که ان دوست قدیمی تویی.

 عجب بد بختی ای است وقتی طرف تو را خیلی خوب میشناسد .وقتی یک عالمه سال بهترین دوستت بوده و که میتواند تو را با شیوه خودت شکست بدهد.هنوز از من می  پرسی چه شد که یکدفعه تصمیم گرفتم همچین جوابی بدهم؟

راستش خودم هم از خودم می پرسم که چه شد که ان زن سنتی درون من یکدفعه عنان را بدست گرفت و تصمیم گرفت زن خوبه باشد ؟

این خنده دار است.این نشان میدهد که من بر عکس انچه فکر میکردم  اگاهانه وجه هایی از زن مدرن و سنتی  را انتخاب نکرده ام و به بلوغی که در برقراری تعادل بین این دو زن باید برسم نرسیده ام.درونم هنوز ان زن سنتی کمین میکشد که توی لحظه های خیلی عجیب و غریب ظاهر بشود و به من بگوید: سیاست داشته باش ، بعد که زنش شدی به راه میاد!!!!

این میخنداندم.اما راستش یک کمی…یک کمی هم میترساندم.

امروزجلسه دادگاهی را می دیدم که تویش یک قاضی را محاکمه می کردند.(اخرین باری که توی ایران یک قاضی دادگاه خانواده را محاکمه کرده اند کی بوده؟ اصلا تا به حال همچین اتفاقی افتاده؟)

جرم قاضی این بود که به خاطر اعتقادات مذهبی خودش و اعتقاد به اینکه خانواده شامل یک مرد و یک زن است…در پروسه فرزند خواندگی یک بچه   برای یک زوج لزبین اخلال ایجاد کرده بود. یعنی قضیه را به تعویق انداخته بود و هی کشش داده بود با این استدلال که دارد از حقوق کودک حمایت میکند.

مساله اصلی دادگاه این بود: قاضی باید ورای اعتقادات مذهبیش عمل کند…باید به قانون پایبند باشد نه به اعتقادات مذهبی شخصیش!!! که قانون چیزی ورای مذهب است و قاضی فقط مجری قانون است نه تصمیم گیرنده خوب و بد بر اساس نظریات شخصیش.یعنی در نقش غاز است و قانون مهم است نه شخص قاضی که از چشم و ابروی ما خوشش بیاید یا نه.

یادم امد به ایران …که قاضی برای خودش ادمی است.ماشین زده بود به من دندان هایم خرد شده بود قاضی من را از اتاق انداخت بیرون چون میخواستم حرف بزنم.

قاضی به یک یاز دوستانم که در شرف طلاق به خاطر خشونت بود گفته بود :خودت یک ریگی به کفشت هست.

قاضی یکی از دوستان وکیل من را از مجتمع قضایی انداخته بود بیرون چون  داشت ماد ه قانونی را بهش یاد اوری میکرد….

اصولا گمان نکنم قاضی ها بعضا بفهمند تو کتاب قانون چی نوشته است ( حد اقل ان قاضی ای که من را انداخت بیرون درست نمی توانست فارسی حرف بزند.)مهم قانون نیست بلکه نظر شخص شخیص قاضی است که حرف اول را میزند.

…حالا بگذریم از اینکه مساله خانواده و تعریف از خانواده …جای بحث دارد که بعدا راجع بهش خواهم نوشت.اما خدایی امروز که این خبر را توی تلویزیون دیدم میخواستم بزنم دهن هر چی قاضی تو ایران است خرد کنم.(به من نگویید قاضی خوب  هم وجود دارد…قاضی ای که با این سیستم کار میکند و ازش حقوق میگیرد….حد اقل برای من درتعریف خوب نمی گنجد)

 

 

 

lluvia de estrellas. Ruru.

باور کرده بودم تنهایی را.باور کرده بودم که می شود خوشبخت نبود.که می شود کسی را دوست نداشت.که می شود دوست داشته نشد.که می شود زیبا نبود.اصلا قرار بود که همین طور ها باشد.این ها حقیقت من بود.تو که امدی همه باور های من را شکستی.سخت است اینکه کسی بیاید باورهایت را بشکند انگار زیر پایت را یکدفعه خالی کرده باشند.اما تو تکیه گاه من شدی هر چند تکیه گاهی که خارهایش بعضا زخمیم میکرد اما… نجاتم دادی از افتادن . نیفتادم.

یکبار به من گفتی: تو ظرفیت خوشبخت بودن را نداری.

این حرفت تکانم داد نه چون تلخ بود…چون حقیقت بود … حقیقت. تمام این سالها خوشبختی را از خود رانده بودم. تمام این سال ها با ان  جنگیده بودم.انقدر که می ترسیدم از خوشبخت بودن. جمله ات باعث شد بایستم و فکر کنم….تمرین کنم  و سعی کنم یاد بگیرم که چطور می شود دوست داشته شد.فکر میکنم اصلا بزرگترین مشکل من همین است…وقتی ادم ها به من نزدیک میشوند تا دوستم داشته باشند، من وحشت میکنم…فرار میکنم…فکر میکنم با خودم: چرا من را دوست دارند.نمی دانند که من چقدر بدم؟نمی دانند که من لایق دوست داشته شدن نیستم؟

یا: من که کاری نکرده ام که این ها دوستم دارند.مگر همینطوری هم میشود کسی را دوست داشت؟من لیاقت این دوست داشته شدن را ندارم چون برایش کاری نکرده ام.

می دانم.می دانم ریشه اش از کجا می اید از بچگیم از اینکه همیشه باید موفق می بودم، بهترین. باید حرف های گنده تر از دهانم می زدم،باید بزرگ می بودم.باید مشکلات همه را می فهمیدم.باید همه چیز را درک میکردم.والدین جوان بی تجربه من نمی دانستند که چه بلایی دارند سر دختر شان می اورند .نمی دانستند که دوست داشته شدن هم یاد دادنی است.به من یاد دادند بیمارگونه دوست داشته باشم.اما دوست داشته شدن را هرگز یادم ندادند.تمام شب های کودکیم قبل از خواب فکر میکردم که اگر صبح بیدار بشوم و مامان و بابا من را ول کرده باشند و ناپدید شده باشند من باید چکار کنم.لیست کارها را از نظر میگذراندم. وظایفی که بر دوشم نهاده میشد را میشمردم جای ستاره ها تا خوابم میبرد.این چیز ها را میدانم .چیزی که نمی دانم اینست که چرا باوجود اینکه ریشه قضیه را میدانم این مشکل بر طرف نمیشود؟معمولا توی فیلم ها همین که طرف میفهمد مشکل ریشه در چه دارد مشکلش حل میشود…اما فیلم من انگار نمیخواهد به این خیر و خوشی ها تمام شود.لعنتی حتما اخرش سکانس بوسه هم ندارد.

اما من…نمی دانم..تنها کاری که دارم به خودم (بعضی وقت ها به زور کتک) یاد میدهم اینست که تا دوست داشته میشوم رم نکنم.که فکر نکنم باید از ادم ها دور بشوم چون بهشان صدمه میزنم.فکر نکنم باید از ادم ها دور بشوم چون وقتی من را واقعا بشناسند می فهمند که اشتباه کرده اند وانوقت من از فقدانشان رنج خواهم کشید. خیلی ها به من میگویند که بی رحمم.اما زیر ظاهر این زن پر از اعتماد به نفس و بی رحم همیشه یک بچه وحشتزده در انتظار یک بوسه له له میزند..من اینقدر میترسم از دوست داشته نشدن که برای دوست داشته شدن تلاشی نمی کنم…

باید مدام به خودم بگویم که جذابم که میشود دوستم داشت که وقتی ادم ها توی من چیزی می بینند پس لابد چیزی هست…

ورود تو به زنگی من باهمه فراز و فرود های رابطه مان.. به من یاد داد که میتوانم دوست داشته شوم. که میتوانم ارام..با احساس اعتماد دوست داشته شوم. که میتوانم اعتماد کنم و حتی اینقدر نزدیک بشوم که از دست های تو غذا بخورم.تو من را اهلی کرده ای….تو به من یاد داده ای که گرچه خیلی ارام ارام شاید من هم روزی ظرفیت خوشبخت بودن را پیدا کنم.شاید بالاخره شبی رویاهای دختر کوچک درون من به جای هراس از تنهایی پر از نور باران ستاره ها باشد.

 

 

 

تا به حال شده خواب چلو کباب ببینید؟ من شده…دیشب.

در حال حاضر اینقدر دلم برای چلو کباب کوبیده با کره و سماغ و برنج زعفرانی و دوغ  تنگ شده که یاد یار و دیار در مراحل بعدی قرار گرفته اند!

بله بله ..می دانم..انتخابات امریکا…روز دانشجو..مسائل زنان..همه این ها توی سرم چرخ میخورند اما… خواب چلو کباب دیده ام!!!

 

منبع: روزنامه ال پایس جمعه 5 دسامبر

 

لباسی که میشل اوباما (شناخته شده در حیطه کارش، فارغ التحصیل پرینستون در جامعه شناسی و مطالعات افروامریکن و فارغ التحصیل حقوق از هاروارد .. ) در روز و شب 20ژانویه…شب تفویض قدرت و قرائت سوگند نامه توسط همسرش به تن خواهد کرد از حالا به موضوع روز بسیاری از رسانه های امریکا تبدیل شده است. حتی یک روزنامه مخصوص مد ابتکار عمل را به دست گرفته و مسابقه ای برای طراحی  لباس میشل ترتیب داده است.بزرگترین طراحان دنیا در این مسابقه شرکت میکنند و میشل دو دست لباس برای خودش و دو دست برای هرکدام از دختر هایش یکی برای شب و یکی برای روز مراسم انتخاب میکند.واشنگتون پست و نیویورک تایمز روزنامه هایی هستند که یک مطالعه درست و حسابی راجع به لباس پوشیدن میشل انجام داده اند: او زنی است که برای پیروزی لباس میپوشد.

مروارید درشت دوست دارد و لباس هایی با رنگ های شاد و نقش های درشت. لباس هایی با بالاتنه کوتاه و کمر های پهن دوست دارد.پیراهن و بلوز شلوار را به کت و دامن ترجیح میدهد.190 سانت قد دارد و تاثیر سبک لباس پوشید نش از حالا روی مردم امریکا معلوم است.اثر او روی مد امسال چنان واضح است که خیلی ها او را با ژاکلین کندی مقایسه میکنند.

او تمایل به طراحان جوان و اوانگارد دارد …خیلی ها منتظرند ببینند این ژاکلین کندی جدید کدام لباس را انتخاب خواهد کرد.

اینجا میتوانید مدل های لباس مسابقه را ببینید:

http://www.wwd.com/fashion-news/dressing-the-first-lady-1875632#/slideshow/article/1875632/1877562

a